تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

خداوندا، اى مهربانترين مهربان ها

امروز دوشنبه دو نعمت از جانب خودت به من عطا كن، اى كسى كه تنها معبود ما تویی و گناهان را جز تو كسى نيامرزد.

·        يكى خوشبختى در اول روز به وسيله فرمانبردارى تو،

·        و ديگر نعمتى در آخر روز به آمرزش و مغفرتت.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:42  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل                          که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث 

نيم ز شاهد و ساقی به هيچ باب خجل

بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم                            که از سؤال ملوليم و از جواب خجل

ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم 

شديم در نظر ره روان خواب خجل

رواست نرگس مست ار فکند سر در پيش             که شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل

تويی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا 

که نيستم ز تو در روی آفتاب خجل

حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت          ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 "و او كسى است كه آسمانها و زمين را به حق آفريد

و هر گاه كه مى‏گويد باش بى‏درنگ موجود شود

سخنش راست است

و روزى كه در صور دميده شود فرمانروايى از آن اوست

داننده غيب و شهود است

و اوست‏حكيم آگاه "

آیه 73 سوره 6( الأنعام )

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:47  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

در هنگامۀ آشوب و افترا، تهدید و توطئه فراریان عجول، اولین قربانیان هستند.   

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:45  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

امروز سه شنبه سه چيز به من عطا كن اى صاحب احسان،

  • هرگناهى را از من بيامرز،
  • و هر اندوهى را از من دور كن،
  • و هر دشمنى را از من دفع فرما.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی                      از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن 

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است 

که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی 

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی

چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه ايوان نيست 

مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی

طريق کام بخشی چيست ترک کام خود کردن      کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گويم چو گل از غنچه بيرون آی 

که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جويباران چيست 

مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عيبش 

خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع 

که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم   بيا ساقی که جاهل را هنيتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش 

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه 

ز مدح آصفی خواهد جهان عيدی و نوروزی

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده 

جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزی

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روزی سلیم کوچولو که تازه زبان باز کرده بود و خیلی خوشحال و شنگول بود به طرف من دوید و سر راهش شاخه گلی را هم از گلدان کند و دستش را به طرف من دراز کرد وگفت:

-بابا این چیه؟

من پاسخ دادم: 

- این چوبه.

- نه ...این گله.

- نه بابا این چوبه ...

از سلیم با گریه اصرار که این گل است و از من انکار که این چوب است. مادرش که کنارش نشسته بود معترض شد و گفت:

- چرا باهاش اینجوری شوخی می کنی، چرا سر بسرش می گذاری؟ اورا به اشتباه می اندازی!

خیلی کوتاه برای مادر توضیح دادم که:

هر زمان هر گلی بی ریشه از گلدان کنده شود دیگر گل نیست وبا چوب هیچ تفاوتی ندارد.

و هردو از واکنش سلیم کوچولو تعجب کردیم.

پس از همین توضیح کوتاه من به مادر، سلیمی که یک لحظه از اصرارش دست بردار نبود خیلی خوب قانع شد و سکوت کرد. 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:27  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد         خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای      فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينی        ز روی لطف بگويش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن ياری      که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ

به يادگار نسيم صبا نگه دارد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

انگشت اشارۀ دست راست سلما چنان لای در ماند که اگر بگویم به صورت برگ درآمد غلو نکرده ام.

انگشتش خیلی آسیب دیده بود و حق داشت که از شدت درد فریاد زند و مدام گریه کند.

فوری اورا به بیمارستان رساندیم و دکتر دستش را به دقت و کمی سخت پانسمان کرد وبست.

روز بعد که برای تعویض پانسمان به بیمارستان می رفتیم سلما به دو دلیل گریه می کرد یکی از درد انگشتش که به آن دست می زدند وروی آن کار می کردند و گریه دوم که به مراتب از اولی بیشتر بود به این دلیل بود که چرا کسی به خواهش او توجهی نمی کند.

سلما انگشت اشارۀ دست چپش را که سالم بود نشان می داد و با گریه فریاد می زد:

- اینو ببندید ... هر کار می خواهید با این بکنید ...این درد نمی کنه ...

و با اشاره به دست راست:

- ولی این رفته لای در ودرد می گیره ...!        

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:31  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا، اى مهربانترين مهربان ها

 امروز دوشنبه دو نعمت از جانب خودت به من عطا كن، اى كسى كه تنها معبود ما او است و گناهان را جز او كسى نيامرزد.

  • يكى خوشبختى در اول روز به وسيله فرمانبردارى تو،
  • و ديگر نعمتى در آخر روز به آمرزش و مغفرتت.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:21  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت          بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حيف است طايری چو تو در خاکدان غم

زين جا به آشيان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست        می‌بينمت عيان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خير

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب                جان عزيز خود به نوا می‌فرستمت

ای غايب از نظر که شدی همنشين دل

می‌گويمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن                        کيينه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بيا که هاتف غيبم به مژده گفت        با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خير توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:53  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

همۀ بچه ها از شنیدن قصۀ "اژدهای شکمو" هیجان زده و خوشحال می شدند به خصوص قسمت آخر که"ریزه میزه" به قلب اژدها می زد و او را می کشت و همۀ مردم را از شرش نجات می داد.

 شنیدن این قصه برای همۀ کودکان لذت بخش بود و همیشه خواستار دوباره شنیدن ان بودند اما وقتی این قصه برای سید مسلم خوانده شد بسیار گریه کرد.

 مادرش مرا صدا کرد و با تعجب گفت:

- مسلم دلش برای اژدها سوخته و گریه می کند.

 من سید مسلم را نوازش کردم وبه او توضیح دادم که ریزه میزه بخاطر آنکه اژدها بدجنس بوده اورا کشته است. و مادرش به او تآکید کرد که او آدم های ده را می خورده است.

 توضیحات من و مادر هیچ تآثیری نداشت. او همچنان که از ناراحتی به سختی حرف می زد پاسخ داد:

- نه ... نباید اورا می کشتند ... او تقصیری نداشت مردم مقصرند، خودشان آنقدر غذایش دادند که اینطور چاق و بزرگ و پر خور شد ...

... و او دیگر هرگز به قصۀ اژدها گوش نکرد ... 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:51  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

امروز چهار شنبه چهار حاجتم را برآور كه كه همانا تو نسبت به هرچه بخواهى مدارا كنى.

·        نيرويم را در طاعت خويش قرار ده،

·        و نشاط و شادمانيم را در عبادتت،

·        ورغبت و ميلم را در پاداش نيكت،

·        و پارساييم را در آنچه موجب عذاب دردناك براى من گردد.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:44  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

مادر برای آنکه مریم چهار ساله در اتاق خوابش و در تنهایی احساس ترس نداشته باشد و آرام و آسوده بخوابد به او یاد داده و توصیه کرده بود قبل از خواب بسم ال... و صلوات بخواند تاهم خوب بخوابد و هم خواب های خوب و قشنگ ببیند.

 یکروز صبح مریم بسیار شاد و شنگول از خواب بیدار شد. معلوم بود که بد خوابی نداشته و شب قبل را خوب خوابیده است.

 مادر از او پرسید:

- دیشب خوب خوابیدی؟

پاسخ داد:" آره خیلی خوب خوابیدم."

من پرسیدم:

- بابا اگر گفتی چرا خوب خوابیدی؟

مریم فکری کرد و پاسخ داد:" بخاطر اینکه اول بسم ال... گفتم وبعد اینقدر صلوات فرستادم تا خواب رفتم."

مادر تآکید کرد:

- حتمآ خواب خوب هم دیدی.

مریم گفت:" تا صبح خواب های خوب و رنگی می دیدیم.

خواب می دیدیم مسلم (برادر) داره با پروانه ها بازی می کنه ...

سلما (خواهر)  داشت لابلای پرنده های رنگی کوچولو موچولویی بازی می کرد ...

سلیم (برادر) با بادکنکهای رنگی به هوا رفته بود ...

بابا داشت لابلای گل های رنگی می دوید ...

ومامان شما ... شما هم داشتید با ماهی های قشنگ توی آب بازی می کردید."

من پرسیدم:

- پس خودت چی؟

مریم بلافاصله پاسخ داد:

- من که داشتم خواب می دیدم !!!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:2  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

 امروز پنجشنبه پنج حاجتم را برآور كه جز بزرگوارى تو گنجايش آنها را ندارد و جز نعمتهاى تو بر آن توانا نيست :

·        تندرستى كه بوسيله آن بر انجام طاعتت نيرو گيرم ،

·        و پرستشى كه بدان مستحق پاداشت گردم ،

·        و فراخى در حال از طريق روزى حلال ،

·        و ديگر آنكه مرا در توقفگاههاى خوفناك (برزخ و قيامت ) بوسيله امان خود ايمن گردانى،

·        و از حوادث اندوهناك و غمگين در پناه خود قرارم دهى.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:55  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

غروب، خسته و خمار بعد یک شبانه روز کار مداوم از استودیو به منزل بر می گشتم. روز گرم وپر کاری را گذرانده بودم.

 تصاویر خیابان و مردم و ... سیاه وسفید و با کیفیت زیر کیلو بایت از جلو چشمام رد می شد که ناگهان چند فریم تصویر رنگی بالای مگابایت نظرم را جلب کرد.

 آنطرف اتوبان تپه ای از خربزه ها را به حراج گذاشته بودند.

 هر کار کردم نشد که نایستم. دست وپایم شل شد و فوری ترمز کردم.

 به دلیل تهاجم فرهنگی معدۀ خیانتکار، فرمان از مغز بطور مستقیم به دست و پا می رسید و هیچ مشورتی با صاحب صاحب مرده صورت نمی گرفت.

 با همۀ سختی که برای عبور از اتوبان متحمل شدم خیلی زود در میان جمع عجول متقاضیان خربزه قرار گرفتم.

 فروشنده مدام حرف می زد. از یک طرف سر شاگردانش داد می زد و به آنها دشنام می داد و از چند طرف دیگر پول می گرفت و پول می داد و تعریف می کرد و لابلای آن، یک در میان، سر را بالا می کشید و دوباره فریاد می زد و تبلیغ می کرد.

 نوبت به من که رسید با همۀ گرفتاریهایش مرا مورد تفقد قرار داد و در هنگامۀ تحویل وتحول پول وخربزه، در پاسخ سؤال من که "آیا شیرین است" گفت:

- شیرینی اش لبت را می ترکاند.

 با عجله به سمت اتوموبیلم بر گشتم.

 دو طرف اتوبان بسیار شوغ و پر از اتوموبیل بود و انگار همه خربزه هایشان را خریده بودند و دیگر کاری نداشتند.  

تنها پا را روی گاز گذاشته و بقول جوان های امروزی انجین می ترکاندند.

 حرف فروشنده که "شیرینی اش لبت را می ترکاند" مدام توی سرم زنگ می زد.

 به سختی خود را به اتوموبیل رساندم و خربزه را به آرامی در صندوق عقب جا داده و استارت زدم. بیشتر از چند قدم از محل پارکم جابجا نشده بودم که دوباره کنار کشیده و پارک کردم.

 با تحلیل حرف های فروشنده فکری به خاطرم رسیده بود که قدرت حرکت را از من گرفته بود.

پیاده شدم وخربزه را برداشتم و با همۀ مرارت ها به سمت فروشنده، آنطرف اتوبان رفتم.

 این بار سرش شلوغ تر و امکان دسترسی به او سخت تر شده بود. در هر صورت خود را به او رساندم. در میا ن شلوغی نگاهی به خربزۀ در دستم کرد و فریاد زد "حاجی چند تای دیگه میخوای؟"

گفتم: "من بیشتر نمی خواهم.می خواهم اگر بشود همین را برایم عوضش کنید "

- "چرا مگه چشه؟" پاسخ دادم:

- "چیزیش نیست آخه شما فرمودید شیرینی اش لبم را می ترکاند. من نمی خوام لب خودم و خانواده ام بترکه. به جای آن یه خربزۀ دیگری را به من بدهید که شیرینیش کمتر باشه و لب را نترکونه."

 فروشنده زد زیره خنده و رو به دیگران کرد و گفت: "این آقا چقدر ساده است! (رو به من )بندۀ خدا تو باید هموزنش توش شکر بریزی تا بتونی بخوری."

 خندیدم و گفتم: "حالا درست شد. لطفآ خربزه ای به من بدهید که کمی شیرین باشه."

 ... وبراستی آنشب خربزۀ شیرینی خوردیم و لبانمان هم نترکید!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 12:58  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا