|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
08/08/2008 ساعت 00:01 بامداد ،
روز هجرت سید سلیم عزیز برای کسب علم از شرق (دبی ) به سمت غرب (کانادا)
که به یاری حق با دست پر بر گردد ...
*سید سلیم ومن شاهد بودیم که پلیس فرودگاه دبی پس از تحویل پاسپورت ، در ساعت دوازدۀ شب روز هفتم نخست هر دو مهر خروج خودرا برای روز هشتم تنظیم نمود وسپس ویزای اقامت را کنسل ، پاسپورت را مهمور و آنرا تحویل داد!
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بيار نفحهای از گيسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پيامی از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برای ديده بياور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست
روايت شده است كه مردي به نزد حضرت حسين بن عليّ عليهما السّلام آمد و گفت: من مردي هستم اهل گناه، و توانائي شكيبائيِ گذشت از معصيت را ندارم؛ پس شما مرا موعظهاي بنمائيد!
حضرت در پاسخ او فرمودند: پنج كار بجاي بياور،
و سپس هر گناهي بخواهي بكن!
اوّل آنكه: از روزيِ خدا مخور،
و هر گناهي بخواهي بكن!
دوّم آنكه: از تحت قيّوميّت و ولايت خدا خارج شو،
و هر گناهي بخواهي بكن!
سوّم آنكه: براي گناه جائي را بطلب كه خدا در آن ترا نبيند،
و هر گناهي بخواهي بكن!
چهارم آنكه: چون مَلك الموت براي گرفتن جان تو آيد او را از خود دور گردان،
و هر گناهي بخواهي بكن!
پنجم آنكه: چون فرشته پاسدار دوزخ بخواهد ترا در آتش بيفكند تو در آتش داخل مشو،
و هر گناهي بخواهي بكن!»
مثل مار در رختخواب می پیچم،
چون موش از خواب بر می خیزم،
قرقی وار آماده می شوم.
مانند آهو به سر کار می روم،
گربه سان وارد اداره می شوم،
مثل بلبل سلام می کنم،
چون روباه رفتار می کنم،
گاو صفت تعظیم می کنم،
مثل خر کار می کنم،
گدا صفت پول می گیرم.
شیر دل خرید می کنم.
مانند ببر به خانه بر می گردم،
مثل موش وارد منزل می شوم،
چون گرگ زوزه می کشم،
مارمولک گوشه ای می چسبم،
مانند مار به تختخواب می خزم،
و مثل مار در رختخواب می پیچم،
...
وعجب زندگی سگی دارم!
ای یوسف خوش نام ما
خوش میروی بر بام ما
ای نور ما ای سور ما
ای دولت منصور ما
ای دلبر و مقصود ما
ای قبله و معبود ما
ای یار ما عیار ما
دام دل خمار ما
در گل بمانده پای دل
جان میدهم چه جای دل
ای درشکسته جام ما
ای بردریده دام ما
جوشی بنه در شور ما
تا میشود انگور ما
آتش زدی در عود ما
نظاره کن در دود ما
پا وامکش از کار ما
بستان گرو دستار ما
وز آتش سودای دل
ای وای دل ای وای ما
مولانا
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود
آنكس كه بهنگام خشنودى از تو به نيكىهائى كه در تو نيست ترا بستايد ،
بهنگام خشم هم از تو درباره زشتىهائى كه در تو نيست بدگوئى كند .
امام علی(ع)
دوستی گفت:
گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند ،
در سخت ترین ها می توان زیباترین ها را آفرید..!
کسی گفت:
اما شاید نیلوفر خود نیز نداند چنین است چون ،
ریشه در خاک ،
ساق در آب ،
برگ در آفتاب و
گلرخ در باد دارد.
|
|