تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود                     تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شيوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم                 که نهانش نظری با من دلسوخته بود

يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد

آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ       يا رب اين قلب شناسی ز که آموخته بود

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:15  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

 امروز پنجشنبه پنج حاجتم را برآور كه جز بزرگوارى تو گنجايش آنها را ندارد و جز نعمتهاى تو بر آن توانا نيست :

·        تندرستى كه بوسيله آن بر انجام طاعتت نيرو گيرم ،

·        و پرستشى كه بدان مستحق پاداشت گردم ،

·        و فراخى در حال از طريق روزى حلال ،

·        و ديگر آنكه مرا در توقفگاههاى خوفناك (برزخ و قيامت ) بوسيله امان خود ايمن گردانى،

·        و از حوادث اندوهناك و غمگين در پناه خود قرارم دهى.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:14  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

غروب کدخدا آمد با عجله، از تن اسبش بخار به هوا بلند می‌شد. سبیل‌ها تابيده، با هيأتی ترس‌آور، چشم‌ها، خون گرفته و خوف‌انگيز. انگاری که برای جنگ آمده است. بازوها، قوی و سينه ستبر. پا این جا، سر آن جا، با دودلی نگاهش کردم.  در فکر بودم که نفت برای چراغ از کجا بیاورم یا برای شام شب تخم‌مرغ را چگونه درست کنم تا تنوعی باشد.

از نگاه کدخدا غرور و سرفرازی می‌بارید. دیده به کوه دوخته بود و به بلندی دست نیافتنی قله‌اش.

ـ شهر کی تشریف می‌برین؟

ـ فردا صبح.

ـ از رشید شنیده بودم.

رشید پسرش بود که کلاس سوم بود.

ـ کاری داشتید؟

ـ یک شاهنامه می خواستم، دلم گرفته.

به دشت نگاه کردم، به کوه واسب و رودخانه که از ایوان مدرسه پیدا بود. دنیا فراخ شده بود. همه چیز زیباتر از لحظه‌های قبل، با یک جست روی اسب پرید. اسب تن به سوار نمی‌داد، گردن را شق و رق گرفته بود و اطاعت نمی‌کرد. با نهیب بنیان کن کدخدا به راه افتاد گویی پرنده‌ای که ازمقابل دیدگانم دور شود. نمی‌دانم چرااحساس کردم سوارانی بسیار به استقبالش آمدند. بعد افراسیاب را دیدم که رو به هزیمت نهاده است. دشت پر از هیاهوی سواران بود و شیهه‌ی اسبان، صدای چکاچک شمشیر گوش صحرا را انباشته بود.

*****

این بار کدخدا صبح آمد. آرام روی خانه‌ی زین جا خوش کرده بود. از دیشب صدایی بلند نبود. همه چیز دل مرده بود حتی آفتاب. اسب آوردش کنار ایوان مدرسه. کلاه دوگوشش را تا روی ابروها پایین کشیده بود. سلام نکرد. پیاده هم نشد. شاهنامه را پرتاب کرد توی دامنم. فریاد کشید این که شاهنامه نیست، رستم ندارد.

دهنه‌ی اسب را کشید. اسب فرمان‌برداری کرد. روی پاهای عقبش چرخید ودور شد. رو به روستا نرفت، دشت را پاره کرد.

لرزان شاهنامه را برداشتم. با عجله خريده بودم. ورق نزده بودم. تمام راجع به ساسانیان بود. جلد آخر از شاهنامه ی بروخیم. آزرده شدم. خودش می‌تواند رستم باشد، کدخدا را می‌گویم.

سرم را بلند کردم و به دشت پرسکوت نگاه کردم. کدخدا روی تپه کنار رودخانه نشسته بود و اسبش کنارش می‌چرید.

اما، خیمه و خرگاه سپاه افراسیاب آن طرف رودخانه آشکار بود...

 نویسنده: امین فقیری         http://www.aliaram.com/files/mehr-das-13.htm

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:12  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
... چون من بر قطره های باران همیشه نام فرستنده را خوانده امُ

                                                                                  اما هر گز آدرس گیرنده را ندیده ام.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:42  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

امروز چهار شنبه چهار حاجتم را برآور كه كه همانا تو نسبت به هرچه بخواهى مدارا كنى.

  • نيرويم را در طاعت خويش قرار ده،
  • و نشاط و شادمانيم را در عبادتت،
  • ورغبت و ميلم را در پاداش نيكت،
  • و پارساييم را در آنچه موجب عذاب دردناك براى من گردد.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:44  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو                             يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخفتيدی و خورشيد دميد

گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق        خرمن مه به جوی خوشه پروين به دو جو

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:43  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

من در رديف يك، قفسة دوم قرار گرفته‌ام، آقاي عزيزي در طبقة مجاور. ما بايد طوري بنشينيم که در قفسه جاي بگيريم، طرز خاصي از نشستن كه با تمرين زياد آن را ياد گرفته‌ايم. پاها را تو شكم جمع مي‌كنيم، بعد دو دست را حلقه مي‌كنيم دور پاها. كساني كه قبل از ما قفسه‌بندي شده‌اند، حالا خاك گرفته‌اند. رييس انبار نايلون زردي رويشان كشيده است. كافي‌ست تلنگري بزنيم به‌شان، تا يك‌باره پودر شوند و بريزند روي زمين.

مدير واحدها هر روز قد م‌زنان از ما بازديد مي‌كند، گاهي هم ايراد مي‌گيرد :

- آن خانم چرا كج شده است؟

يا اين‌كه:«موهاي آن خانم

گاهي هم به رفتارمان ايراد مي‌گيرند. مثلا ً يك بار از من ايراد گرفتند كه:«وقتي مديرها رد مي‌شوند، انگشت شصت پايت طور عجيبي تو ذوق مي‌زند

گفتم:«‌انگشت پايم خودش دراز است و من ديگر بهتر از اين نمي‌توانم جمع‌شا ن كنم

چند نفري انگشتم را از نزديك ديدند و خوشبختانه پذيرفتند كه قصد و مرضي ندارم.  گاه به‌گاه خبرهايي از قفسه‌هاي مجاور مي‌شنويم كه مثلاً با بيست سا ل نشستن در قفسه‌، به سن بازنشستگي مي‌رسيم، البته با بيست روز حقوق كه اين زياد براي ما جالب نيست .اين جمله بين بچه‌ها هر روز تكرار مي‌شود.

- اين قدر اين‌جا مي‌نشينيم، تا با سي روز حقوق بازنشسته شويم .  خبرهاي مهم معمولاً ما را هيجان‌زده مي‌كند، تكاني مي‌خوريم و سعي مي‌كنيم قلاب دستمان را چند لحظه باز كنيم و نفس عميقي بكشيم .تازه‌گي شنيده‌ايم افراد قفسه‌بندي شده شامل قانون سختيِ كار مي‌شوند. در صورتي كه قانون سختي كار اجرا شود، ما احتمالاً از قفسه‌ها بيرون مي‌آييم و شايد بتوانيم خودمان را بيرون بكشيم. هرچند نشستن در قفسه ما را سنگين و كرخت كرده است، پريروز زني مي‌خواست از قفسه پايين بيايد، به محض بلند شدن و راه افتادن، استخوان پايش شكست. هر قدمي كه برمي‌داشت صداي استخوان‌ها بيشتر شنيده مي‌شد. به در ورودي نرسيده بوده كه صداي آمبولانس بلند شد.

ما اين جا تقريباً عشق را فراموش كرده‌ايم، فقط گاه‌به‌گاه يادمان مي‌افتد كه قفسه بالايي و يا پهلويي آقاي عزيزي نشسته. بيشتر هم از بوي عرق تن هم مي‌فهميم. از بس يك جا نشسته‌ايم حس بويايي‌مان حساس شده و تقريباً هر بويي را زود متوجه مي‌شويم .   

اگر بتوانيم از بين قفسه‌ها انگشتي تكان بدهيم، احتمالاً اشاره‌اي به قفسه‌هاي مجاور هم مي‌كنيم كه مثلاً آقاي عزيزي بداند من الان اين‌جا نشسته‌ام و دارم به او فكر مي‌كنم. اين تنها دل خوشي ماست تا بتوانيم سقف كوتاه اين جا را تحمل كنيم.

اما امروز با بقية روزها فرق مي‌كند. مي‌خواهم خودم را از اين وضع نجات دهم. يعني پاهايم را از قفسه بيرون بگذارم. كمرم را اگر توانستم راست كنم و بعد... البته علتش هم اين است كه خواب ديده‌ام دو بال كوچك در آورده‌ام و از قفسه پروازكنان آمده‌ام بيرون، رفته‌ام بالاي شيرواني، تو قفسة دو جدارة انبار تخم گذاشته‌ام.

آن بالا دست كسي به‌ام نمي‌رسيد و اين از آرزوهايم بود... بعد خواب‌هاي ديگرهم بود كه ناراحتم مي‌كرد، انگار سينه‌هايم آب شده بود و من داشتم ياد مي‌گرفتم با هر آهنگي چه‌طور برقصم !

مي گفتم:« آقاجان! ما كه رقص بلد نبوديم، اين‌قدر برايمان آهنگ‌هاي جورواجور زدند كه ما ياد گرفتيم به هرسازي برقصيم ...

الان ساعت دوازد ه ظهر است، ناهارم را خورده‌ام و حالا گمانم وقتش است، فقط تنها مشكلي كه دارم، بعد از ناهار معمولاً چرت كوتاهي مي‌زنم. چرت بعد از ناهار يكي از بهترين لحظه‌هاي زندگي من است. قرص‌هاي آرام‌بخشم را هم خورده ام و اين باعث مي‌شود كمتر دچار كابوس شوم... خوابي نرم و كيفور چشم‌هايم را گرم مي‌كند، البته هنوز فكرم به پرواز است. مي‌خواهم استخاره كنم كه مي‌بينم خواب رفته‌ام و تو خواب دارم فال حافظ مي‌گيرم تا ببينم پرواز كردن ... كتاب را برعكس گرفته بودم. داشتم خودم را تو آينه نگاه مي‌كردم. مردمك چشم‌هايم كه زماني سياه‌ترين مردمك‌هاي دنيا بود، سفيدِ سفيد شده بود؛ بعد ديگر چيزي يادم نيست، انگار كسي بيدارم كرد، رييس انبارمان بود که با صداي بلند گفت:

 - خانم بايد شيريني بدهي، مشمول قانون سختي كار شده‌اي. حالا با بيست سال كار، مي‌تواني سي روز حقوق بگيري .

به دنبال آقاي عزيزي مي‌گشتم. ديگر آخرين روزهايي بود كه مي‌توانستم ببينيمش. سرم را به جلو خم كردم. انگار شست پايم را تكاني دادم. هيچ جوابي نيامد.

  صداي رييس انبار را شنيدم كه گفت:«خانم دنبالش نگرد! ديروز روش نايلون كشيد‌ه‌ايم

نویسنده: میترا داورhttp://www.aliaram.com/files/ketab-n-93-3.htm     

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:42  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

معاشران ز حريف شبانه ياد آريد

حقوق بندگی مخلصانه ياد آريد

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی                زعاشقان به سرود و ترانه ياد آريد

                 نمی‌خوريد زمانی غم وفاداران               

ز بی‌وفايی دور زمانه ياد آريد

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال               ز روی حافظ و اين آستانه ياد آريد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:27  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

قيامت شد …قيامت شد! 

ماه از هم شكافت!

وای بر من و وای بر ما ... ماه از هم شكافت!

وای بر من و ما ... قيامت شد! 

قيامت شد! 

 

بد کردم و بد کردیم ...

هر نشانه‏اى دیدم ودیدیم روى گردانندیم و

هوسهاى خويش را دنبال كردیم ...

 

وای بر من و وای بر ما ...

براستی از اخبار و حكمت حق، بسیار به ما رسید،     

 ولى هشدارش سود نكرد،

 وای بر من ... وای بر ما ...

باید از خود و آنچه بودیم روى برمی تابیدیم و امروز را یاد می کردیم.

 

قيامت است! 

وای بر من و ما ...

برخیزیم که حق  ما را به سوى امرى دهشتناك دعوت مى‏كند!

قيامت است! 

وای دیدگانم ... ديدگانتان ...!

چون ملخهاى پراكنده از گورهایمان سربرآوریم،

باید به سرعت‏سوى آن دعوتگر بشتابیم ...

وای بر من و وای بر ما ...

امروز چه روز دشوار وسختی است!

 

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

به تكذيب نوح پرداختیم

آنچنان آزار كشيد که پروردگارش را خواند و گفت:

" من مغلوب شدم به داد من برس "

و خدا ناگهان آسمان و زمين را به آبى ريزان و جوشان به هم پيوست.

چرا پندگيرنده‏اى نبود؟

چه سخت بود عذاب خدا و هشدارهایش!

 و قرآن براى ما پندآموزى آسان بود. چرا میان ما پندگيرنده‏اى نبود؟

 

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

به تكذيب عاد پرداختیم ...

چه سخت بود عذاب خدا و هشدارهایش!

 در روز شومى بر سرما چنان تندبادى توفنده و مداوم فرستاد كه ما را

چون تنه‏هاى نخلى ريشه‏كن شده از جا ‏كند.  

چه سخت بود عذاب خدا و هشدارهایش!  

 و قرآن براى ما پندآموزى آسان بود. چرا میان ما پندگيرنده‏اى نبود؟

 

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

ثمود و هشداردهندگان را تكذيب كردیم،

چه سخت بود عذاب خدا و هشدارهایش!

بر سر ما يك صیحه وصاعقه ای عظیم و مرگبار فرستاد و ما چون گياه خشكيده ريزريز شدیم.

و قرآن براى ما پندآموزى آسان بود. چرا میان ما پندگيرنده‏اى نبود؟

 

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

لوط  و هشداردهندگان را تكذيب كردیم،

و سپيده‏دم عذابى پایدار را بر سرما چون بارانی از سنگ فرو فرستاد و گفت:

"مزه عذاب و هشدارهاى مرا بچشيد."

و قرآن براى ما پندآموزى آسان بود. چرا میان ما پندگيرنده‏اى نبود؟

 

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

و هشداردهندگان به جانب ما فرعونيان آمدند،

اما ما همه معجزات آنها را تكذيب كردیم،

گفتیم ما همگى  متحد، نیرومند و پیروزیم،

و چه زود اين جمع در هم شكست و فراری شدیم.

 

وای بر من و وای بر ما ... ماه از هم شكافت!

وای بر من و ما ... قيامت شد! 

قيامت شد! 

بزهكارانی در گمراهى و جنون بودیم.

وای قيامت شد كه آتش به رویمان كشند.

"لهيب آتش را بچشيد و احساس كنيد. هم مسلكان شما را سخت به هلاكت رسانديم."

 

چرا میان ما پندگيرنده‏اى نبود؟

وای بر من و وای بر ما ...

بد کردم و بد کردیم ...

وای بر من و ما ... قيامت شد! 

 

قيامت است. دیدم! ... ببینید ...ببینیم .. وای بر من و ما ....

چگونه پرهيزگاران در ميان باغها و نهرها،  

                                                    در قرارگاه صدق

                                                                     به آرامی

                                                                             نزد پادشاهى توانا

                                                                                              نشسته اند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 2:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

اى مهربانترين مهربانها،

             احسانت را در مابقى عمر درباره من به اتمام رسان

                                                                           چنانچه در گذشته احسان كردى.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:24  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی                  سود و سرمايه بسوزی و محابا نکنی

ديده ما چو به اميد تو درياست چرا

به تفرج گذری بر لب دريا نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد                    از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

که دعايی ز سر صدق جز آن جا نکنی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:21  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

در يك برنامه راديويي با يك رهبر اركستر، به نام «آندره پروين» مصاحبه مي شد.

مصاحبه كننده از او پرسيد:

“چرا درست در زماني كه آن طور با مهارت كار مي كردي و دنيا را زير پاي خود داشتي، هاليوود و كار ساختن موسيقي فيلم را رها كردي؟

پروين جواب مي دهد:

“زيرا رفته رفته به جايي رسيده بودم كه هنگام برخواستن از خواب (از اضطراب) دل درد نداشتم و ديگر درباره تواناييهايم نامطمئن نبودم

نويسنده حكايت : چارلز  هنري،                                    فرستنده حكايت : حسين كريمي 

http://mgtsolution.com/

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:11  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا اى كه همانا تويى مقتدر فرزانه،

امروز جمعه پنج حاجتم را بر آور،

  • تا مرا زنده نگاه دارى، بر دين خويش ثابتم گردان،
  • و دلم را پس از آنكه راهنماييم كرده اى منحرف مساز،
  • و به من از نزد خود رحمتى بخشاى كه همانا تويى بخشايشگر،
  • و موفقم دار براى اداء فرائض جمعه ها و طاعاتى كه در آنها بر من واجب كردى،
  • و نصیب گردان مرا از عطاهايى كه در روز جزا به اهل آن (طاعات و جمعه ها) قسمت كرده ای،

و درود فرست بر محمد و بر آلش ...

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است.

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

                                                             http://azhameja4u.blogfa.com/cat-1.aspx
 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

رمضان رفت...

 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت        آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين

کس واقف ما نيست که از ديده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش           آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتاديم چو آمد غم هجران                    در درد بمرديم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت 

عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست  در سعی چه کوشيم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد 

هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسيدن حافظ قدمی نه              زان پيش که گويند که از دار فنا رفت

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:32  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

 امروز پنجشنبه پنج حاجتم را برآور كه جز بزرگوارى تو گنجايش آنها را ندارد و جز نعمتهاى تو بر آن توانا نيست :

·        تندرستى كه بوسيله آن بر انجام طاعتت نيرو گيرم ،

·        و پرستشى كه بدان مستحق پاداشت گردم ،

·        و فراخى در حال از طريق روزى حلال ،

·        و ديگر آنكه مرا در توقفگاههاى خوفناك (برزخ و قيامت ) ايمن گردانى،

·        و از حوادث اندوهناك و غمگين در پناه خود قرارم دهى.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:56  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتندمتوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اندوبه جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.

   آنها به استاد گفتند:  « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....

استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:

»کدام لاستيک پنچر شده بود؟«....!!!!

                                                                                                  http://azhameja4u.blogfa.com

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

دلم رميده شد و غافلم من درويش            که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش

چو بيد بر سر ايمان خويش می‌لرزم

که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش

خيال حوصله بحر می‌پزد هيهات              چه‌هاست در سر اين قطره محال انديش

بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را

که موج می‌زندش آب نوش بر سر نيش

ز آستين طبيبان هزار خون بچکد                  گرم به تجربه دستی نهند بر دل ريش

به کوی ميکده گريان و سرفکنده روم

چرا که شرم همی‌آيدم ز حاصل خويش

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر                  نزاع بر سر دنيی دون مکن درويش

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بيش

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:32  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

             عید سعید فطر مبارکباد

 خدای بخشنده این عيد سعید را براى ما ذخيرۀ شرف و مایۀ فزونى مقام قرار دهد.

صلوات...

 

         

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

  کوتاهترین داستان جهان

 این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد.

 “کفش نوزاد،

                   فروشی،

                                 هرگز پوشیده نشده

 

                                                                                   نوشته سعید کلانتری* http://azhameja4u.blogfa.com/

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 7:18  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روز بيست و هفتم: 

کسب فضيلت شب های قدر

ازخدايی که  مهربان به بندگان شايسته اش است مسئلت کنم،  

در اين ماه فضيلت شب قدر را روزيم گرداند،

و در آن كارهايم را از سختى به آسانى بگرداند،

و عذرهايم را بپذيرد،

و ورز و گناهم را بريزد.

 روز بيست و هشتم :

انجام مستحبات

 ازخدايی که سماجت سماجت كنندگان سرگرمش نكند بخواهم،

در اين ماه از انجام مستحبات و نوافل بهره ام را سرشار كند،

و به ياد داشتن مسائل گراميم دارد،

و در آن وسيله ام را از ميان ساير وسائل بسويش نزديك گرداند.

 وزبيست و نهم:

 دوری از تهمت

 ازخدايی که مهربان نسبت به بندگان مؤ من خود است مسئلت کنم،

 در اين ماه مرا به مهر خود فراگيرد،

و در آن به توفيق روزيم كند،

و دلم را خود از تيرگيهاى تهمت نگهدارى و پاك كند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد تغار(ظرف) نفيس قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد .

ديد اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت :

عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟

دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم.

دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد وبا کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.

عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت :

عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.

دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت :  فروشی نبست  قربان ! راستشن من با اين وسيله تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام                      

                                   داستانک ها نوشته سعید کلانتری* http://azhameja4u.blogfa.com/

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:38  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

ای قصه بهشت ز کويت حکايتی

شرح جمال حور ز رويت روايتی

 

هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای

هر سطری از خصال تو و از رحمت آيتی

 

ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت

صد مايه داشتی و نکردی کفايتی

 

در آتش ار خيال رخش دست می‌دهد

ساقی بيا که نيست ز دوزخ شکايتی

 

دانی مراد حافظ از اين درد و غصه چيست

از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنايتی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:31  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

درخواست قبولی طاعات

از خدايی که شنواترين شنوايان است بخواهم،

در اين ماه كوششم را مورد سپاس و تقدير قرار دهد،

و در آن گناهم را آمرزيده ، عملم را پذيرفته و عيبم را بپوشاند.

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم 

تبسمی کن و جان بين که چون همی‌سپرم

 

چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست 

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم

 

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند ليکن 

کس اين کرشمه نبيند که من همی‌نگرم

 

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد 

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:29  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 از دروغ بپرهيز

كه راستگوى در پايگاه رهائى و بزرگوارى جاى دارد،

و دروغگو در كنار پرتگاه نابودى است.

دروغگوى و مرده برابرند .

زيرا برترى زنده بر مرده ، اعتماد او برخويشتن است.

و اگر زنده‏اى بسخن خود اطمينان نداشته باشد زندگيش بيهوده است .  

                                                                            "امام علی علیه السلام"

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 7:27  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

دوستی دوستان و دشمنی دشمنان

 از خدايی که نگهدارنده دلهاى پيمبران است بخواهم،

 در اين ماه دوستدار دوستانش ،

و دشمن دارنده دشمنانش،

و پيرو راه و روش خاتم پيمبرانش قرارم دهد.

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است 

وز پی ديدن او دادن جان کار من است

 

شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز 

هر که دل بردن او ديد و در انکار من است

 

شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود 

نرگس او که طبيب دل بيمار من است

 

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت 

يار شيرين سخن نادره گفتار من است

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:35  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 عمر كوتاهتر از آن است كه هر آنچه دانستنش نيكوست فراگيرى.

پس بياموز هر آنچه را كه ارزش و اهميتش بيشتر است.

                                                حضرت علی "عليه السلام"

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:33  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خوشنودی خدا

از خدايی که بخشنده به خواستاران است بخواهم،

در اين ماه از او آنچه او را خوشنود سازد بخواهم،

ازآنچه او را بيازارد به او پناه برم ونخواهم،

و در آن نافرمانيش نكنم وتوفيق پيرويش را از او بخواهم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:57  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 عرض شد يا اباالحسن توبه نصوح كدام است ؟

حضرت علی "عليه السلام" فرمود:

پشيمانى با دل،

و طلب آمرزش با زبان،

و تصميم نداشتن بر انجام گناه.

*****

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:53  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 طلب آزمايش پرهيزكارى

 از خدايى که ناديده گيرنده لغزشهاى گنهكاران است مسئلت کنم،

در اين ماه از گناهان شستشويم دهد،

و در آن از عيبها پاكم كند،

و در آن دلم را به پرهيزكارى دلها آزمايش كند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:11  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 فوت وقت نزد اصحاب حقيقت دشوارتر از سپردن جان است،

چرا كه سپردن جان به بريدن از مردمان است

و فوت وقت به بريدن از حق.                                                          .

[ كشكول شيخ بهائى، 192]

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:8  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن 

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:6  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

موجبات خوشنودی

 از خدايی که اجابت كننده دعاى درماندگان است بخواهم،

 در اين ماه درهاى فضلش را برويم باز كند،

و بركاتش را در آن بر من نازل فرماید،

و در آن به موجبات خشنوديش موفقم دارد،

و در آن وسطهاى بهشتش مسكنم دهد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:25  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

اگر قورباغه‌اي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي مي‌كند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيم ، قورباغه به گرم شدن آب عكس‌العملي نشان نمي‌دهد تا آنجا كه آب جوش بیايد و قورباغه ‌بميرد.

دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق مي‌دهد.

اما اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظه‌اي با دماي بدن قورباغه دارد بياندازيد ، حتی اگر براي آن قابل تحمل باشد ، خواهيد ديد كه قورباغه به سرعت به بيرون مي‌جهد چرا كه نمي‌تواند اين تغيير دما را تحمل كند.

 غم انگیز است که اقرار کنیم همۀ ما بجز یکی دونفر قورباغۀ اولی هستیم.

البته من وشما اینقدر می دانیم که باید  قورباغۀ دومی باشیم!

                                                                                         http://mgtsolution.com    

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:23  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

معاشران گره از زلف يار باز کنيد 

شبی خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند 

و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گويند 

که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد 

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است 

چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است 

که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد

هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق 

بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ 

حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:20  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

موجبات خوشنودى

از خدايی که برآرنده حاجات جويندگان است مسئلت کنم،

در اين ماه دليلى به موجبات خوشنودى خود برايم مقرر فرماید،

 وراهى براى تسلط شيطان بر من باقى مگذارد ،

 و بهشت را منزل و آسايشگاهم قرار دهد،

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:29  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

على "عليه السلام" فرمود: خداوند متعال زهد را در دو كلمه جمع فرموده است و آن آيه اين است:

" لكيلا تاءسوعا على ما فاتكم؛ "

"براى آنچه از دست داده ايد تآسف نخوريد"

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:26  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

به خدايی که تويی بنده بگزيده او

که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی

صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم

عاشقان را نبود چاره بجز مسکينی

سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد

بلغ الطاقه يا مقله عينی بينی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:23  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا