|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
من هرگز در زندگی از آنها که با من موافق بودند چیزی نیاموختم.
*****
مردم را نشناخته راحت می توان کشت. اگر ایشان را شناختی دیگر جنگی نخواهد بود.
(آل احمد)
http://www.farhangshenasi.com/persian/node/7۱
خدايا،
اى اهل بزرگى و عظمت،
و اى شايسته بخشش و قدرت و سلطنت،
و اى شايسته عفو و رحمت،
و اى شايسته تقوى و آمرزش.
از تو می خواهم
به حق اين روزى كه براى مسلمانان عيد ،
و براى محمد صلى الله عليه و آله ذخيره و شرف و فزونى مقام قرارش دادى...
درود فرستى بر محمد و آل محمد(ص).
و درآورى مرا
در هر خيرى كه در آن خير محمد و آل محمد را درآوردى
و برون آرى مرا
از هر بدى و شرى كه از آن محمد و آل محمد را برون آوردى...
كه درودهاى تو بر او و بر ايشان باد.
خدايا می خواهم از تو
بهترين چيزى را كه بندگان شايسته ات از تو درخواست كردند
و پناه می برم به تو
از آنچه بندگان شايسته ات از آن پناه بردند.
تقدیر
به روزی روزگاری
گذر می کردم از راهی
بدیدم گلعزاری
گلی همسایۀ خاری، کنار تخته سنگی آرمیده
دلش غمگین وافسرده
به چشم خود نظاره می کند گل های دیگر را
نه یاری، نه غمخواری، نه امیدی به دلداری
دلش تنگ است
کسی دلتنگی روح و تنش را هیچ آگه نیست
کسی او را نمی فهمد
***
همه گلهای صحرا در نسیم باد می رقصند
غرور وسر کشی در تک تک آنها نمایان است
در این خیل عظیم گل
چرا تنها فقط یک گل
کنار دشتی از گل های دیگر
اینچنین مسجون وزندانی!
خدایا این عدالت هست؟
تو این را عدل می نامی؟
کجایش عدل می باشد؟
***
بناگه هاتفی در گوش من فریاد زد خاموش
چه می دانی تو از عدل خداوند
چه می دانی تو از مهر خداوند
تو با این عقل اندک
کی توانی رهسپار کوی او گردی
به از خاموش بودن تحفه ای اینجا نمی یابی
خموش ای بندۀ حق ناشناس پر توقع
ومن راهی شدم خاموش وافسرده
***
و اینک گوش کن ای بندۀ مغرور
***
پس از سی سال دو باره من گذر کردم ازان راه
ندیدم گلغزاری، ندیدم هیچ خاری
کجا رفتند ان گلهای رقصنده
کجا رفتند خیل سرکش و مغرور
فقط دیدم درختی پر ز برگ و گل
بسی زیبا به زیر سایه اش هر روز
معلم با گروهی بچه می آیند
عجب! اینجا کلاس درس بر پا هست
به روی تخته سنگ آن مونس دیرینۀ گل
نشسته تخته ای سبز
وتو اینجا به زیبایی تماشا می کنی عدل خدا را
عجمان- معصومه طغرایی پنجشنبه،۱۳۷۸/۸/۱۹
حلول لحظۀ آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت خداوندی برشما مبارک باد.
... انتخاب علی(ع) به خلافت و نیز انتخاب علی(ع) به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت:
سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد ...
... ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم.
http://www.aftabnews.ir/vdca6in49onyy.htm
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.
زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند.
اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود هیچ تلاشي نخواهد كرد.
***
نمی دانم آیا پاي من نيز ، همچون فيلها، با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته نشده است؟!
بعد از مدت ها به لطف خداوند دوباره زنده شدم ...
در این دوره و زمانه ، مشکل اصلی ما انسان ها اینست که یا در گذشته زندگی می کنیم ویا در آینده به سر می بریم.
"لحظه" را درک نمی کنیم ، "حال" را نمی فهمیم و مقطع زمانی را به نام "اکنون" نمی شناسیم. نمی دانیم "آن" چیست و "یک آن" چه اندازه است.
به همین خاطر هرگز و یا بندرت لذت زندگی و نفس کشیدن را در آشیانۀ "هم اکنون" ویا به عبارت دیگر احساس لذت و خلسۀ برآمده از احساس زنده بودن در آسایشگاه زمانی "یک نفس" را تجربه نکرده ایم.
اگر یکبار و فقط یکبار انرا بچشیم هرگز از آن دست نمی کشیم.
این عیب ونقص را هر چه بنامیم و آنرا هر بیماری بدانیم ، بسیار غم انگیز است که بدانیم چنان در جانمان ریشه می دواند که علاوه بر تغییر در رفتارمان حتی در کلام و گفتگوی روزمره خود نیز با جابجا کردن فعل وصفت و… بر آن تآکید می کنیم.
روزانه بارها این جمله و یا مشابۀ آنرا یا خود بکار برده ایم و یا از زبان دیگران شنیده ایم:
" امشب باید وای….. ، خود را به رختخواب برسانم و خیلی زود بخوابم.
صبح از خواب سریع بر خیزم. وای……………….….. صبحانه را آماده و خیلی زود آنرا صرف کنم.
وای ……اتوموبیل خود را سوار شوم به سرعت رانندگی کنم تا خیلی زود سر قرارم حاضر شوم."
این گفتار از زبان کسی است که فردا صبح قرار مهمی دارد.
چنین کسی با این احساس ، ، نه خوب می خوابد و نه می فهمد کی بر می خیزد ، نه می داند صبحانه چه می خورد.
او متوجه نیست که چگونه خود را به اتوموبیلش می رساند.هنگام رانندگی هم تا رسیدن به مقصد ، آزار بسیاری را برای خود و دیگران فراهم می کند.
تازه اگر جان سالم در ببرد وبموقع به قرارش برسد.
اما اگر کمی منطقی و درست به ماجرا بنگرد ، می تواند براحتی احساس آرامش را جانشین اضطراب کند.
" امشب باید بدون فوت وقت ، خود را به رختخواب برسانم و با آرامش بخوابم .
صبح زود از خواب بر خیزم. در کمترین زمان ممکن صبحانه را آماده و به آرامی آنرا صرف کنم.
بیدرنگ اتوموبیل خود را سوار شوم با دقت و آرامش رانندگی کنم تا بموقع سر قرارم حاضر شوم."
بدین ترتیب رفتارش تصحیح می شود ، کلامش تغییر می یابد و بموقع نیز سر قرارش حاضر می شود.
*******
ایکاش "اکنون" را در یابیم.
همین "لحظه" است که در اختیار ماست و تنها مایملک ماست.
فقط در همین "آن" است که می توانیم زنده بودن را احساس کنیم واز این احساس لذت ببریم.
وچه خوشبخت است کسیکه "هم اکنون" را تصاحب کند وچون امپراطوری بر مسند "لحظه" تکیه زند و بر گذشته و آیندۀ خویش فرمان براند.
به تازگی خداوند به زوج جوانی از آشنایان ، اولین فرزندشان را عطا نموده است.
آنها نه بخاطر اینکه با ما نسبت خانوادگی دارند بلکه به سبب لطف وصفایی که هر دو دارند ، تمام اهل خانواده دوستشان دارند و همیشه احوالپرسشان هستند.
تقدیر الهی چنین شد که همزمان با تولد نوزاد نورسیده ، مادر بزرگش یعنی مادرمادرش جان به جان آفرین سپارد.
عموم بانوان هنگام وضع حمل دوست دارند که مادرشان کنارشان باشد به خصوص اگر فرزند اولشان باشد
اما لیلای ما بمحض آنکه تاج ملکۀ مادری را بر سر گذاشت بی مادر شد.
من نیزمتآثر شدم و در ذهن آشفته ام چند کلمه ای کنار هم قرار گرفت که در ذیل می آورم:
آه امشب چشم لیلا بر در است
روح مادر جای مادر بر در است
گرمی دستان نرمت بر سر است
تا ابد آن لا ولالات در سر است
لا و لالا جان مادر خواب باش
چون کنون لیلا بجایت مادر است
و هر بنده که خدای عز و جل او را خردی روشن عطا داد و با آن خرد که دوست به حقیقت اوست احوال عرضه کند، و با آن خرد دانش یار شود و اخبار گذشتگان را بخواند و بگردد و کار زمانه خویش نیز نگاه کند، بتواند دانست که نیکوکاری چیست و بدکرداری چیست و سرانجام هر دو خوب است یا نه و مردمان چه گویند و چه پسندند و چیست که از مردم یادگار ماند نیکوتر...
*ابوالفضل بیهقی*
http://www.beyhaghi.ir
مدتی است آرام نیستم، لحظاتی نگران می شوم، وحشت به سراغم می آید اما تاکنون به آن مجال خانه نشینی ومیزبانی نداده ام. باید اعتراف کنم وحشت با همۀ ناتوانايیش توانسته مواقعی استادانه در روانم بلغزد و مدت کوتاهی را در دالان دلم جاخوش کند که من خیلی زود آنرا مانند گدای بی سروپایی از در دل رانده ام البته با توسل به قرآن و فریاد یا صاحبخانه ادرکنی!
|
|