|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبين که ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
آنروز علاوه بر امور جاری، کارهای متفرقۀ خارج از محیط کار نیز بسیار داشتم و ناچار بودم با وجود ترافیک بسیار سنگین شهر از نقطه ای به نقطۀ دیگری بروم و حتی خیلی از مناطق را نیز چند باره رفت و آمد کنم.
نزدیکی های غروب بود که کارم سبک شد.
هنوز مکان مناسبی را برای ادای نماز نیافته بودم. از گرسنگی و تشنگی نیز نای حرکت نداشتم. بنزین اتوموبیل نیز ته کشیده بود.
در اتوبان کمربندی شلوغ بین محل کار تا منزل در کنار پمپ بنزینی توقف کردم.
علیرغم ترافیک سنگین جاده در کمال تعجب پمپ بنزین را بسیار خلوت دیدم.
خورشید در حال غروب بود.
با عجله به سمت تنها فروشگاه آن منطقه رفتم.
داخل فروشگاه هیچ مشتری نبود.از تنها فروشندۀ زن پرسیدم قبله کجاست. او مبهوت نگاهم می کرد به هر زبانی که می دانستم و می توانستم پرسیدم و او نفهمید. ناچار شدم از زبان بین المللی که همان زبان اشاره است استفاده کنم و با انجام بخشی از نماز منظورم را به او فهماندم. او با خنده به کارگری که بیرون از فرشگاه بود اشاره کرد و با صدای بلند گفت "بابرو".
من به سمت او رفتم و گفتم بابرو؟
او با اشارۀ دست گوشۀ دیگری از محوطه را به من نشان داد.
در فاصله نسبتآ دوری چند کامیون در حال سوختگیری بودند.
مجددآ سؤالم را در مورد سمت و سوی قبله از او پرسیدم او نیز پس از آنکه منظور مرا به سختی متوجه شد در حالیکه همان محل قبلی را نشان می داد با صدای بلند گفت "بابرو".
ظاهرآ فقط بابرو مسلمان بود و نماز می خواند.
با عجله به سمت بابرو رفتم.
کارگری با چهرۀ جوان و سبزه رو مشغول کار روی کامیونی بود.
سلام کردم و سؤال کردم بابرو؟ از جایش بلند شد و با گرمی گفت: بله.
پرسیدم قبله کدام سمت است. با دقت و با وسواس و با ایستادن به سمت قبله پاسخ مرا داد. از او تشکر کردم و برای پیدا کردن مکانی مناسب از او جدا شدم.
بابرو مرا صدا کرد و پرسید: سجاده داری، می خواهی؟
گفتم:اگر مزاحم کارت نباشد بله.
به سمت اتاقکی در گوشۀ دیگر محوطه راه افتاد و من نیز با او حرکت کردم. به پشت اتاقک پیچید، من پیشتر نرفتم و همانجا منتظرش ماندم که سجاده را بیاورد.
پس از لحظاتی نسبتآ طولانی با دست خالی بر گشت. با اشاره دست مرا به پشت اتاقک دعوت کرد و خود با عجله به سمت محل کارش حرکت کرد.
متوجه شدم که برای نماز من جایی را در نظر گرفته است.
به پشت اتاقک رفتم. حیات کوچکی کاملآ جدا از محوطۀ بزرگ پمپ بنزین بود.
در زیر بند رخت های کوتاه و بلند و پر از لباس های سشته شدۀ مردانه، سجاده ای نو با مهر و تسبیح نو پهن شده بود.
بابرو سنگ تمام گذاشته بود.
او از آنچه داشت بهترین را برای نماز خواندن من مهیا کرده بود.
بی اختیار لحظاتی را بر سجاده نشستم.
تمام صداها گم شده بودند.
نگاهم از آسمان تا کعبه کشیده شد ... براستی که بابرو سنگ تمام گذاشته بود.
میان من و کعبه فقط دیوار بسیار کوتاه روبروی اتاقک بود ...
بابرو در بهترین مکان و در مناسب ترین سمت سجاده را گسترانده بود.
خداوندا اى كه همانا تويى مقتدر فرزانه،
امروز جمعه پنج حاجتم را بر آور،
و درود فرست بر محمد و بر آلش ...
روزگاريست که سودای بتان دين من است غم اين کار نشاط دل غمگين من است
ديدن روی تو را ديده جان بين بايد
وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است
يار من باش که زيب فلک و زينت دهر از مه روی تو و اشک چو پروين من است
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
دولت فقر خدايا به من ارزانی دار کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است
يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست که مغيلان طريقش گل و نسرين من است
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است
بوی اسپند و شمع و گلاب و لیمو فضا را پر کرده بود.
آنشب صدای در هم پیچیدۀ طبل، سنج، حسین حسین عزاداران و همهمۀ زنان و کودکان از دور ونزدیک بگوش می رسید.
شب آخر بود ، شب عاشورا ... و عزاداران با تمام توان فریاد زنان برسر و سینه می کوبیدند.
ما همگی خانواده نیز چون دیگران سخت مشغول بودیم.
سید سلیم برای پیوستن به دستۀ میدان 90 و زدن زنجیر از خانه بیرون زده بود.
دخترانم همراه با آشنایان برای دیدن دسته های کوچک وبزرگ که از محلۀ ما می گذشتند، بر سکوهای در خانه نشسته بودند.
من و مادر مشغول کمک کردن به سید مسلم بودیم. او مشغول آماده کردن وسایل لازم جهت پذیرای از عزاداران بود.
چند سالی بود که او در صبح عاشورا با شربت از عزاداران پذیرایی می کرد.
آغاز این پذیرایی یک لیوان آب بود که سه سال پیش سید مسلم به خواهش یک عزادار تشنه به او داده بود. و با همین یک لیوان آب لطف وحلاوت سقایی برای عاشقان امام حسین علیه السلام را تجربه کره بود.
این باعث شد که شب بعد آنرا تبدیل به یک پارچ آب کند و در نهایت پس از چند سال، چندین سطل شربت بود که روز عاشورا به عزاداران تشنه می رساند.
آنشب نیز چون سال های دیگر سید مسلم باتمام انرژی و شور و حال می دوید و کار می کرد .
ناگهان صدای فریادش بلند شد و پرت بر زمین شد.
به طرفش دویدیم.
خون زیادی از کف پایش بیرون می زد.
با اشارۀ دست لیوان شیشه ای را که زیر پایش شکسته بود به ما نشان داد وبی آنکه از زخم ودردش حرفی بزند با ناله و حسرت گفت:
- با این وضع ... فردا چطور شربت بدهم.
پاسخ دادم:
- بابا جون شما زحمت خودت را کشیده ای واجرش را هم از صاحب مجلس می گیری.
زخم پایش را همانشب در بیمارستان با چندین بخیه مداوا وپانسمان کردند.
به او پیشنهاد کردم که با این وضعیت امسال کنار سطل های شربت در منزل بنشیند و کار ریختن یخ و پر کردن پارچ ها را انجام دهد و رساندن شربت و تعارف کردن به عزاداران را به من واگذارد.
برایش سخت بود اما چاره ای جز قبول آین وضعیت نداشت.
صح عاشورا بسیار ناراحت و پکر بود.
عزاداران دست دسته آمدند و رفتند.
سید مسلم در همان حال، با انرژی سینی های شربت را آماده می کرد من نیز آنها را به عزاداران می رساندم.
همۀ شربت ها نوشیده شد.
ظهر عاشورا هنگامی که کارمان تمام شد سیدمسلم را بر خلاف صبح، سرحال دیدم. رضایت خاطری در صورتش هویدا بود.
احوالش را پرسیدم. به نزدیکم آمد و با حال خاصی گفت من سقایی ام را کردم.
تعجب کردم. مطمین بودم و می دانستم او تمام روز را در خانه گذرانده است.
او با حالی منقلب و مسرور به من گفت:
- هر زمان که دسته های عزاداری به پشت پنجره می رسیدند وصدای یا حسین آنها به اوج می رسید من نیز بلند می شدم وبه گل های تشنۀ باغچه ها و گلدان ها آب می دادم!
********
او چندین سال لطف وحلاوت سقایی و پذیرایی از عاشقان امام حسین علیه السلام را تجربه کره بود.
او لذت دیدن عبور جرعه جرعۀ آب را از حلقوم تشنگان را با تمام وجود چشیده بود،
... صدای حق سلام بر حسین و لعنت بر یزید را به گوش جان شنیده بود،
و تیر افسون نگاه رضایت آمیز عزادار سیراب، بر قلب قلبش نشسته بود.
|
|