تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

تلاوت قرآن

 از خدايی که فرو فرستنده آرامش در دلهاى مؤ منان است بخواهم ،

 در اين ماه برويم درهاى بهشت را بگشاید،

 و در آن درهاى دوزخ را برويم ببندد،

 و به تلاوت قرآن موفقم دارد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 7:1  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمی‌کند    

همدم گل نمی‌شود ياد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس    

گفت که اين سياه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او    

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پيش کمان ابرويش لابه همی‌کنم ولی    

گوش کشيده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب  کز

گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسيم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به اميد روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سيم ساق من گر همه درد می‌دهد

کيست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند

تيغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 6:57  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روزى پدر و پسرى كه از دوستان و شيعيان اميرالمؤ منين "عليه السلام" بودند نزد آن حضرت آمدند،

حضرت برخاست آنها را احترام كرد آنگاه آنها را بالاى اتاق خود نشانيد و خود جلوى آنها نشست بعد از مدتى دستور داد غذا را آوردند، آنگاه با آنها غذا را ميل فرمود.

سپس به قنبر فرمود: طشت و آفتابه و دستمال به اتاق بياور تا ميهمانان دستشان را بشويند وقتى وسايل آماده شد حضرت برخاست و آفتابه را گرفت تا بر دست آن مرد بريزد.

آن شخص به خاك افتاد و اجازه آن كار را به حضرت نداد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين "عليه السلام" چگونه خداوند مرا ببيند در حالى كه تو بر دستم آب مى ريزى؟ حضرت فرمود: بنشين و دستت را بشوى كه خداوند مى بيند كه برادر "يعنى على "عليه السلام"" فضيلت و برترى بر تو ندارد و مى خواهد تو را خدمتگذارى كند تا در بهشت پاداش د ده برابرى بگيرد.

آن مرد نشست و حضرت فرمود: تو را "به حق بزرگ من كه آن را شناخته اى" قسم مى خورم كه كاملا دستت را بشويى و گمان كن كه قنبر آب بر دستت مى ريزد.

آن شخص اطاعت كرد و اميرالمؤ منين على "عليه السلام" آب را ريخت تا او دستهايش را بشويد.

آنگاه على "عليه السلام" آفتابه را به فرزندش محمد حنفيه داد و فرمود: پسرم اگر فرزند اين مرد به تنهايى نزد من آمده بود خودم آب بر دستش مى ريختم اما خداوند اجازه نداده كه بين پدر و پسرى كه در يك مجلس هستند به تساوى برخورد شود لذا من بر دست پدر او آب ريختم و تو بر دست پسر او.

محمد برخاست و آب بر دست آن جوان ريخت تا او نيز دستهايش را بشويد...

                                                                                   محجة البيضاء، ج 6، ص

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 6:50  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

   خواستن حسنات

 از خدايی که راهنماى مخلوق بسوى حقيقت آشكار است بخواهم،

 در اين ماه بهره ام را از بركات آن سرشار كند،

 و راهم را به سوى خيرات آن هموار سازد،

 و از پذيرفتن حسناتش محرومم مسازد.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 7:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

بدنیست کمی هم به موفقیت های خودمان آفرین بگوییم و برای زمین خوردن توپ نیز

گریه کنیم!    

زمین خوردن ها  و بالا رفتن های یک توپ مانند ناکامی ها و موفقیت های ما آدمهاست.

اما ما عادت کرده ایم فقط برناکامی های خودمان اشک بریزیم و تنها بالا رفتن توپ را

تحسین کنیم.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 7:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 آگاهی

 از خدايی که به نور خود روشنى دهنده دلهاى عارفان است مسئلت کنم،

 در اين ماه از بركات سحرهاى آن آگاهم سازد،

 و در آن دلم را به پرتو انوار آن نورانى كند،

 و تمام اعضاء و جوارحم را به پيروى كردن آثارش بگمارد.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:31  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من

ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآيد باک نيست

بس حکايت‌های شيرين باز می‌ماند ز من

 دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد

کو به چيزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

 صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 روزي دو نفر كوله بار سفر مي بندند و با هم به مسافرت مي روند.

در حين سفر راهشان به جنگلي مي افتد و مجبور مي شوند از آن عبور كنند.

بعد از طي مسافتي، مي بينند از دور پلنگي به سمتشان مي آيد. يكي از آن دو كوله بارش را بر زمين نهاده شروع به فرار مي كند. آن ديگري صدا مي زند كه اي برادر كجا داري مي دوي؟ پلنگ كه از هر دوي ما سريعتر مي دود.

 

آنكه در حال دويدن بود سر برمي گرداند و جوابش مي دهد كه: "مهم آن نيست كه پلنگ از هر دوي ما سريعتر مي دود، مهم آن است كه از بين ما دو نفر كدام يك تندتر مي دويم."

 

                                                  سایت راهکار  http://mgtsolution.com/olib/994163774.aspx
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

انجام كارهاى شايسته

از خدايی كه نيازى به شرح حال و درخواست ندارد،

و دانا و آگاه بدانچه در دل مردم جهانيان است بخواهم،

در آن به كارهاى شايسته راهنمائيم كند ،

و در آن حاجات و آرزوهاى مرا برآورد،

و بر محمد و آل پاكش درود فرستم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:0  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 فضيلت دانش:

حـلال وحـرام را به واسطه علم مى توان تميز داد,

روشنگر راه بهشت است ,

مونس در وقت وحـشـت ,

يـار وهـمراه در غربت وتنهايى ,

همصحبت در خلوتها,

راهنما هنگام خوشحاليها وغمها,

سلاح بر عليه دشمن

وموجب زينت وزيبايى نزددوستان مى باشد.

نقل حديثى از امام هشتم (ع) در كـتـاب منتهى اليواقيت  http://www.tebyan.net

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 6:54  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

همراهى كردن با نيكان و دوری از اشرار

از خدايی که معبود جهانيان است بخواهم به معبوديّتش،

در اين ماه به همراهى كردن با نيكان موفقم دارد،

و از رفاقت با اشرار دورم دارد،

و در آن بوسيله رحمت خود به خانه قرار و آرامش جايم دهد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:44  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

آنكس كه بانتقامجوئى تواناتر است به بخشش سزاوارتر است .

                                                                                                 امام علی (ع)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست 

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال يار 

خوش می‌کند حکايت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم 

زين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز 

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سير سپهر و دور قمر را چه اختيار 

در گردشند بر حسب اختيار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند 

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسيم صبح 

زان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست

ماييم و آستانه عشق و سر نياز 

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک 

منت خدای را که نيم شرمسار دوست

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:29  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

فروتنی و سعۀ صدر

از خدايی که امان بخش ترسناكان است بخواهم به امان بخشيش

در اين ماه فرمانبردارى فروتنان را روزى من گرداند.

و سينه ام را براى بازگشتن بسويش همانند بازگشتن خاشعان بگشاید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 6:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

در این دوره و زمانه ، مشکل اصلی ما انسان ها اینست که یا در گذشته زندگی می کنیم ویا در آینده به سر می بریم.

 "لحظه" را درک نمی کنیم ، "حال" را نمی فهمیم و مقطع زمانی را به نام "اکنون" نمی شناسیم. نمی دانیم "آن" چیست و  "یک آن" چه اندازه است.

 به همین خاطر هرگز و یا بندرت لذت زندگی و نفس کشیدن را در آشیانۀ "هم اکنون" ویا به عبارت دیگر احساس لذت و خلسۀ برآمده از احساس زنده بودن در آسایشگاه زمانی "یک نفس" را تجربه نکرده ایم.

 اگر یکبار و فقط یکبار انرا بچشیم هرگز از آن دست نمی کشیم.

 این عیب ونقص را هر چه بنامیم و آنرا هر بیماری بدانیم ، بسیار غم انگیز است که بدانیم چنان در جانمان ریشه می دواند که علاوه بر تغییر در رفتارمان حتی در کلام و گفتگوی روزمره خود نیز با جابجا کردن فعل وصفت و… بر آن تآکید می کنیم.

 روزانه بارها این جمله و یا مشابۀ آنرا یا خود بکار برده ایم و یا از زبان دیگران شنیده ایم:

" امشب باید وای….. ، خود را به رختخواب برسانم و خیلی زود بخوابم.

صبح از خواب سریع بر خیزم. وای……………….….. صبحانه را آماده و خیلی زود آنرا صرف کنم.

وای ……اتوموبیل خود را سوار شوم  به سرعت رانندگی کنم تا خیلی زود  سر قرارم حاضر شوم." 

 این گفتار از زبان کسی است که فردا صبح قرار مهمی دارد.

چنین کسی با این احساس ، ، نه خوب می خوابد و  نه می فهمد کی بر می خیزد ، نه می داند صبحانه چه می خورد.

او متوجه نیست که چگونه خود را به اتوموبیلش می رساند.هنگام رانندگی هم تا رسیدن به مقصد ، آزار بسیاری را برای خود و دیگران فراهم می کند.

تازه اگر جان سالم در ببرد وبموقع به قرارش برسد.

اما اگر کمی منطقی و درست به ماجرا بنگرد ، می تواند براحتی احساس آرامش را جانشین اضطراب کند.  

" امشب باید بدون فوت وقت ، خود را به رختخواب برسانم و با آرامش بخوابم .

صبح زود از خواب بر خیزم. در کمترین زمان ممکن صبحانه را آماده و به آرامی آنرا صرف کنم.

بیدرنگ اتوموبیل خود را سوار شوم  با دقت و آرامش رانندگی کنم تا بموقع  سر قرارم حاضر شوم."

 بدین ترتیب رفتارش تصحیح می شود ، کلامش تغییر می یابد و بموقع نیز سر قرارش حاضر می شود. 

*******

ایکاش "اکنون" را در یابیم.

همین "لحظه" است که در اختیار ماست و تنها مایملک ماست.

فقط در همین "آن" است که می توانیم زنده بودن را احساس کنیم واز این احساس لذت ببریم.

 وچه خوشبخت است کسیکه "هم اکنون" را تصاحب کند وچون امپراطوری بر مسند "لحظه" تکیه زند و بر گذشته و آیندۀ خویش فرمان براند.        

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

دوری از خطا و لغزش

در اين ماه از خدايی که عزتش عزت بخش مسلمانان است بخواهم،

به لغزشها مرا مگيرد ،

و در آن از خطاها و لغزشهایم باز دارد ،

و در اين روز هدف بلاها و آفات قرارم مدهد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 8:45  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

نصيحتی کنمت بشنو و بهانه مگير

هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير

 

ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

که در کمينگه عمر است مکر عالم پير

 

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبير من شود تقدير

 

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی‌کند تقصير

 

می دوساله و محبوب چارده ساله

همين بس است مرا صحبت صغير و کبير

 

حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ

که ساقيان کمان ابرويت زنند به تير

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:42  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

                      پاکی ، شکیبایی ، پرهیزگاری و همنشینی با نیکان

در این ماه به یاری خدا ،این نور ديدۀ مسكينان ،

پاک ، شکیبا ، پرهیزکار و همنشین نیکان شوم.

*****

در اين ماه از چركى و كثافات پاك شوم

بر مقدراتى كه خواهد شد شكيبا شوم

و به پرهيزكارى و همنشينى با نيكان موفق شوم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:46  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

  پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: "خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد " 

زن پاسخ داد: " كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد."

پسرك گفت: " خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد."

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: " خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت."  مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: " پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم."

پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند."

                             سایت راهکار مدیریت    http://mgtsolution.com

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:35  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 تقوا ،قناعت ، انصاف و توکل

در این ماه تقوا پیشه کنم و برای امروز نیز قناعت ، انصاف و توکل را سر لوحۀ اعمال قرار دهم.

*****

در اين ماه خود را به زيور پوشش از گناه و پاكدامنى بيارایم

جامه قناعت و اكتفاى به مقدار حاجت را به بر كنم

در اين روز خود را به عدالت و انصاف وادار كنم 

و با توکل به حافظ همۀ بیمناکان، از هرآنچه كه مى ترسم ايمن باشم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 7:46  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

گنجى سودمندتر از دانش و كرامتى بالاتر از بردبارى نيست

امام علی(ع)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 7:43  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 احسان و  دوری از گناه

 خدايا ...

اى فريادرس فريادخواهان،

به كمك خودت،

در اين ماه

احسان و نيكى را نزد من دوست گردان

و در اين روز

فسق و نافرمانى و گناه را در پيش من ناخوش دار

 و در اين روز

خشم كيفربار و آتش (سوزان ) را بر من حرام گردان

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 19:24  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

به تازگی خداوند به زوج جوانی از آشنایان ، اولین فرزندشان را عطا نموده است. 

 

آنها نه بخاطر اینکه با ما نسبت خانوادگی دارند بلکه به سبب لطف وصفایی که هر دو دارند ، تمام اهل خانواده دوستشان دارند و همیشه احوالپرسشان هستند.

 

تقدیر الهی چنین شد که همزمان با تولد نوزاد نورسیده ، مادر بزرگش یعنی مادرمادرش جان به جان آفرین سپارد.

 

عموم بانوان هنگام وضع حمل دوست دارند که مادرشان کنارشان باشد به خصوص اگر فرزند اولشان باشد  

 

اما لیلای ما بمحض آنکه تاج ملکۀ مادری را بر سر گذاشت بی مادر شد.

 

من نیزمتآثر شدم و در ذهن آشفته ام چند کلمه ای کنار هم قرار گرفت که در ذیل می آورم:

     

                                 آه امشب چشم لیلا بر در است

                                روح مادر جای مادر بر در است

 

                                گرمی دستان نرمت بر سر است

                                 تا ابد آن لا ولالات در سر است

 

                                 لا و لالا جان مادر خواب باش

                               چون کنون لیلا بجایت مادر است

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 2:37  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

مالي بهتر از عقل و عبادتي به مانند تفكر نيست.

 

رسول اکرم (ص)

http://mgtsolution.com/olib/387748038.aspx

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:9  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

برای آنکه امنیت داشته باشم وراحت بخوابم تاصبح دور تختخوابم قدم زدم و نگهبانی دادم !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:3  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را

 

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را

 

من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

 

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم

جواب تلخ می‌زيبد لب لعل شکرخا را

 

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پير دانا را

 

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

 

غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:38  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

گنجشكك اشي‌مشي در زمستاني سرد، گرفتار سرما شده بود.

گنجشكك رفته رفته از پا در آمد و روي زمين افتاد و هر لحظه در انتظار مرگ بود.

ناگهان گاوي از آنجا رد شد و بصورت اتفاقي مقداري از مدفوع خود را بر روي گنجشك انداخت.

در اثر گرماي مدفوع، كم كم سرما از بدن گنجشك خارج شد. بعد از مدتي گنجشك آنقدر حالش خوب شد كه شروع كرد به جيك جيك كردن!

گنجشك مشغول خواندن بود كه گربه‌اي از راه رسيد و آن را از درون مدفوع خارج كرد و خورد.

--------------------------------------------------------------------------------

این حکایتی بود که در سایت http://mgtsolution.com/ تحت عنوان ذیل دیدم و خواندم:

گنجشكك اشي‌مشي

فرستنده حكايت : زرگر، عادل

كليدواژه‌ها : وقايع غير منتظره ؛ برداشت درست از اتفاقات ؛ تحليل

 

وبر این قصه تحلیلی بشرح ذیل آمده بود آمده بود:

 

 شرح و نتايج اين حكايت :

 

۱-    هر كسي كه روي گنجشك مدفوع ريزد، الزاماً دشمن او نيست.

۲-    هر كسي كه گنجشك را از مدفوع بيرون آورد، الزاماً دوست او نيست. 

۳-    به هر دليل اگر گنجشكي درون مدفوع قرار داشت، دليلي براي جيك جيك كردن او وجود ندارد.

حیفم آمد که تحلیل این قصه پر انرژی را تکمیل نکنم ، بر حاشیۀ آن یاداشتی نگذارم و این حکایت تلخ وشیرین را مفت ومجانی و بدون بهره وری لازم رها کنم!

واما تحلیل بر تحلیل:

 

الف) - درس اخلاق

 

۱-   نخست سعی کنیم با پیش بینی های لازم کاری کنیم که چنین گرفتار نشویم.

۲-   در میان گنجشک ها "اشی مشی"  نشویم. چون قهرمان هر قصه ای می شویم و هر کاری بخواهند با ما می کنند وهر چی از هر جا بیفتد بر سر ما می ریزند.

۳-   یادمون باشه در گرفتاری ها منتظر گاو نمونیم چون بعد از گاو نوبت گربه است.

باید قبل از هر کسی خودمان فکری به حال خودمان بکنیم.

شاید هرگز گاوی رد نشه ویا اگر رد شد ممکن است همان لحظه مدفوعش نیاید ویا اگر انداخت ممکن است مستقیم روی سرما نریزد و اگر ریخت ممکن است به اندازۀ کافی گرم نباشد و یا اصلآ ممکن است اول پا روی سرمان بگذارد و بعد مدفوع کند.

۴-   همه جا جیک جیک نکنیم حتی اگر حالمان خوب باشد و پر از نجاست باشیم

۵-   سعی کنیم زود از مدفوع بیرون بیاییم و بعد در یک بلندی و جای مطمین جیک جیک کنیم.

۶-   خودمان را جای گاو بگذاریم،

برای احتیاط همیشه تکۀ پالونی ، پارچه ای ، پتویی و یا کاپشن کهنه ای همراهمان باشد تا مجبور نشویم برای نجات کسی که در برف گرفتار شده بر شرش مدفوع داغ بریزیم.

۷-   خودمان را جای گربه بگذاریم.

اگر خوردن گنجشک را خداوند برایمان حلال حلال کرده باشد ودر برف وباران هم گرسنۀ گرسنه باشیم نباید هر گنجشکی که دیدیم فوری آنرا بخوریم به خصوص اگر او خوشحال وسر حال در مدفوع نشسته باشد و در نزدیکی اش پشت پنجره ای، نویسنده ای، با چشمانی باز و قلمی تراشیده و آماده نشسته باشد.

چون نتیجه اش رسوایی است و مانند گربۀ بیچاره ، ملعون و رسوای عالم وآدم می شویم.

 

ب) - تآکیدات

 

۱-    الزامآ مدفوع گاو همیشه برای سرماخوردگی خوب نیست.

۲-    اگر در چنیین شرایطی گرفتار شدیم نترسیم و داد و بیداد راه نیندازیم و فقط با خونسردی و فوری فکر چاره ای کنیم. اوضاع ازاین بدترش هم ممکن است اتفاق بیفتد.

چون اگر گربۀ اولی خانگی باشد و از گنجشک مدفوع زده خوشش نیاید  ممکن است هوس کند که همان عمل گاو را تکرار کند و گربه بعدی کار گربۀ قصه را انجام دهد .

۳-   زنده ماندن و سپس زندگی کردن خوب وشیرین است اما نه به هر قیمتی.  

 

ج) – آرزوهای دست نیافتنی

 

ای کاش انجمن حمایت از حیوانات دست بکار می شد و به هر قیمتی آدرس گاو ، گربه و گنجشک اشی مشی را پیدا می کرد.

 

۱-   از عمل گاو حمایت وپشتیبانی می کرد و او را به خاطر اقدام بموقع و خیرخواهانه اش مورد تشکر وقدردانی قرار می داد.

۲-   از عمل هر دو گربه اظهار انزجار می کرد.به خصوص اقدام بی شرمانۀ گربۀ خانگی را محکوم و او را مورد ضرب وشتم قرار می داد.

۳-  از مصیبت وارده بر خاندان اشی مشی ابراز تآلم و تآثر می کرد وبا حضور در لانه ویا حداقل در محل حادثه موجبات تسلی خاطر آنان را فراهم می کرد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

دارم اميد عاطفتی از جانب دوست

کردم جنايتی و اميدم به عفو اوست

 

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست

 

چندان گريستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست

 

هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان

موی است آن ميان و ندانم که آن چه موست

 

دارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت

از ديده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

 

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

 

عمريست تا ز زلف تو بويی شنيده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

 

حافظ بد است حال پريشان تو ولی

بر بوی زلف يار پريشانيت نکوست

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

مدتی نبودم.

هم در محل نبودم ومسافرت کرده بودم وهم با خودم نبودم.بنابراین مطلبی به این صفحه اضافه نشد.

حال که برگشته ام ونگاه می کنم چهارمین روز از ماه مبارک رمضان است.

از دعای پر مغز اولین روز ماه مدد می گیرم و از خداوند می خواهم :

خدایا در اين ماه روزۀ مارا از روزه داران و شب زنده داريمان رانيز همانند شب زنده داران واقعى قرار ده.

و برای خودم براین دعا اضافه می کنم:

اى معبود جهانيان، جرمم را بر من ببخش و از من درگذر اى درگذرنده از مجرمین و بيدارم كن در این شبها از خواب بيخبری.

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:33  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا