تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

حلول لحظۀ آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت خداوندی برشما مبارک باد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

... انتخاب علی(ع)  به خلافت و نیز انتخاب علی(ع) به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت:

سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد ...

 ... ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم.

http://www.aftabnews.ir/vdca6in49onyy.htm

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

با شوق و ذوق و به سرعت می دویدم.

امروز با همۀ روزهای دیگر فرق می کرد. برای دیدن مادر و کمک به او بی تابی می کردم.

 معلم گفته بود " به دست های او نگاه کنید همۀ زحمت ها در آن ها دیده می شود آنها را ببوسید و از مادر خود مرتب بپرسید چه کار دارد و چه کمکی از شما ساخته است. اگر شانس بیاورید و او کاری داشته باشد معلوم می شود لطف الهی شامل حالتان شده است. اگر تابه حال در این فکر نبوده و کاری برای مادرتان نکرده اید اشکال ندارد چون نمی دانستید. اما از این به بعد باید..."

 در یک لحظه با سر در شکم "میزداوود"  فرو رفتم. پاتیل پر از ماست که بر سر گذاشته بود از دستش  رها شد ونیمی از آن ماست بر سرو صورتش و باقیمانده با دیگ بر سر الاغ "مشتابد" (مشهدی عابد) افتاد والاغ هم که شاید اولین تجربه اش از این نوع بود وحشت کرده و پابه فرار گذاشت و برای رهایی از دیگ و ماست ها چنان خود را به در ودیوار و آدمها میکوبید که علاوه بر شکستن بار خود که کوزه ، قلک ،  قلیان و آفتابه و ...بود، زنان وکودکان را نیز زخمی کرد و فراری داد.

 هر کسی به فراخور سن و سال، حال و منال چیزی می گفت. همه مرا مقصر می دانستند. آنها حتی الاغ را با همۀ خرابکاری هایش کمتر از من مقصر می دانستند.

 پس از لحظاتی به خود آمدم و یادم آمد که برای چه می دویدم. فرار را بر قرار تر جیح داده و از معرکه ای که نا خواسته پیش آمده بود فاصله گرفتم.

 درس امروز کلاس "همکاری وتعاون در منزل" و کمک به پدر و مادر مهربان بود.

نمی دانم آنروز چرا آقا معلم پدر را رها کرده وفقط راجع به مادر صحبت می کرد و از مادر برای ما و به ویژه برای من چنان فرشته ای ترسیم کرد که برای دیدن او و بوسیدن دست و رویش طاقتم طاق شده بود. به محض شنیدن زنگ تعطیلی مدرسه به سرعت و بی پروا به سمت خانه حرکت کردم.

هنگام خروج از مدرسه ناخواسته پایم در سطل حلبی آشغال کنار در خروجی رفت وبا سر بداخل باغچۀ  آقای مدیرافتادم که حداقل به اندازۀ طول و عرض خودم، دهها گل شمعدانی و لاله عباسی را شکستم.

 نزدیک خانه که رسیدم مادرم را در حال خروج ازخانه دیدم. هنوز سلام نکرده از او پرسیدم:" مادر چه کار داری برات انجام بدم؟ "

مادر مات ومبهوت نگاهم می کرد. در دستان مادرم کیسه ای پارچه ای بود که معمولآ برای خرید نان از آن استفاده می کردیم. چششمم به دستان او افتاد.

توصیه های آقا معلم بیادم آمد.

" به دست های او نگاه کنید همۀ زحمت ها در آن ها دیده می شود آنها را ببوسید و ..."

به طرف مادر رفتم ودست های او را برای بوسیدن به سمت دهانم بردم. او به سرعت دستانش را عقب کشید و با تعجب پرسید " چته امروز چت شده، دیوونه شدی؟"

گفتم " مادر بگو چکار داری که من انجام بدم. درس امروز ما ..."

مادر نگذاشت حرفهای من تمام شود با عصبانیت پرسید " بگو ببینم امروز چه غلطی کردی ... چه دسته گلی آب دادی هان؟! ..."

او به داخل خانه برگشت و ادامه داد " بیا تو ببینم ... بیا ... یالله بگو ببینم چی شده و گرنه به داییت میگم حالتو جا بیاره اصلآ خودم مگه چلاقم ..."

مادر بادبزن را برداشت و به سمت من دوید.

از ترس داخل حیاط پریدم و به آنطرف حوض رفتم. دور حوض تنها جایی بود که مادر نمی توانست مرا بگیرد.

مرتب قسم می خوردم که کاری نکرده ام و هر چه می خواستم از درس و تعاون و دستان مادر و... توضیح بدهم،

موفق نمی شدم.

هر دو از نفس افتاده بودیم که ناگهان دایی جان همراه با "میزداوود" که هنوز صورتش ماستی بود و پاتیل خالی هم در دست داشت، یا الله کنان وارد شدند.

اولین چیزی که دایی پرسید " اکبر کجاست؟؟؟..." و تا چششمش به من افتاد بیل داخل باغچه را برداشت و به سمتم دوید و فریاد زد " دو شقه ات می کنم نگاه کن چه بر سر بندۀ خدا آوردی!"

 جای توضیح کلاس و درس و تعاون و دستان مادر و... نبود به سرعت از خانه خارج شدم.

بچه های محل یکی یکی پیدایشان شد و آنهایی که دیده بودند چه شده برای آنهایی که نمی دانستند تعریف می کردند و می خندیدند وهر جا را که نمی دانستند از خود من می پرسیدند.

 آفتاب نشست و من نیز کم کم آرام شدم.

ناگهان از دور سروکله الاغ ها و"مشتابد" (مشهدی عابد)  پیدا شد.

من به سرعت به سمت منزل دویدم. کمی دور تر از درب منزل تعداد زیادی از زنان همسایه و زن "مشتابد" دور پدر و مادر  حلقه زده بودند.

همه متوجه من شدند وساکت با نگاهشان مرا بدرقه کردند.

من با عجله خودرا به داخل دالان خانه انداخته وبا تشویش وترس از دایی داخل حیاط رفتم.

خوشبختانه دایی نبود و مادر بزرگ  لب حوض مشغول گرفتن وضو بود.

دفتر و کتابم را که هرکدام در جایی افتاده بود جمع کردم.

سلام کردم و بطرف مادر بزرگ رفتم.

تا مادر بزرگ پرسید "چی شده؟"

سرم را در سینۀ او فرو بردم و با صدای بلند شروع به گریه کردم.

مادر بزرگ دستان خیسش را بالا گرفته بود با آرنج مرا در آغوشش می فشرد و نصیحتم می کرد و من نیز از مدرسه و کلاس ومعلم، از درس و تعاون و دستان مادر و... می گفتم.

هیچکدام حرف های هم را گوش نمی دادیم ولی همدیگر را می فهمیدیم.

مادر بزرگ مرا به اتاقش برد و غذایم داد.

کنار تشک مادر بزرگ دراز کشیدم.

پلک هایم سنگین شده بود.

به مادر، دایی و پدر که هرکدام یک فصل کتک طلبکار بودند و به فردا فکر می کردم که باید در تاریکی سحرگاه مشق هایم را بنویسم.

از همه بدترآقای مدیر در مدرسه با من چه خواهد کرد. آنهمه گلهای شمعدانی و لاله عباسی باغچۀ اش را من شکسته بودم. خودم شاهد بودم که یکی از بچه ها فقط یک گل لاله عباسی چیده بود چگونه کف پایی زد. خدمتگذار مدرسه می گفت بعد از کف پایی او را در انباری مدرسه آویزان کرده اند.

در خواب و بیداری بودم که صدای بگومگوی مادر بزرگ ومادر و غرولند پدر را شنیدم.

مادر بزرگ مرتب می گفت الان چه وقت کتک زدن است بچه است گناه داره ...خوابه!

... و من به خواب رفتم.   

و افسوس که هرگز مادر بزرگ، مادر، پدر، دایی و دیگران قضیۀ مدرسه و کلاس ومعلم، درس و تعاون و دستان مادر و... و شوق مرا نفهمیدند.                   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:32  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

  ولادت آخرين آفتاب رسالت

 خجسته و مبارك باد طلوع آخرين آفتاب رسالت در مشرق جان و جهان.طلوع محمد(ص)، طلوع ايمان، پايان سياهی‌جهان و بارش باران رحمت ويژه‌ی ‌خدا برانسان است ...

 ولادت امام حقايق جعفر صادق(ع)

سپيده صادق دميده است و امام حقايق، جعفرصادق، هستی را با شعاع روح‌بخش روشنی بخشيده است.

خجسته و فرخنده و مبارك باد بر شما اين ولادت بركت‌آفرين ...

http://www.roozedahom.com

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:52  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشي برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند.

صاحب مغازه گفت: "آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند. آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند."

آن خانم يك آیينه خريد و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد.

صاحب مغازه پرسيد: " نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند."

آن خانم يك نردبان خريد و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.

صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب، مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد."

آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود.

او گفت: "طوطي مرد."

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: " آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟"

آن خانم پاسخ داد: : چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت:

" آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟"

http://mgtsolution.com

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:48  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم                   به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم

گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه            

                          که من چو آهوی وحشی ز آدمی برميدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسيمی     که پرده بر دل خونين به بوی او بدريدم

به خاک پای تو سوگند و نور ديده حافظ         

                               که بی رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:45  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.

زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند.

اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود هیچ تلاشي نخواهد كرد.

***

 نمی دانم آیا پاي من نيز ، همچون فيلها، با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته نشده است؟!

 http://azhameja4u.blogfa.com

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خداوندا ای مهربانترين مهربانان،

امروز چهار شنبه چهار حاجتم را برآور كه كه همانا تو نسبت به هرچه بخواهى مدارا كنى.

·        نيرويم را در طاعت خويش قرار ده،

·        و نشاط و شادمانيم را در عبادتت،

·        ورغبت و ميلم را در پاداش نيكت،

·        و پارساييم را در آنچه موجب عذاب دردناك براى من گردد.

و درود فرست بر محمد و آلش ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:29  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

کسی احوال ما دیگر نمی پرسد

کسی دیگر سراغ ما نمی آید

در این دشت وسیع شن

در این بیغوله صحرا

کسی احوال ما دیگر نمی پرسد

کسی دیگر سراغ ما نمی آید

          ***  

در این زندان

یکی هندی یکی مصری یکی شوریده بنگالی

همه منگ وهمه حیران

همه با ریشه های زخم خورده

کسی احوال ما دیگر نمی پرسد

کسی دیگر سراغ ما نمی آید

             ***                                                                           

برادر آنسوی آب است

دو تا مرده

دوتا زنده

دوتا ی زنده هم عین دوتا مرده

مادر خفته در خاک است

پدر هم سالها رفته به آن دنیا

ز خواهر هم نصیبی از ازل ما را نبوده

کسی احوال ما دیگر نمی پرسد

کسی  دیگر سراغ ما نمی آید

            ***                                                                          

پسرها رفته در لاکند

دو دختر هم غمین افسرده ونالان

شویم خسته. 

نه! 

فرسوده.

توان اینهمه کارو گرفتاری ندارد

ولی اجبار  در کار است

برای لقمه های فربه وسیمین

            ***                                                                            

چو شب آید ز درآید

غمین افسرده و خسته

و من در این قفس

هر دم برای خود زخالق مرگ را خواهم

ولی گویی خدا هم قهر کرده

سراغ ما نمی آید

        ***                                                                                      

نه

چه می گویم .چرا من کفر میگویم

چرا نا شکر می باشم چرا چشمم به روی اینهمه نعمت فرو بسته است

چرا از خود نپرسیدم که شاید

خدا سد کرده این دروازه قلبم به روی هر کس ونا کس

که تا فرصت کنم جارو کنم دل را

وآن را پاک سازم خالی از اغیار

که تا خود خوش کند جا را

              ***                                                                              

ومن دانم

خدا در آن دلی که مسکن دیو و شیاطین است

گذر هرگز نخواهد کرد

             ***                                                                                 

الهی شکر...خدایا صد هزاران شکر

الهی شکر ...خدایا صد هزاران شکر

                     ***                                                                    

خدایا از تو می خواهم که لایق باشم این ویرانه دل را

همانطوری که شایسته است نیکو سازم وآباد

                                                                                                معصومه طغرایی   

                                                                                                                      اول ذیقعده - عجمان 13/9/84

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:26  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا