|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
همه بشدت می خندیدند. تمام نظم کلاس بهم ریخته بود.
ورود استاد جدی و اخمویی چون پروفسور مدرسی نیز تغییر چندانی در وضعیت کلاس ایجاد نکرد.
حتی استاد نتوانست جلو خنده اش را بگیرد.
در گوشۀ کلاس نظافتچی پیر، آقا اسماعیل، حیران و ترسان ایستاده و لباس هایش را می تکاند.
از سر و رویش آب و رنگ می ریخت.
بادکنک پراز آب و رنگ که یکی از دانشجویان، زیر تریبون برای استاد نصب کرده بود، ترکیده و سر تا پای پیرمرد را آلوده کرده بود.
آقا اسماعیل قبل از شروع کلاس برای نظافت و جابجایی سطل آشغال به زیر تریبون رفته بود که ناگهان بادکنک ترکیده بود.
همۀ کلاس بی وقفه می خندیدند. فقط خدیجه ساکت و از این اتفاق ناراحت و پریشان بود.
صدای نهیب پروفسور مدرسی همه را به خود آورد:
- برو اسماعیل ... برو لباست را عوض کن. اینجا ایستاده ای که چه شود؟!
و رو به کلاس:
- ساکت ...ساکت.
واقعآ شرم آور است ... هر کدام از شما که مرتکب این خطا شده باشد مستوجب اخراج از دانشگاه است.
*****
لحظاتی بعد خدیجه به بهانه ای از کلاس بیرون آمد.
چشمش را به جستجوی آقا اسماعیل به اطراف چرخاند.
او را بر سکوی سنگی دید که از سرما در آفتاب گز کرده بود.
خدیجه مسیر را طوری انتخاب کرد که از کنار آقا اسماعیل عبور کند.
سرعتش را کم کرد و آهسته گفت:
- پدر جان مرا ببخشید ... کار من بود ...تورا به خدا مرا حلال کنید.
تنها یک نفر می دانست که نصب بادکنک کار خدیجه است.
...و هیچکس نمی دانست که آقا اسماعیل پدر واقعی خدیجه است!
سید اشرف طباطبایی ،عجمان – امارات چهار شنبه، 2009/10/14 * ۱۳۸۸/۷/۲۲
شبی در خواب دیدم باغ زیبایی
عجب باغی، چه رود پر زآبی
عجب جایی
درختان جملگی زیبا
پر از گل های رنگارنگ
ومن عاجز زتوصیفش
برای رفتن این باغ
واجب بود مطهر می شدی خوشبو و عطرآگین به سوی باغ می رفتی
خدای من بهشت اینجاست
برای دیدن باغ نه رنجی بود نه یک ذره ملالی
به روی آب به آرامی نشسته سیر می کردی تو آنجا را
میان باغ مسجد بود
با گلدسته های سر به افلاکش
سراسر نور بود آنجا
تفاوت را نمی دیدی
همه با عشق خدا را سجده می کردند
و جمله مردمان سر مست وشاد و چابک و خندان
ملک وار به روی آب به آرامی نشسته
سیر می کردند جنات تجری تحت الانهار ...
" خدای من بهشت اینجاست! "
*****
بناگه در درون خواب خوابی بس عمیق آمد سراغم
نمی دانم چه مدت بود
سراسیمه دو چشمم باز کردم
چه می بینم خدایا؟!
نه نوری ... نه رودی ...نه حتی یک درختی
درختان مملو و پر از پشه بودند
دویدم من سراسیمه،
هراسان صدا می کردم و فریاد می کردم
چه آمد بر سر باغ
دویدم تا ببینم بر سر مسجد چه آمد
ولی ممکن نمی شد
درختان پشه، سدی شده در پیش راهم
به هر ترتیب خزنده وار عین مار،
خودم را با هزاران سختی و محنت سوی مسجد کشاندم
خدای من چه می بینم
بدیدم داخل مسجد گروهی تک به تک بنشسته با هم روبرو ...
نه در کنار هم
به جای سجده بر درگاه الله
ورق های قمار و تاس های نرد واسطرلاب را هر لحظه با هم پاس می دادند
درون چشم آنها نه ترسی بود نه خوفی
در آن مجلس وقاحت بود و بی شرمی
سخن های دروغ و لغو
کسی آنجا خدا را حاضر و شاهد نمی دید
تو گویی خدا با این جماعت قهر کرده
به آنها پشت کرده، غضب کرده ...
" خدای من بهشتم کو؟! "
مسجد کو
عبادتگاه نورانی من کو
گذشته از همه، انسان با انسانیت کو
کجا رفتند آن نیکان
کجا رفتند آن پاکان
ولی افسوس صد افسوس
جهنم با همه قدرت
بهشت خوب و زیبا را به هم پیچاند
و آنرا سر نگون کرد
همه سلول ها و تک به تک گلبول هایم
در این ظلمتکده آتش گرفتند
" خدای من بهشتم کو؟! "
" خدای من بهشتم کو؟! "
* اشعار فوق بر اساس خوابی است که در زمستان سال 1359 هجری شمسی دیدم.
معصومه طغرایی- عجمان، امارات چهار شنبه، 2009/10/14 * 22/ 7 / 1388
چشمانش بر صفحۀ روزنامه خشک شده بود.
هر گز فکر نمی کرد روزی سوژۀ داغ صفحۀ حوادث روزنامه ها نسرین دوست دوران دانشجویی و نامزد قبلی اش اش باشد.
زنی که اکنون با داشتن دو فرزند دانشجو در خارج از کشور خودکشی کرده بود.
حادثۀ سقوط غم انگیز نسرین از معروفترین برج جهان یعنی ایفل در پاریس تبدیل به خبر اول خبرگزاری های جهان شده بود.
فقط بهروز می دانست که بر نسرین چه گذشته و چرا خودکشی کرده است.
اکنون کلمه به کلمۀ آخرین نامۀ نسرین که بیست سال پیش بوسیلۀ سوسن خانم خیاط،، دوست خواهرش بدست او رسیده بود جلو چشمانش رژه می رفتند.
نسرین در آن نامه برایش نوشته بود:
"بهروز ... تو مرا کشتی، نابودم کردی ... بعد از آنهمه بی آبرویی که در حقم روا داشتی و بیرحمانه ترکم کردی با دشمنم، رقیب دوران تحصیلی ام ازدواج کردی ... تحقیرم کردی ... جایی برای ماندنم نگذاشتی ... روحم را کشتی و جسمم را سخت آلوده کردی. جسمم را... که از آن بشدت متنفرم ... با اینهمه برای هردو شما آرزوی سلامتی می کنم ..."
بعد از مدتی نسرین با تاجر صاحب نامی ازدواج کرد. از کشور خارج شد وکم کم از یاد وخاطرۀ بهروز گم شد.
بهروز نیز صاحب دو فرزند یک دختر و دیگری پسر شد.
هر زمان به یاد رفتارها، بی تابی ها و حرف های نسرین می افتاد در دلش می خندید و با خود می گفت مثل همۀ زن ها ... گریه ها و گنده حرف های عاشقانۀ مسخره ... همه شان مثل هم هستند ...
بهروز بعد از ازدواج نیز روابط مشکوکش را با زنان حفظ کرد. هرگز زندگی خانوادگی اش را جدی نگرفت. او نظر و نگاه بیمارگونه ای به همۀ زنان داشت.
مدام با همسر و فرزندانش بگومگو داشت و همین نیز بیشتر بهانه ای شده بود تا از خانواده جدا باشد و به خلافکاری هایش ادامه دهد.
... تا آنکه سال گذشته فاجعۀ بزرگ رخ داد و سخت خانه نشینش کرد. مسیر زندگیش بکلی تغییر کرد.
درست یکسال پیش بود که خبر تجاوز به دخترش و قتل او به تفسیر در همۀ روزنامه ها نوشته شد.
در گزارش پلیس آمده بود دختر بهروز یکی دیگر از قربانیان زنجیره ای جوان بیماری بوده است که پس از تجاوز مانند دیگران از بلندترین برج شهر به پایین انداخته شده است.
از آن زمان او مشتری تمام نشریات وروزنامه های حوادث و آنهم صفحۀ خانواده شده بود.
او تشنۀ انتقام، هر مطلبی را می خواند و به هر دری سر می زد تا رد پا ویا سر نخی از قاتل دخترش بیابد.
تا آنکه امروز بهروز خبر خودکشی نسرین را دید.
او چندین بار خبر را خواند.
بهروز تنها کسی است که می داند مسبب مرگ نسرین چه کسی است.
فقط بهروز می داند که بر نسرین چه گذشته و چرا خودکشی نموده است.
... وامروز بهروز قاتل دخترش را پیدا کرده است
سیداشرف طباطبایی - امارات - عجمان، سه شنبه، 2009/10/13 * ۱۳۸۸/۷/۲۱
كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ
هر كسى در گرو دستاورد خويش است
سوره ۷۴: المدثر(۳۸)
اطرافیانش با عجله به خاکش سپردند. معتقد بودند نباید مرده بر زمین معطل بماند.
***
... و او ناگهان خود را در میان صفوف ارواح دید. سرگردان به هر سو می دوید.
می خواست بداند آن جلو، سر صف چه خبر است. مثل همیشه و طبق عادت دنیوی اش خیلی عجله داشت که بداند چه اتفاقی افتاده است.
برای جلو رفتن باید در یکی از صف ها می ایستاد که او اصلآ حوصله و صبر آنرا نداشت.
او همیشه عجله داشت.
و همین عجله در اولین روز استخدامش او را به اینجا کشانده بود.
***
او با عجله به خیابان دوید و اتوموبیلی که راننده آن نیز عجله داشت به او کوبید و بیدرنگ از دنیا رفت.
او حتی هفت ماهه به دنیا آمده بود.
... با عجله خوردن، رفتن و گفتن را آموخته و زودتر از همۀ هم سن وسال هایش به مدرسه رفته بود.
اولین روز کارش بود که عمرش در دنیا تمام شد.
***
به اول صف رسیده بود.
مآموران را دید که بر سر دو راهی نشسته بودند و فقط در یک کلام و همراه با اشارۀ دست ارواح را رهسپار می کردند.
- از اینطرف ...
- از آنطرف ...
فقط همین دو راه بود.
از اینطرف بهشت بود و از آنطرف جهنم بود.
با عجله خود را به مآموران رساند.
مآمور پرسید: اعمال؟! ...
او با خود چیزی نداشت ... با ترس و اضطراب به دیگران نگاه کرد. همه سخت مشغول و گرفتار اعمال خویش بودند.
با ترس و شرمندگی پاسخ داد: عجله کردم ... دستم خالی است.
مآمور بیدرنگ با اشارۀ دست پاسخ داد: از آنطرف.
... و از نفر بعد پرسید: اعمال ؟!
کار تمام بود ... در یک چشم بهم زدن از مآمور فاصله گرفته بود.
در راهی افتاده بود که دیگر هیچ عجله ای نداشت.
امارات – عجمان
دوشنبه، 2009/10/12
20/7/1388
خدایا ،
آتش مقدس « شک » را
آن چنان در من بیفروز
تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،
لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،
شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا ،
به هرکه دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است .
و به هر که دوست تر می داری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر !
خدایا ،
به من زیستنی عطا کن ،
که در لحظه مرگ ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،
حسرت نخورم .
و مردنی عطا کن ،
که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،
اما آن چنان که تو دوست داری .
« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،
« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
اگر از گناهان بزرگى كه از آن[ها] نهى شدهايد دورى گزينيد بديهاى شما را از شما مى زداييم و شما را در جايگاهى ارجمند درمىآوريم.
(۳۱)سوره ۴: النساء - جزء ۵
دوش آگهی ز يار سفرکرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسيد که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بی حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن
بند قبای غنچه گل میگشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نيک تو کامت برآورد
جانها فدای مردم نيکونهاد باد
|
|