تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

 

وای بر غافل ، خوش خیال بیچاره ای

که در پیری ، با توانی کم وسرمایه ای اندک

با کاروانسالاری گرفتار ، گیج و مغرور 

وهمراهانی سست ، ترسو و ناتوان

با دوستانی قلیل ، علیل و ذلیل

و با دشمنانی قوی، کثیر وهوشیار

برمرکبی مست، لنگ و سرکش

از راهی دراز،صعب وناهموار

به سمت هدفی بزرگ، دور و دراز حرکت کند.

 

که البته حاصلی جز حسرت، ندامت و خستگی برایش نخواهد داشت.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:50  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 سه گاو سفيد و سياه و قرمز ، بهمراه شيرى در بيشه‏اى بودند و چون گاوها با هم متحد بودند ، شير نمى‏توانست به آنها دست يابد.

روزى شير به گاوهاى سياه و سرخ گفت ، دليلى نمى‏بينيم كه گاو سفيد در بيشه ما باشد زيرا رنگ او بر خلاف رنگهاى ماست و شما دو تا با من همرنگيد ، اگر بگذاريد او را بخورم ، بيشه در انحصار خودمان ميماند ، آنها به شير گفتند مانعى ندارد او را بخور ، و شير گاو سفيد را خورد.

چند روزى كه گذشت شير به گاو سرخ گفت رنگ من بمانند رنگ تو است بگذار تا گاو سياه را بخورم و بيشه براى ما دو تا باقى ماند گاو قرمز گفت باكى نيست او را بخور.

پس از آنكه گاو قرمز تنها ماند شير به او گفت اينك ناگزير ترا ميخورم ، گاو قرمز گفت بگذار سه بار فرياد زنم ، شير به او گفت ، فرياد بزن ، گاو قرمز فرياد زد و گفت:

من آنروز خورده شدم كه گاو سفيد خورده شد .

                                                                                             امام علی(ع)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

در اين زمانه رفيقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفينه غزل است

 

به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش

چنين که حافظ ما مست باده ازل است

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:19  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

مهم‌ترين درس سعدي براي نثرنويسي معاصر، ايجاز است


بهاءالدين خرمشاهي گفت:

 " ... بيش‌ترين درسي كه امروزه از نثر سعدي مي‌توان گرفت، ايجاز اوست؛ يعني كوتاه‌نويسي و در عين حال پربارنويسي. من گاهي متوني را مي‌خوانم كه بسيار طولاني است و معنا در آن‌ها رنگ‌پريده است.

مهم نيست كه متن در چه زمينه‌اي نوشته شده باشد، مهم اين است كه آن متن از ايجاز برخوردار باشد.

سعدي به ما ياد مي‌دهد كه هرآنچه كه مي‌خواهيم بنويسيم حتي‌المقدور با كوتاه‌ترين جملات باشد.

سعدي گاهي داستاني را در يك سطر بيان مي‌كند. "

 

 مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی

                                                               http://www.cgie.org.ir/showbuilderB.asp?newsID=686    

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:8  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

برگ وگل ، بی شاخه کاه ،

شاخه بی ریشه چوب ،

ریشه بی خاک کود و

همه با هم شور ، شعور ، عشق وزندگی هستند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:45  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"

فرشته جواب داد:

" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!"

                                                                                                                      آنتوان چخوف

                                                                                           http://www.louh.com/minimal/1066/index.aspx       

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 7:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

 

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

 

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

 

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 7:37  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی 

 

بهترين صفات مرد بزرگوار آن است كه خود را از رازهاى مردم بنادانى زند.

 

                                                                                                                                            امام علی(ع)

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:24  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۳

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است  کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

کبوتر خانگی

 

تعطیلات تابستانی شروع شده بود.

 

صبح زود اولین روز تعطیلات از خانه خارج شدم.

 

همیشه اولین وآخرین روزهای مدرسه واولین وآخرین روزهای تعطیلات تابستانی برای ما روزهای خاص وفراموش نشدنی بودند.

به همین دلیل اگر در کشکول خاطرات بیادماندیمان خوب جستجوکنیم بخش اعظمی از آنها را مربوط به همین دوران می یابیم.

 

همۀ بچه های اهل کوچه و محله مانند مورچه های پس از باران های بهاری از خانه شان ها بیرون زده بودند.

آسمان و زمین و در و دیوار همه ذوق زده بودند. حتی آواز و پرواز پرندگان تغییر کرده بود.

هیچکس غیبت نداشت.

هیچکس بیمار نبود. برای آنکه مبادا خدای نکرده کسی موجبات تکدر خاطر دیگری را فراهم کند،

هیچکس حرف از درس و مشق و مدرسه نمی زد انگار نه انگار این ها تا دیروز وجود داشته اند.

 

رنگ و بوی محله به کلی تغییر کرده بود. همه برای بازی "بعلی ارده شیره ای" عجله داشتند.

 

بعضی از بچه ها صبح قبل از طلوع آفتاب به کوچه زده بودند. در هر گوشه بچه ها در دسته های کوچک وبزرگ دور هم جمع شده وبطور موقت بازی های متفاوتی را شروع کرده بودند. اما همۀ آنها در انتظار آغاز بازی دسته جمعی "بعلی ارده شیره ای" لحظه شماری می کردند.

 

این بازی شبیه بازی امروزی " زو (کبدی)" بود و این تنها بازی بود که تمام بچه های محل را از ریز و درشت به کار می گرفت.

 

جز چند نفری همه پیدایشان شده بود. همگی در انتظار محمود بودیم.

 

همیشه من و محمود به دلیل آنکه نفس و دویدنمان بیشتر و بهتر از دیگران بود، به عنوان سرگروه می ایستادیم وبا شیوه های جذاب وگوناگونی، دیگر همتاها و هماوردها را انتخاب می کردیم.

 

بالاخره محمود از ته کوچه پیدایش شد.از دور به من سلام داد. من هم به او پاسخ داده و به سمت اوحرکت کردم.  بچه ها نیز متوجه او شده و کم کم همه در میدانگاه محله دور من و محمود جمع شدند.

 

در آن هوای نسبتآ گرم، محمود پالتو بلند سبز دوران سربازی بابای خودرا پوشیده بود.از جیب گشاد و گود پالتو کبوتر کوچک سفیدی را بیرون آورد. او کبوتر را کف یکی از دستانش نشانده و بالا پایین کرد.

کبوتر نیز بال بال می زد.

همه با تعجب وکنجکاوی دور او حلقه زده بودیم.

از جیب دیگر پالتو یک دسته از پاکت های اداری باطله را بیرون آورد.یکی از پاکت ها را جداکرده وهمانطور که سعی می کرد به نوک کبوتر گیر دهد با صدای بلند به ما توضیح داد که این یک کبوتر خانگی نامه براست. چون موفق نشد نامه را به نوک آن زبان بسته آویزان کند گفت این هنوز بچه است و با نشان دادن گوشۀ نوک کبوتر ثابت کرد که این یک کبوتر نامه بر است و در مورد کبوترهای نامه بر شروع به صحبت کرد.

راستش من هرگز نفهمیدم که نوک او چه ویژه گی داشت که دیگر کبوترها نداشتند.

 

در یک لحظه ولوله ای بر پا شد. همۀ بچه ها در مورد کبوتر و نامه و قدیم و جنگ و جنگ ها که چطور این کبوترها خبر میرسانده اند، سخن می راندند.

 

سخن به اینجا کشیده شد که هر کدام از ماها با یک تومان کبوتری بخریم تا بتوانیم در این تابستان برای هم نامه بفرستیم و کلی کیف کنیم.

بخصوص وقتی که تصور می کردیم اینهمه کبوتر هرکدام یک پاکت نامه به نوک با هم در آسمان پرواز کنند چه صحنه ای درست می شود ...   

 

هنگامی محمود اعلام کرد کفتر باز محل، " فری پرو پت" فقط سه چهارتا بچه کبوتر نامه بر بیشتر ندارد آه از نهاد بچه ها درآمد. اما محمود فوری توضیح داد که اگر چند کبوتر نامه بر حتی با صد کبوتر معمولی، مدتی با هم زندگی کنند همه آنها نامه بر می شوند.

همگی برای تهیه پول بسرعت از هم جدا شدیم.

 

در آن زمان هم یک تومان پول کمی نبود وهم کفتر بازی به دلایل مختلف کار مذمومی بود.

 

سراغ مادر رفتم.

چنان سرم داد زد و با جارو به کمرم کوبید که دیگرجرآت تکرار تقاضایم را نکردم و پا به فرار گذاشتم. از قضا هنگام فرار از دالان خانه با پدر که هیچ زمانی این وقت از روز پیدایش نبود سینه به سینه شدم.

 

وقتی او از ماجرا با خبر شد چوبی را از هیزم دانی برداشت ومرا دنبال کرد.

آن چوب چنان کلفت و بلند و پر از برجستگی بود که اگر فقط  یکبار به کمر هر فیلی فرود می آمد برای همیشه او را فلج می کرد.

 

در یک آن همۀ آمال و آرزوها را بر باد رفته دیدم و از همه بدتر جلوی دیگر بچه ها نیز حسابی خراب

می شدم.

 

پدر که از خانه بیرون رفت با گریه وارد خانه شدم و روبروی در اطاق مادرمادربزرگ (آبی بی) بر سکویی در آفتاب نشستم و صدای گریه را بقدری که گوش سنگین آبی بی آنرا بشنود بالا بردم.

 

این آخرین شانس من بود.

 

مادر مادر یعنی مادر بزرگ را بی بی و مادر مادر بزرگ را آبی بی صدا می کردیم. 

آبی بی خیلی مرا دوست داشت و نسبت به گریۀ من آنهم در آفتاب خیلی حساس بود.

 

صدای فریاد مادر از آنطرف حیاط بلند شد. آبی بی در حالیکه از حالم سؤال می کرد از اطاقش بیرون آمد.

من فقط گریه ام را بلند تر وسوزناک تر کردم.

 

مادر در میان نفرین وسرزنش من ، ماجرا را برای او تعریف کرد.

آبی بی دوباره از من پرسید:

- برای چی اینجور گریه می کنی؟

من در حالیکه پا و کمر خودرا گرفته بودم پاسخ دادم:

- یک تومان پول می خوام.

مادر با شنیدن پاسخ من دوباره با جارو به سراغم آمد ومن با ترس پشت آبی بی پنهان شدم و فریادم را بلندتر کردم.

 

آبی بی جلوی مادر را گرفته بود و مادر داد می زد:

- بزار تا قبل از اینکه باباش بکشدش من خفش کنم که دیگه از کبوتر حرف نزنه.وای خدا رحم کنه آقا دایی نفهمه تکه تکه ات می کنه!

 

آبی بی با سرزنش مادر که چرا با بچۀ به این خوبی چنین رفتاری دارید، توانست مادر را آرام کرده واو را از من دور کند.

 

آبی بی در حالیکه کمر و پای مرا نوازش می کرد پرسید:

- کبوتر برای چی می خوای؟

من برایش توضیح دادم که قرار است همۀ بچه ها یک کبوتر بخرند. البته از نامه و نامه بری چیزی نگفتم.

 

او در حالیکه به دسته ای از پرندگان در آسمان اشاره می کرد گفت:

- می خوای همۀ اینها را به نام تو کنم؟

و بلافاصله ادامه داد:

- اگر پسر خوبی شوی من دعای مخصوصش را همین الآن می خوانم.

 

او وقتی شک و تردید مرا دید ادامه داد:

- اصلآ می خوای همۀ لک لک ها ی سفید پا قرمز را به نام تو کنم.

- یعنی میشه!؟

- چرا نمی شه. همین الان دعایش را می خونم. اما یه شرط داره.

- چه شرطی؟

- به هیچکس نباید این راز را بگی. چون ممکن است آنها با سحر و جادو و بدجنسی اونا رو از تو بگیرند. اگر قول میدی که همین الآن شروع کنم.

   

در آن زمان محل سکونت ما در نزدیک دریاچه بختگان بود و در این فصل از سال گونه های مختلف و زیبایی از پرندگان مهاجر از اقصی نقاط جهان در آسمان شهر ما دیده می شدند بخصوص هنگامی که در حال اوج  و یا فرود بودند زیبایی آنها صد چندان می شد.

 

آبی بی از من قول گرفت و من هم به او قول دادم که این راز برای همیشه بین من او پنهان بماند.

او نیز دعایش را با دقت خواند.

 

از آن زمان به بعد من صاحب یک آسمان مرغ سفید پای قرمز زیبا شدم.

 

 

 

همین الان یادم به سحر های ماه رمضان و خاطرۀ آموزش مناجات های شبانه آبی بی افتاد:

 

 

آموزش مناجات های شبانه آبی بی

 

بزودی تقدیم می شود.

 

        

                 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

 

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

 

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:50  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

و هر بنده که خدای عز و جل او را خردی روشن عطا داد و با آن خرد که دوست به حقیقت اوست احوال عرضه کند، و با آن خرد دانش یار شود و اخبار گذشتگان را بخواند و بگردد و کار زمانه خویش نیز نگاه کند، بتواند دانست که نیکوکاری چیست و بدکرداری چیست و سرانجام هر دو خوب است یا نه و مردمان چه گویند و چه پسندند و چیست که از مردم یادگار ماند نیکوتر...

 

                                                                                                           *ابوالفضل بیهقی*

                                                                                                                                          

                                                                           http://www.beyhaghi.ir
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

ای دل چو شب جوانی و راحت و تاب

از روی سپیده‌دم برافکند نقاب

 

بیدار شو این باقی شب را دریاب

ای بس که بجویی و نیابیش به خواب

 

                                                               *انوری*
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

      

                                                                                        

با صدای زنگ تلفن از جا پرید. به شماره روی دستگاه نگاه کرد. گونه اش داغ شد.

مادر گوشی را برداشت. از دو شب پیش منتظر تلفن خواستگارش  بود و حالا .....

-  چشم . حتماً خبرتون می کنم.

دختر نوک موی بافته اش را جوید.

مادر گوشی را گذاشت و با لبه روسریش ور رفت:

- مادر پژمان بود. می گفت از شب خواستگاری نگین انگشترش گم شده. خواهش کرد اگه پیداش کردیم خبرش کنیم.

   نیلوفر مالک خرداد۱۳۸۷

http://www.louh.com/minimal/1804/index.aspx

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:17  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

 

می‌دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

 

می‌چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب

 

می‌وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب

 

تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

 

در میخانه بسته‌اند دگر 

افتتح یا مفتح الابواب

 

لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه‌های کباب

 

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

 

بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش باده ناب

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی 

اى فرزند آدم ، خودت وصى خويشتن در سرمايه‏ات باش و آنچه ميخواهى پس از مرگت برايت انجام دهند خودت انجام ده .

                                                                             امام علی(ع)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:15  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست

خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست

 

خوش منزلی است عرصه‌ی روی زمین دریغ

کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

 

دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

 

غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

 

زنهار اختیار مکن بهر منزلی

کانجا بدست هیچکس اختیار نیست

 

*امیر خسرو دهلوی*

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:6  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۲

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است که لابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

اولین شکار پدر بزرگ

 

در قدیم والدین به فراخور وضعیت وموقعیتشان نسبت به آموزش فرزندان خود اهتمام و اقدام می کرده اند. علاوه بر مکتبخانه ، سوار کاری ، تیراندازی وزندگی در شرایط سخت صحرایی وکوهستانی از جمله آموزش هایی بودند  که فرزندان را با تشویق ویا اجبار به انجام آنها وا می داشته اند.

 

در آن زمان پدر پدر بزرگ یکی ازچهره های سرشناس و معروف منطقه و بسیار هم مورد احترام عامۀ مردم بوده است.

 

او مدام اصرار داشته که فرزنداننش سوارکاری وتیر اندازی را سریع وخوب بیاموزند. درآن زمان و در آن شرایط این کمترین خواسته ای بوده است که هر پدری از پسرش داشته است.

 

پدر بزرگ علیرغم میل پدر ، تشویق مادر وتآکید دایی جان واطرافیان ، از تفنگ و اسب بیزار بوده و به قول خودش تا پایان عمر نیز تیرانداز قابلی نشد. اما او علاقمند به کارهای اداری بوده ومدیر نسبتآ موفقی هم از کار در آمده بود.

 

بنا به نقل چند باره از زبان پدر بزرگ:

 

( پدرم که از بی اعتنایی من، کلافه شده بود روزی خسته از بیرون آمد و مرا صدا کرد و با تهدید وتشر گفت:

- من دیگه از این وضعیت خسته شده ام. همین امروز همراه اسد  به کوه سیاه می روی و تا شکاری صید نکرده باشی به منزل بر نمی گردی.

 

او بهترین تفنگ خود را که یک برنو کوتاه اهدایی بود به من داد و به خدمتکارمان اسدخان که مردی قوی هیکل وبا وفایی بود گفت:

-تفنگ دولول بلژیکی را هم تو بر می داری، و فردا این موقع روی رخ کوه سیاه هستید. تا یک کل ویا یک قوچ شکار نکنید از کوه پایین نمی آیید.

 

مادر هر چه کرد رآی پدر را برگرداند حریف او نشد، و من خوب می دانستم حرف پدر شوخی بردار نیست و باید برای رفتن به کوه خود را آماده کنم.

 

نیمه شب در مقابل چشمان اشک آلود مادر و دعای مادر بزرگ بار و بندیل را بر پشت الاغ گذاشته و سوار بر اسب به سمت کوهستان حرکت کردیم.         

 

مادر حق داشت نگران باشد. در آن زمان نه وسیله نقلیه درست وحسابی بود که با آن جابجا شویم ونه امکان ارتباطی که کسی از حال کسی با خبر شود.

 

نا امنی هم بیداد می کرد.

از یک طرف یاغی ها و راهزنان در کوه ها پنهان بودند و حد اقل متاع ما برای آنها همین تفنگها بودند که برای بدست آوردن آنها به راحتی ما را سر به نیست می کردند.

از طرف دیگر وجود حیوانات وحشی چون پلنگ و گرگ و... و مارها و حشرات سمی گزنده ، نگرانی ها را بیشتر می کرد.

 

باید تمام تلاش خود را به کار می بستیم تا قبل از طلوع آفتاب و گرم شدن هوا، بیشترین فاصله را به سمت کوهستان طی کنیم.

فقط  برای نماز صبح لحظه ای توقف کردیم. آفتاب تمام دشت را فرا گرفته بود که به آخرین آسیاب آبی در دامنه کوهستان رسیدیم.

برای صرف صبحانه، چرای چارپایان و کمی استراحت اطراق کردیم.

 

اسد خان خیلی سریع آتش را به پا کرد.

روشن کردن هیزم وبرپا کردن آتش از جمله مهارت های حیاتی بود که در آن زمان هر کسی باید چگونگی آنرادر شرایط آب وهوایی مختلف می آموخت.

اسد خان در اینجا نه به عنوان پیشخدمت بلکه در جایگاه یک معلم، ریزه کاری ها را بیان و به آن عمل

می نمود.

 

هنوز آب کتری جوش نیامده بود که "سهراب سبیل سیاه" به همراه برادر همسرش پیدایشان شد.

آنها را همۀ شهر می شناختند. "سهراب سبیل سیاه" از شکارچیان حرفه ای و مشهورمنطقه بود.

آنها مرا شناختند و بسیار احترام گذاشتند.

با بفرمای ما برای صرف صبحانه وچای پیاده شده و کنار ما نشستند.

آنها بر عکس مسیر ما ، از کوه به شهر می رفتند.از بار الاغشان مشخص بود که با دست پر بر می گردند.

سهراب گفت که دو قوچ، یکی دوساله ودیگری چهار ساله را شکار کرده است.

آنها فوری یکی از جگرهای شکار را بیرون کشیده و روی آتش انداختند.

شغل سهراب سبیل سیاه فروش گوشت شکار به قصابی ها بود.

فوری فکری به خاطرم رسید از او پرسیدم:

- قوچ بزرگ را چند به قصاب می دی. او گله ای کرد وگفت:

- بی انصاف ها پولی نمی دهند. خیلی هنر کنند یک تومان تا پانزده زار به من میدهند.

- من قوچ بزرگ را از تو می خرم.

- قابلی نداره.آقا برای من زشت است که از شما پول بگیرم. ما نمک پروردۀ پدر شما هستیم.

فوری بلند شد وبند از بار الاغ خود باز کرد وقوچ بزرگ را بر الاغ ما منتقل کرد.

 

در این مدت اسد خان مات و مبهوت چند بار خواست چیزی بگوید که من به او اجازه حرف زدن ندادم.

سهراب سبیل سیاه با اصرار من یک تومان پول را قبول کرد وخیلی سریع به اتفاق همراهش ما را به قصد شهر ترک نمود.

 

با رفتن آنها اسد خان زبان باز کرد و گفت:

- شما میخواهید چه کنید. می خواهید به آقا چه پاسخی بدهید؟

- هیچی. می گیم.شکار کردیم.

- یعنی به این سرعت. هنوز ظهر نشده...حتمآ شکارها خودشان آمدند اسقبال ما!

آقا بخدا قباحت داره.زشته، می دونی اگه آقا بفهمه چوب تو آستینمون میکنه.منو که می کشه.

- اگر خودت دقت کنی هیچ اتفاقی نمی افته.بیا این دو زار هم انعام تو. تو هم خیلی خسته شدی.

 

اسد خان ساکت شد.

 

قرار شد تا بعد از ظهر را همانجا بمانیم وبا خنک شدن هوا به سمت شهرحرکت کنیم.

اسد خان ناراحت بود واز رسوایی و خشم پدر می ترسید.

آثار و بوی کباب جگر، انواع حشرات را بسمت ماکشانده بود. تعداد مگس ها وانواع زنبورها لحظه به لحظه بیشتر می شد .

پس از لحظاتی ناله اسد خان از درد شکم بلند شد.

بنظر می رسید پرخوری کرده است.چون من شاهد بودم او علاوه بر آنکه همۀ کره ها و پنیرها را خورد، جگر کباب شدۀ شکار را نیز بدون داشتن دندان درست وحسابی بلعیده بود.

 

درد دل او شدیدتر و استفراغ هم به ان اضافه شد. نگران حالش بودم.

 

او گفت کمکش کنم تا خود را در آب حوضچه پر جلبک آسیاب فرو کند.

 

در همین حال او سعی می کرد آموزگار باقی بماند. می گفت در چنین حالتی آب چشمه بهترین درمان است. او حتی می لرزید ومی نالید اما از مسایل ایمنی در کوه می گفت ودست بردار نبود.

 

هنوز تا کمر در آب فرو نرفته بود که فریادش بلند شد. زنبور درشتی گردنش را نیش زد.

اوضاع کاملآ به هم ریخت. چون من تجربه ای در این موارد نداشتم همه چیز از دستم خارج شده بود.

اسد خان به هر زحمتی بود تمام بدن را به آب رساند وبیرون آمد.

فوری اورا بر اسب نشاندم و با عجله بسمت شهر راه افتادیم.

 

درد شکمش کمی آرامتر شده بود اما از جا ودرد نیش زنبور شکایت می کرد. او در طول مسیر بی حس وحال بر زین چسبیده بود.

 

آفتاب بشدت می تابید. گرمترین وقت روز را در راه بودیم. اسد خان چند بار پیاده وسوار شد و بالاخره هنگام اذان مغرب وارد شهر شدیم.

 

من سر قوچ را از بار الاغ برداشته وبه پشت قاچ زین اسبم بستم و تفنگ را به دست گرفتم، و چه فکر خوبی بود . چون نظر کوچک و بزرگ را به من جلب کرده بود.

 

وقتی بزرگترها می گفتند "خسته نباشی میر شکار" من همانطور که ته قنداق تفنگم را در دستانم می فشردم یک عالم کیف می کردم.

بعضی از آنها مرا می شناختند و مرا به همدیگر معرفی می کردند و می گفتند پسر فلانی است و به کیف من افزوده می شد.

بیشتر کودکان از سر کنجکاوی مقداری از راه را با من می دویدند ومن به آنها تشر می زدم که از ما دور شوید.

 

هوا کاملآ تاریک شده بود که به در خانه رسیدیم. در خانه باز بود. همه جا جارو وآب پاشی شده بود و نور چراغ دستی نفتی، دالان خانه را روشن کرده بود.

با دیدن این شرایط قند در دلم آب شد و یادم آمد که امشب نوبت شب نشینی دوره ای بزرگان فامیل در منزل ماست.

عجب شبی خواهد شد.

 

از آشنایان اولین کسانی که ما را دیدند دایی و زن دایی بودند که همان لحظه از راه رسیده بودند. من نفهمیدم مادر بزرگ نیز از کجا پیدایش شد وبا دیدن من وسر قوچ، دور من چرخید و قربان صدقه ام رفت و به سرعت وارد منزل شد و فریاد زد:

- شاه داماد آمد ... میرشکار آمده ... و شروع به کل زدن کرد.

 

در یک آن نفهمیدم کی اسبم را گرفت ، کی شکار را پیاده کرد. شلوغ شد. کوچک وبزرگ دور من جمع شده بودند.

بزرگان فامیل از  میهمانخانه منزل بیرون آمده بودند .مادرم مرا در آغوش گرفت و شکر خدا نمود. 

در این گیر و دار فقط توانستم بگویم اسدخان مریض است مواظب او باشید. اما مگر گوش کسی بدهکار این حرف ها بود.

همه چیز آن لحظه من بودم ولاشۀ قوچ وسر قوچ.

 

پدرم در حیاط خانه به استقبال من آمد. چشمانش برق می زد. او به آرزویش رسیده بود. بخصوص در شبی که همۀ بزرگان فامیل در یک جا حضور داشتند.

مرا بوسید و با سلام وصلوات وهمانگونه که دست بر شانه های من گذاشته بود مرا با خود به سمت شکار که گوشه تالار افتاده بود کشاند.

- خوب بگو ببینم چه جوری زدیش کجا رفتید که به این سرعت توانستید برگردید.

 

او دستی به شاخ قوچ کشید و ادامه داد:

- چهار ساله هم است. عجب سر حال است. از تفنگ راضی هستی. امکان ندارد تیر از این لوله خارج بشود وبه هدف نخورد.

پدر با سؤالات و اظهار نظرهای پی درپی نفس مرا گرفته بود. ناگهان با شک وتردید پرسید:

- چند تا تیر خورده ؟!

من مانده بودم که چه بگویم. چون تفنگ من تک گلوله بود. اسد خان که خسته وبی رمق روی پله های تالار نشسته بود بدادم رسید وگفت:

- تیر اول را آقا زد. من دیدم هنوز داره میره یک تیر هم من زدم. دوباره آقا زد و دیگه افتاد. من هم دل درد ...

پدر راه افتاد. کسی به ادامۀ حرف او گوش نداد.

 

من تا خواستم بگویم اسد خان مریض بوده پدر با یک دست سر قوچ را برداشته و با دست دیگر دست مرا گرفت و به سمت میهمانخانه راه افتادیم. دیگران هم همراه ما می آمدند.

 

پدر مرا کنار خودش روی تشکچه اش نشاند.

 

این دومین بار بود که پدر در یک جلسه رسمی به من اجازه داده بود در کنارش روی تشکچه اش بنشینم.

 

بار اول شبی بود که فردای آن قرار بود مرا ختنه کنند و پدر برای آنکه به من نشان دهد که دیگر بزرگ

شده ام مرا در بالای مجلس وروی تشکچه کنارخودش نشانده بود.

 

***

بد نیست بدانید در مجموع پنج بار من رسمآ بر تشکچه بابا نشستم.

بار اول ودوم را که گفتم.

بار سوم زمانی بود که داماد می شدم.

بار چهارم لحظات پایانی عمرش بود که مرا احظار کرده بود.

بار پنجم، او دیگر بر تشکچه کنار من نبود . از خاکسپاری آن خدا بیامرز بر گشته بودیم که خویشان و آشنایان برای گفتن تسلیت و دادن سر سلامتی به منزل ما آمده بودند ومن به توصیه دایی جان بر آن تشکچه نشستم. وپس از آن برای همیشه جمع شد.

 

***

هر کس از من سؤالی می کرد. من هم با آب وتاب جواب می دادم.

کم کم ترسم ریخت و داستان شکار را هر دفعه پیچیده تر تعریف می کردم.

بخصوص که از اسدخان نیز خبری نبود.  

 

پدر فریاد زد:

- برای میرشکارم چای و زعفران دم کنید و با دست خودش قطاب و باقلوای خانگی را که خیلی خاص برای او تهیه می شد به من تعارف کرد.

 

در آن لحظات خیلی قشنگ خوشی وغرور در هم پیچیده بودند.

 

در یک لحظه و در میان شیشه های رنگی  پنجرۀ مشجر میهمانخانه، اسد خان را دیدم که درمیان درگاهی تنها نشسته بود. هیچکس به آن بیچاره توجه نمی کرد. حتی دریغ از یک استکان چای.

 

من خواستم لابلای قصۀ شکارم به اسد خان نقش بیشتری دهم.

به پدر گفتم:

- تیراندازی اسد خان هم خیلی بموقع بود.

پدر که نمی خواست ذره ای از این افتخار نصیب کس دیگری شود، فوری گفت:

- نه نه همان تیر اول خودت کاری بوده. من جای تیر تو را دیدم. فقط اسد زده گوشت شکار را خراب کرده.

 

دایی جان هم با تمسخر گفت:

- حتمآ اسدخان می خواسته کبک بزنه خورده به قوچ بیچاره.

همۀ حضار خندیدند.

 

پدر نیز در ادامۀ شوخی دایی گفت:

- نه نه قوچه اسد خان را شناخته و برای احوالپرسی به طرف او آمده.

منم که جو زده شده بودم گفتم:

- در واقع اسد خان از ترس جانش به قوچه تیر اندازی کرد.

 

همه از خنده ریسه می رفتند ومن داشتم تجربه می کردم که چقدر مسخره کردن دیگران خوشمزه است. 

 

در یک لحظه اسد خان را ندیدم.حتمآ تحملش تمام شده و از آنجا رفته بود.

 

ناگهان در میان صدای شوخی و خنده ها، صدای اسد خان شنیده شد ودر یک لحظه اوج گرفت.

او از میان در و لا به لای ازدحام میهمانان به زور خود را به درون میمانخانه کشید.

همه ساکت شدند.

 

اسدخان فریاد زد:

-بیا ... بیا این ... این دو زار رو بگیر که دارم می ترکم ... این خفت به دو زار نمی ارزه ... دارم می ترکم.

 

دو ریالی را که در کوهستان به او داده بودم با مشقت از جیبش درآورد و آنرا به سمت من پرت کرد و رو به پدر کرد و گفت:

- دیگه راحت شدم ... ترکیدم. همش دروغ بود ...

 

من دیگر نفهمیدم چه شد. با دیدن چهره پدر که با تعجب به من خیره شد پیش چشمم سیاهی رفت.

به سمت بی بی دویدم و با شنیدن اسم "سهراب سبیل سیاه" از زبان اسد خان، بیهوش شدم.)

 

 

همین الان یادم به خدا بیامرز بی بی (مادر بزرگ) افتاد و خاطرۀ خرید کبوتر:

 

کبوتر خانگی

 

بزودی تقدیم می شود.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

 

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:45  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۱

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است  کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

همین الان یادم به خاطره ای در مورد خاطره نویسی افتاد و دفتر چه خاطرات محمد:

 

دفتر چه خاطرات محمد

 

یادم می آید برای فیلمبرداری از جبهه های جنگ شب هنگام از شیراز عازم جنوب کشور شدیم.

چهار نفر بودیم.

من فیلمبردار گروه بودم.

محمد رانندگی می کرد .او شخصیت جالبی داشت .در همه حال خندان وخونسرد بود.

قبل از انقلاب کتابفروشی داشته وپس ازانقلاب به صف نیروهای بسیج پیوسته بود. ازشروع تا پایان جنگ در جبهه ماند و هنگام برگشت از جبهه اویکی از فرماندهان مهم وبسیار معروف نظامی شده بود.

 

محمد دیگری همسفر بود که کارگردان و تهیه کننده گروه بود. او نیز اکنون یکی از نویسندگان و مدیران موفق مملکت است.

 

محمد دیگری بود که در آن زمان به عنوان دستیار فیلمبردار همسفر ما بود واکنون یکی از فیلمسازان موفق تلویزیون است.

 

شروع سفر با سکوتی نسبتآ طولانی آغاز شد وپس از آن از هر دری صحبت کردیم.

 

نیمه های شب در یکی از روستا های بین راه ایستادیم. در تنها مغازه روستا شعاع ضعیف نوری از میان در نیمه باز آن بیرون میزد.

وارد مغازه شدیم.

تنها نشانه های حیات و بیداری در آن لحظات، پرواز یک پروانۀ کوچک به دور لامپ خاک گرفته وکدر مغازه، صدای رادیو شکسته ای که گزارش از جبهه وجنگ می داد و چشمان بی روح پیر مرد فروشنده بودند که گویی به عنوان تنها عضو زندۀ این کالبد همراه باما در حدقه می چرخیدند.

 اشیاء داخل مغازه بسیار متنوع وعتیقه بودند.خیلی از آنها مربوط به کودکی من بودند.

 

ماشین های اسباب بازی وعروسکهای پلاستیکی، پستانکهای قرمز بزرگ، حلوای کنجدی، خرمای محلی، چراغ نفتی ونفت، هندوانه و خربزه، شربت و بادبزن، کاسه و لیوان و استکان،  دفترو مداد و خودکار، ...

 

چشمم به دفتر های کوچک جیبی جلد پلاستیکی افتاد.

هم از دفترها خاطرات خوبی داشتم وهم احساس خاطره نویسی ام را که از قبل در ذهن داشتم، تحریک نمود. فوری دو دفتر خریدم .هر کدام از همسفران نیز چیزهایی خریدند.

خواستیم راه بیفتیم که رادیو خبر شهادت آقای چمران را در جبهه های سوسنگرد اعلام نمود.

همگی تکان خوردیم وهر کس چیزی می گفت.

واکنش پیر مرد فروشنده بسیار عجیب بود.کسیکه تا چند لحظه پیش تکان نمی خورد بمحض شنیدن خبر محکم پشت دست خود کوبید .از جا برخاست و با صدای بلند به صدام و هر چه عراقی در دنیا بود دشنام می داد و افسوس می خورد.

وقتی فهمید که عازم جبهه هستیم از ما پولی نگرفت و گفت صلوات بفرستید.

راه افتادیم.من یکی از دفاتر را باز کردم و به محمد کارگردان دادم و گفتم در شروع خاطراتم دوست دارم هر کدام چیزی بنویسید.

او آیه ای از قرآن کریم را نوشت که معنی آن این بود که "اگر انسان ها میدانستند چقدر دوستشان داریم از شوق میمردند".

محمد راننده گفت از قول من هم همین را بنویس.

محمد دستیار گفت کاش من هم یک دفتر خریده بودم. من دفتر دیگر خودم را به او دادم. قبول نمی کرد ومی گفت این دفتر ها کوچکند تو هم کم می آوری. که در نهایت از من گرفت و شروع کرد وچه شروع کردنی در یک چشم بهم زدن نیمی از دفترش پر شد.حق با او بود دفتر برای او کوچک و کم برگ بود.

همه سربه سرش می گذاشتیم و چنین بر می آمد که از اول او قرار بوده خاطره نویسی کند.

در حرکت، ایستاده ونشسته می نوشت.

 

هنگام روز به اهواز رسیدیم و برای هماهنگی به روابط عمومی سپاه مراجعه کردیم. محمد راننده را تقریبآ همه می شناختند.

من از لحظات ورود وتصاویر رزمندگان و ... که بسیار نوشتنی است الآن خودداری می کنم و آنرا به آینده می سپارم.

بیشتر به محمد وخاطراتش می پردازم.

 

بعد از نماز جماعت ظهر که با جوانان خواندیم وبسیار چسبید در محوطه بیرونی و در گوشه ای پتویی انداختیم و روی آن تشستیم.

محمد راننده برای تهیه چای از ما جدا شد.

محمد تهیه کننده نیز برای انجام کارهای اداری رفت.

محمد دستیار هم پس از آماده کردن دوربین آنرا به من سپرد و خود مشغول نوشتن آخرین صفحات دفترچه خاطراتش شد.

من فیلمبرداری را شروع کردم.

محشری بود و ولوله ای بود.

همه با نشاط وجوان بودند.

هر از گاهی صدای توپخانه و ضدهوایی ها از دور و نزدیک به گوش می رسید.

 

ناگهان محمد معترض از جا بر خاست.

در میان ناله وفریاد وغرو لند او این جمله شنیده می شد :

-دیگه خسته شدم .

ناگهان دفتر خاطراتش را برداشت و شروع به پاره کردن آن کرد. دستان او را گرفتم وگفتم محمد چه می کنی.

زورم به او نمی رسید و همانطور که دفتر چه را ریز ریز می کرد گفت:

 

-بابا خسته شدم، خسته شدم ازبس چاخان نوشتم.

تو نمی دونی چه اراجیفی سر هم کرده بودم. چند بار گلوله خمپاره و توپ به نزدیکمان خورده بود وعمل نکرده بود.

چند بار بمباران شدیم جان سالم بدر بردیم و همین الآن در اخرین جمله ام نوشته بودم با اتوموبیل روی مین رفته ایم ومن در میان دود وآتش وخون با تنها عضو سالمم که دست راستم است ودر حالیکه به سختی نفس می کشم مخواهم وصیتم را بنویسم.

حالا تو بگو واقعآ چنین بود ؟!      

 

همین الان یادم به خدا بیامرز پدر بزرگم افتاد و خاطرۀ اولین شکار او:

 

 

اولین شکارپدر بزرگ

 

بزودی تقدیم می شود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

 

روی رنگین را به هر کس می​نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

 

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می​خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

 

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

 

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت​های شیرین باز می​ماند ز من

 

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

 

دوستان جان داده​ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می​ماند ز من

 

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه​ای افسانه​ای خواند ز من

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی 
 
  بالا