|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
بعد هر مصیبتی زکرم
می دهی به ما شکیبایی
وامصیبتا و واویلا
گر بگیری زما شکیبایی
در غم از دست رفتن انسانی هنرمند سرشار از شوق و شور و شعر و شعور خسرو شکیبایی تفآئلی زدم و محرم راز چنین توصيه فرمود:
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
حقوق بندگی مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد
ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سرکشيده رود
ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
نمیخوريد زمانی غم وفاداران
ََز بیوفايی دور زمانه ياد آريد
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
ز روی حافظ و اين آستانه ياد آريد
"کوه و کاه و دمنه"-5
همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.
قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:
* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است که لابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و
* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و
* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و
* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و
* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است. و
البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و
* ... و
بنام خدا
گوجه فرنگی
دوازده کیلومتر را رکاب زده بودم تا از پاسگاه به منزل برسم وهمین مسیر را نیز صبح قبل از طلوع آفتاب طی کرده بودم تا از منزل به محل خدمتم ، پاسگاه روباهک رفته باشم.
این راهی بود که من هر روز باید طی می کردم اما امروز اولین روز ماه رمضان بود و بطور غریبی از همان ظهر احساس خستگی ، تشنگی و گرسنگی می کردم.
وارد روستای دوست محمد خان که شدم اذان مغرب شروع شد وهنگامی که دوچرخه را در دالان بلند منزل اجاره ای رها کردم اذان تمام شده بود.
در این لحظه تمام اهل روستا ، برای صرف افطار به داخل های خود کشیده شده بودند. و سکوت سنگینی همۀ عالم را گرفته بود.
با عجله به اندازه دو استکان آب داخل کتری ریختم و آنرا روی چراغ نفتی گذاشته و به سراغ یخچال رفتم. هر چه درآن گشتم کمتر چیز مناسبی برای خوردن پیدا کردم.
ازچند روز قبل برنامه کاری ام این بود که برای ماه رمضان خرید مناسبی انجام دهم اما روزها پی هم گذشته بود و من مجال خرید نیافته بودم. چون ناچار بودم هر روز مسیرطولانی رفت وبرگشت بین منزل و پاسگاه مرزی را با دوچرخه طی نمایم.
این منطقه که به قول سربازهایی که مثل من به آنجاد تبعید شده بودند آخر ایران بود و بر خط مرزی بین ایران وافغانستان ، در منطقه زابل و در نزدیکی دریاچه هامون قرار گرفته بود.
چای را مهیا کردم کمی نان وچند حبه قند در منزل داشتم. پیش خود گفتم روزه را با چای شیرین و نان باز کنم و پس از آن به تنها مغازه روستا مراجعه کنم و اقلامی را برای افطار و سحری ، با حوصله خریداری نمایم.
چای و نان بسیار به دلم نشست.
چای دوم هنوز از گلویم پایین نرفته بود که خواب خوشی بر من مستولی شد وبا همان لباس سربازی که بر تن داشتم روی زمین ولو شدم. از آن خواب های شیرین و عمیقی که سالیان سال است که هرگز به سراغم نیامده است.
چشم که باز کردم نیمی از بدنم کرخت شده بود. چون ساعت ها بود که بر یک دنده افتاده و تکان نخورده بودم.
فوری بلند شده و با عجله دمپایی ها را به پا انداخته و همانطور که از اتاق خارج می شدم به ساعتم نگاه کردم.
ساعت سه بامداد بود و نزدیک وقت سحر بود.
در این وقت شب جایی را برای تهیه غذا پیدا نمی کردم. البته نمی خواستم به منزل کسی هم مراجعه کنم.
بشدت احساس گرسنگی می کردم. و تازه هنوز یک روز روزه داری را نیز در پیش داشتم.
کلافه به حیاط آمدم.
آنشب از آن شب های تاریک سال بود.
دسته ای از سگ های ولگرد لابلای بوته های وحشی باغچه های منزل وتعدادی نیزدر گودال گوشۀ حیاط در هم می لولیدند.
شب گذشته که خوابم برده بود ودر حیاط باز مانده بود.آنها وارد حیاط خانه شده بودند.
.بیش از آنکه من از دیدن سگ ها تعجب کنم سگ ها از دیدن من تعجب کردند.تعدادی از آنها نیز با ترس از من فاصله گرفتند و چندتایی نیزبا تهدید شروع به خرخر کردند. همه میخ من شده بودند.
در این وضعیت فکر از خانه خارج شدن بکلی از ذهنم خارج شد واگر هم بیرون می رفتم جایی برای را تهیه مایحتاج پیدا نمی کردم.
با پرتاب سنگ و برداشتن تکه چوبی به طرف سگ ها دویدم. همه از من فرار کرده و از در خانه خارج شدند. برای اطمینان از خروج همۀ سگ ها و قبل از بستن درب حیاط ، بسمت تنها درخت خانه ، وسط باغچه رفته و لابلای بوته های وحشی ودور و اطراف درخت را وارسی کردم.
در همین اثنا چششمم به بوتۀ بزرگ و خشکیدۀ گوجه فرنگی داخل باغچه افتاد که در چند قدمی من دیده می شد. این بوته که لابلای بوته های وچشی علف های باغچه تا کنون از چشمم دور مانده بود ، باقیمانده ازمجموع بوته هایی بود که فصل گذشته کاشته بودم.آنها هم باغچه را زیبا کرده بود وهم گوجه خوبی را نصیب خودم ، دوستان وهمسایه ها کرده بودند.
فکری به خاطرم رسید و به سمت آن رفتم. با احتیاط سر شاخۀ آنرا گرفته واز زمین بلند کردم. هرگز تصویر آن لحظه و احساسی که با دیدن آن منظره در دلم ایجاد شد از یاد نخواهم برد.
بر میانۀ شاخه های بوته ، گوجۀ فرنگی بسیار درشتی آویزان بود.
چنان شاداب بود که برق پوسته و سرخی رنگ آن درهمان تاریکی سحر خودنمایی می کرد.
جایتان خالی چه سحری لذیذی ، با چه حال و میلی صرف شد...
همین الان یادم به خاطرۀ دوران سربازی در همین پاسگاه افتاد و خاطرۀ بازدید فرماندۀ هنگ
بازدید فرماندۀ هنگ
بزودی تقدیم می شود.
خُذُوا الکلِمَةَ اطَّیبَةَ مِمَّن قالَها و إن لَم یعمَل بِها
سخن طیب و پاکیزه را از هر که گفت بگیرید، اگر چه او خود، بدان عمل نکند.
تحف العقول، ص391
درد عشقی کشيدهام که مپرس
زهر هجری چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزيدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزيدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدايی خويش
رنجهايی کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام که مپرس
در ارزش دانش همين بس كه بي دانشان هم ادعاى دانش كنند ،
و چون آنها را بدانش بستايند شادمان شوند.
در بىارجى نادانى همين بس كه نادانان از آن بيزارى جويند ،
و چون نادانشان خوانند خشمگين شوند. امام علی(ع)
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز که ما را
هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
با محتسبم عيب مگوييد که او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بی می و معشوق زمانی
کايام گل و ياسمن و عيد صيام است
كار خير را انجام دهيد و آنرا كوچك نشماريد،
كه كار نيكوى كوچك بزرگ است و اندكش بسيار است .
امام علی(ع)
"کوه و کاه و دمنه"-4
همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.
قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:
* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و
* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و
* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و
* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و
* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.
البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و
* ... و
بنام خدا
آموزش مناجات های شبانه آبی بی
او مادر مادر مادرم بود.
یعنی من نتیجۀ او بودم.
بچه ها او را بی بی بزرگ ، مادرم او را بی بی ومادر مادرم یعنی دخترش اورا آبی بی صدا می کردند.
همسایه ها وآشنایان هم او را بی بی سید صدا می کردند.
او همیشه تمیز ، مرتب ومعطر بود.
چشمانش همیشه بیدار بود ، نگاهش به آسمان و لبانش مدام به دعا می جنبید.
کمتر حرف می زد. بیشتر تشویق و تشکر بر لبانش جاری بود. هرگز شماتت و حتی نصیحت نیز نمی کرد. فقط خوب وصمیمی پاسخ می داد.
زبان ودستان سخاوتمندی داشت.
لالایی هایش برای کوچک وبزرگ دلنشین بود و قصه نارنج وترنج را هم خیلی خوب تعریف می کرد.
همیشه نقل وشیرینی یا نخودچی و مویز یا انجیر وبادام یا قرص زنجبیلی ، همه یاسین خوانده ، در دستانش داشت.
اگر هیچکدام نبود حبۀ قندی را از گرۀ گوشۀ چارقد سفیدش می چید و به ما می داد.
همۀ اینها را در قوطی ها و پتنگ های (کیسه های پارچه ای) کوچک وبزرگی نگهداری می کرد.
هر گز دست خالی از نزدش بر نمی گشتیم.
تربت کربلا هم داشت که از آن برای روز مبادا وآخرین مداوا استفاده می کرد.
آنچه در خاطرم مانده ، او به من سه بار آب تربت داد.یکبار که از درد نیش عقرب فریاد می زدم. بار دوم نیمه شبی بود که از دندان درد بی تاب و بیخواب شده بودم و آخرین بارکه برای رفتن به سربازی با او خداحافظی کردم از آب تربت کربلا به من نوشاند و دیگر او را ندیدم و به رحمت خدا رفت.
همۀ مایملکش یک قرآن ، یک مفاتیح ، مهرو تسبیح کربلا و سجادۀ ترمه ، یادگار پدرش از سفر حج وکربلا بود.
البته صندوقچه مخملی قرمزی هم داشت که زیر درگاهی پنجره حیاط همیشۀ خدا در بسته بود.
در خاطرم است ، هنگام کودکی ام یک بار در صندوق باز مانده بود ، من با دیدن انبوه پارچه ها ولباس های رنگارنگ وعطر مست کنندۀ گل محمدی درون آن ، از سر شوق وکنجکاوی به درون آن پریدم. هنوز لذت این عمل را نچشیده بودم که در صندوقچه بر انگشتانم بسته شد و در ظلمات درون آن فرو رفتم.
با فریاد بر آمده از ترس ودردم ، دایی جان به سراغم آمد و با نثار یکی دو اردنگی نجاتم داد.
مادر بزرگ از در اطاقش که پا به حیاط می گذاشت مرغ وخروس ها وکمی دورتر گنجشک ها دورش حلقه می زدند. و وای اگر صدای بیا بیای او را می شنیدند ، می دانستند که آب ودانه ای در کار است و با سرو صدا از سرو کولش بالا می رفتند.
حتی گربه ها نیز در کناراو احساس آرامش می کردند. گربۀ سفید با دو توله اش گوشۀ ایوان هنگامی خواب خوش داشت که سجادۀ مادر بزرگ روی ایوان پهن می شد.
غروب های تابستان مادر بزرگ در انتظار اذان مغرب بر ایوان به دعا ونیایش می نشست.
باغچه کوچکی داشت که همیشه سبز بود. مادر بزرگ با ذوق و شوق درآن گلکاری وسبزیکاری می کرد.
او آمار روزانۀ دانه دانۀ گل ها و برگ برگ سبزی هایش را داشت.
از شادابی باغچه اش شاد بود ومی خندید.
دیدن دختر وپسرهای جوان مانند دیدن باغچه سبزش شادش می کرد و بدون آنکه خودشان بدانند بهترین دعاها را نثارشان می کرد. بخصوص اگر آنها تازه عروس یا تازه داماد بودند ویا پدر ومادری جوان را همراه با کودکانشان می دید ، مانند فرزندان خودش برای آنها دعا می کرد ، صلوات می فرستاد و قربان صدقه شان می رفت و گاهی اشک شوق می ریخت. دراین موارد واکنش ورفتارش برای غریب وآشنا یکی بود.
در همۀ مجالس عروسی و عزای محلۀ وفامیل شرکت می کرد.
برای او دیدار زایران خانۀ خدا و مشهد مقدس از واجبات بود.
قبل از حلول سال نو و یا جشن های عروسی ، برای هرکدام از فرزندان و نوه ها و چند روز قبل از مراسم اصلی ، در منزلشان مستقر می شد تا با راهنماییش بتوانند شیرینی های محلی و سنتی را خودشان بدست خودشان تهیه کنند.
هنگام زایمان زنان و بخصوص فرزند اولی ها ، مادر بزرگ را با سلام وصلوات می بردند تا با حضورش در کنار زایو به او قوت قلب دهد و همچنین به محض تولد نوزاد در گوشش صلوات وشهادتین بخواند.
مادر بزرگ ماه رمضان آرام و شاداب بود و چشمانش برق می زد و می درخشید. و اما در ماه محرم بیقرار و غمگین بود و مدام چشمانش خیس اشک بود.
درست در یادم نمانده که چند ساله بودم که بطور جدی نماز خواندن را به من آموخت. اما خوب می دانم که در ماه رمضان وهنگام سحر بیشترین تعلیمات را به ما می داد.
من بزرگترین فرزند خانواده و همچنین بزرگترین نتیجۀ او بودم.
رمضان و سحرهای سرد زمستانی در یادم مانده که مرا از آنطرف حیاط بزرگ و قدیمی خانه صدا می کرد.
ومن عاشقانه ظرف غذای داغم را که مادرم تازه آنرا از دیگ پرکرده بود بدست می گرفتم و با ترس پا به حیاط تاریک و بلند خانه می گذاشتم.باید از لابلای درختان نارنج و لیمو و از میان باغچه های گل شمعدانی ولاله عباسی بر سنگ و آجرهای جابجا شدۀ کف خانه پا می گذاشتم و با دویدن خود را به اطاق مادر بزرگ که آنطرف حیاط و در کنارۀ حوض بلند وعمیق خانه بود می رساندم.
از یک طرف صدای مادرم بود که مرا تشویق به رفتن می کرد و می گفت: نترس.
از آنطرف صدای مادر بزرگ بود که مرا تشویق به آمدن می کرد و می گفت: نمی ترسد.
هر چه صدای مادرم ضعیف تر می شد ، صدای مادر بزرگ قوی تر می شد.
اشکال مختلف و ترسناکی از پستی و بلندی های پشت بام ، لای درخت ها ، میان دالان بلند و درگاه ها بیرحمانه مرا به خود می کشیدند اما تصویری که هر شب مرا در بین راه می لرزاند و مجبورم می کرد که ناخودآگاه چشمانم را ببندم و کور بدوم ، تصویر ستارگان در حوض سیاه خانه بود که چشمان مرا به آسمان می کشاند و من ناگهان برسرم یک آسمان پر از ستارگان بزرگ وبسیار نزدیک وپایین می دیدم. چنان پایین که سر را می دزدیدم که به ستارگان نخورد و فقط کور می دویدم. چندین بار با ظرف غذا زمین می خوردم اما این قصه هر شب ادامه داشت. لذت سحرهای ماه رمضان را مادر بزرگ خوب بمن چشانده بود.
بعد از خوردن سحری با من به حساب وکتاب روزهای رمضان می نشست.
چند ساعت روزه گرفتن را با دعا به هم می دوخت وچند روز روزۀ کله گنجشکی بدست می آورد واز جمع چند روزۀ کله گنجشکی ، آنهم با دعا که به هم چسبیده می شد ، چند روزۀ واجب بدست می آمد و به حسابم گذاشته می شد.
علاوه بر نماز و حفظ سوره های کوتاه قرآن هر شب یک دعا را نیز بمن می آموخت.
یکشب که با ولع از او می خواستم بمن بیشتر دعا بیاموزد او با آرامش یاد آوری نمود که تعداد دفعات ونفرات برای دعا ، از تنوع آن مهمتر است و راه حلی آسان پیشنهاد نمود.او گفت:
هنگام دعا اگر جمله هایتان تمام شد می توانید هزاران باربگویید: آمین واز برکات آن بهره مند شوید.
چون هنگام شب وبخصوص در شبهای ماه مبارک رمضان هر لحظه بسیار مؤمنانی هستند که درحال دعا هستند کافی است شما با گفتن آمین در صواب آنها شریک شوید.
مادر بزرگ کلمۀ آمین را مفتاح مؤثری می دانست.
او همیشه تآکید می کرد در میان خواب نیز ، آن هنگام که بیدار می شوید وغلطی می زنید همان لحظه کلمۀ آمین را در قلب وبر زبان جاری کنید تا از برکات آن با مؤمنانی که در همان لحظه در حال دعاهستند شریک شوید.
همین الان یادم به یکی از سحرهای ماه رمضان در دوران سربازی افتاد و خاطرۀ گوجه فرنگی
گوجه فرنگی
بزودی تقدیم می شود.
ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نيستی و هستی
گر جان به تن ببينی مشغول کار او شو
هر قبلهای که بينی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسيم خوش باش
بيماری اندر اين ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طريقت خامی نشان کفر است
آری طريق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بينی بیمعرفت نشينی
يک نکتهات بگويم خود را مبين که رستی
در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
ای کوته آستينان تا کی درازدستی
|
|