|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
از آن طرف صدای خانمی به انگلیسی و با لهجۀ عربی از من پرسید :
- سید اشرف؟
گفتم:
- بله خودم هستم ...
گفت:
- شما باید به ادارۀ پلیس بیایید .
- بسیار خوب می آیم ...
- کی می آیید؟
- آلان که در حال رفتن به سر کارم هستم ... فردا می توانم ... اما نه فردا نیز به فجیره می روم... می توانم بپرسم برای چه کاری احضار می شوم؟
- بله مجددآ می پرسم آیا شما سید اشرف هستید؟
- بله درست است.
کم کم نگران شدم.
- موبایلتان ... آیا شما موبالتان را گم کرده اید؟
فوری قضیه را متوجه شدم.
- بله ... چند ماهی میشه ...
- موبایلتان پیدا شده. شما کی می توانید بیایید.
- همانطور که قبلآ گفتم اگر اشکال نداشته باشد پس فردا بیایم.
- اشکال ندارد فقط صبح مراجعه کنید.
- ممنون ... ممنون این بهترین خبری بود که امروز می شنوم ... مرا خیلی خوشحال کردید. می توانم اسم سرکار را بدانم؟
- بله ... مریم هستم.
- خیلی ممنون. اسم یکی از دخترهای من نیز مریم است – نگاهی به دخترم مریم انداختم که در اتوموموبیل کنارم نشسته بود – این اسم خیلی خوب بیادم می ماند ...
***
حال خوشی پیدا کردم.
موبایل را در واقع گم نکرده بودم، بلکه در فروشگاهی و هنگام خرید از من به سرقت برده بودند و به خاطر مشکلات بسیاری که برایم فراهم کرده بود بسیار عصبانی و نارحت بودم.
***
روبروی ادارۀ پلیس با جعبۀ شیرینی در دست از اتوموبیل پیاده شدم. در همان لحظه تلفنم به صدا در آمد.
- سلام، بله بفرمایید. صدای مریم خانم از ادارۀ پلیس بود.
- سید اشرف؟
- بله بفرمایید.
- شما امروز می آیید؟
- روبروی در ورودی هستم و تا چند لحظۀ دیگر خدمت شما می رسم.
***
یکی از نگهبانان مرا راهنمایی کرد و وارد اتاق کار مریم خانم شدم. به محض ورود مرا شناخت و خیلی جدی پرسید:
- سید اشرف؟
- بله
- بفرمایید بنشینید.
پاکتی را از قفسۀ کنار میزش بیرون آورد و آنرا باز کرد و موبایل را از آن بیرون آورد.
با دیدن کارت شناسایی ام و گرفتن امضاء، موبایل را تحویلم داد.
من نیز جعبۀ شیرینی را از کیفم در آوردم و به او دادم. قبول نمی کرد. گفتم:
- این شیرینی ایرانی است و هدیۀ ناقابلی است فقط برای قدردانی از زحمات شما.
او مردد نگاهی به افسر پلیسی که پشت میز دیگری و روبروی او نشسته بود انداخت و شیرینی را از من گرفت و روی میز او گذاشت.
موبایل را در دستم چرخاندم.
پرسیدم:
- سارق را شناسایی کردیده اید؟
- دستگیر، زندانی و سپس از کشور اخراج شده است.
***
تصورم این است که همۀ آدمیان از پیدا کردن خوشحال و از گم کردن ناراحت و عصبانی می شوند وهر چند آن شیئی کم ارزش باشد به ویژه آنکه اگر سرقتی در کار باشد.
***
داخل اتوموبیل نشستم و بلافاصله موبایل را روشن کردم. با روشن شدن صفحۀ آن و کامل شدن تصویر اول، حالم دگرگون شد و تمام حس خوبی که تا آن لحظه به من دست داده بود یکجا و ناگهان از سرم پرید و جای آن غمی بزرگ و حال بدی در دلم نشست.
عکس از خانم روستایی جوانی بود که دست دخترش را در دست گرفته بود. دختر نیز با لباس و کیف مدرسه و موهای بلند بافته شده به مادر تکیه داده بود. هر دو گوشۀ خانه ای خرابه ایستاده بودند
... و هر دو تبسمی شیرین بر لب داشتند.
عجمان جمعه، 25/3/1388 2009/06/19
دانی که چنگ و عود چه تقرير میکنند پنهان خوريد باده که تعزير میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عيب جوان و سرزنش پير میکنند
صد ملک دل به نيم نظر میتوان خريد خوبان در اين معامله تقصير میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاين کارخانهايست که تغيير میکنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير میکنند
|
|