تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

 

                                     "کوه و کاه و دمنه"-5

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است که لابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است. و

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

بنام خدا

 

گوجه فرنگی

 

دوازده کیلومتر را رکاب زده بودم تا از پاسگاه به منزل برسم وهمین مسیر را نیز صبح قبل از طلوع آفتاب طی کرده بودم تا از منزل به محل خدمتم ، پاسگاه روباهک رفته باشم.

 

این راهی بود که من هر روز باید طی می کردم اما امروز اولین روز ماه رمضان بود و بطور غریبی از همان ظهر احساس خستگی ، تشنگی و گرسنگی می کردم.   

 

وارد روستای دوست محمد خان که شدم اذان مغرب شروع شد وهنگامی که دوچرخه را در دالان بلند منزل اجاره ای رها کردم اذان تمام شده بود.

 

در این لحظه تمام اهل روستا ، برای صرف افطار به داخل  های خود کشیده شده بودند. و سکوت سنگینی همۀ عالم را گرفته بود.

 

با عجله به اندازه دو استکان آب داخل کتری ریختم و آنرا روی چراغ نفتی گذاشته و به سراغ یخچال رفتم. هر چه درآن گشتم کمتر چیز مناسبی برای خوردن پیدا کردم.

 

ازچند روز قبل برنامه کاری ام این بود که برای ماه رمضان خرید مناسبی انجام دهم اما روزها پی هم گذشته بود و من مجال خرید نیافته بودم. چون ناچار بودم هر روز مسیرطولانی رفت وبرگشت بین منزل و پاسگاه مرزی را با دوچرخه طی نمایم.

 

این منطقه که به قول سربازهایی که مثل من به آنجاد تبعید شده بودند آخر ایران بود و بر خط مرزی بین ایران وافغانستان ، در منطقه زابل و در نزدیکی دریاچه هامون قرار گرفته بود.

 

چای را مهیا کردم کمی نان وچند حبه قند در منزل داشتم. پیش خود گفتم روزه  را با چای شیرین و نان باز کنم و پس از آن به تنها مغازه روستا مراجعه کنم و اقلامی را برای افطار و سحری ، با حوصله خریداری نمایم.

 

چای و نان بسیار به دلم نشست.

چای  دوم هنوز از گلویم پایین نرفته بود که خواب خوشی بر من مستولی شد وبا همان لباس سربازی که بر تن داشتم روی زمین ولو شدم. از آن خواب های شیرین و عمیقی که سالیان سال است که هرگز به سراغم نیامده است.

 

چشم که باز کردم نیمی از بدنم کرخت شده بود. چون ساعت ها بود که بر یک دنده افتاده و تکان نخورده بودم.

فوری بلند شده و با عجله دمپایی ها را به پا انداخته و همانطور که از اتاق خارج می شدم به ساعتم نگاه کردم.

ساعت سه بامداد بود و نزدیک وقت سحر بود.

 

در این وقت شب جایی را برای تهیه غذا پیدا نمی کردم. البته نمی خواستم به منزل کسی هم مراجعه کنم.

 

بشدت احساس گرسنگی می کردم. و تازه هنوز یک روز روزه داری را نیز در پیش داشتم.

 

کلافه به حیاط آمدم.

آنشب از آن شب های تاریک سال بود.

 

دسته ای از سگ های ولگرد لابلای بوته های وحشی باغچه های منزل وتعدادی نیزدر گودال گوشۀ حیاط در هم می لولیدند.

شب گذشته که خوابم برده بود ودر حیاط باز مانده بود.آنها وارد حیاط خانه شده بودند.

   

.بیش از آنکه من از دیدن سگ ها تعجب کنم سگ ها از دیدن من تعجب کردند.تعدادی از آنها نیز با ترس از من فاصله گرفتند و چندتایی نیزبا تهدید شروع به خرخر کردند. همه میخ من شده بودند.

 

در این وضعیت فکر از خانه خارج شدن بکلی از ذهنم خارج شد واگر هم بیرون می رفتم جایی برای را تهیه مایحتاج پیدا نمی کردم.

 

با پرتاب سنگ و برداشتن تکه چوبی به طرف سگ ها دویدم. همه از من فرار کرده و از در خانه خارج شدند. برای اطمینان از خروج همۀ سگ ها و قبل از بستن درب حیاط ، بسمت تنها درخت خانه ، وسط باغچه رفته و لابلای بوته های وحشی ودور و اطراف درخت را وارسی کردم.

 

در همین اثنا چششمم به بوتۀ بزرگ و خشکیدۀ گوجه فرنگی  داخل باغچه افتاد که در چند قدمی من دیده می شد. این بوته که لابلای بوته های وچشی علف های باغچه تا کنون از چشمم دور مانده بود ، باقیمانده ازمجموع بوته هایی بود که فصل گذشته کاشته بودم.آنها هم باغچه را زیبا کرده بود وهم گوجه خوبی را نصیب خودم ، دوستان وهمسایه ها کرده بودند.

 

فکری به خاطرم رسید و به سمت آن رفتم. با احتیاط سر شاخۀ آنرا گرفته واز زمین بلند کردم. هرگز تصویر آن لحظه و احساسی که با دیدن آن منظره در دلم ایجاد شد از یاد نخواهم برد.

 

بر میانۀ شاخه های بوته ، گوجۀ فرنگی بسیار درشتی آویزان بود.

چنان شاداب بود که برق پوسته و سرخی رنگ آن درهمان تاریکی سحر خودنمایی می کرد.

 

جایتان خالی چه سحری لذیذی ، با چه حال و میلی صرف شد...          

          

            همین الان یادم به خاطرۀ دوران سربازی در همین پاسگاه افتاد و خاطرۀ بازدید فرماندۀ هنگ

 

بازدید فرماندۀ هنگ

 

بزودی تقدیم می شود.

 

 

 

             

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:30  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

    

        

"کوه و کاه و دمنه"-4

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است  کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

بنام خدا

 

آموزش مناجات های شبانه آبی بی

 

او مادر مادر مادرم بود.

یعنی من نتیجۀ او بودم.

بچه ها او را بی بی بزرگ ، مادرم  او را بی بی ومادر مادرم یعنی دخترش اورا آبی بی صدا می کردند.

همسایه ها وآشنایان هم او را بی بی سید صدا می کردند.   

 

او همیشه تمیز ، مرتب ومعطر بود.

چشمانش همیشه بیدار بود ، نگاهش به آسمان و لبانش مدام به دعا می جنبید.

کمتر حرف می زد. بیشتر تشویق و تشکر بر لبانش جاری بود. هرگز شماتت و حتی نصیحت نیز نمی کرد. فقط خوب وصمیمی پاسخ می داد.

 

زبان ودستان سخاوتمندی داشت.

لالایی هایش برای کوچک وبزرگ دلنشین بود و قصه نارنج وترنج را هم خیلی خوب تعریف می کرد.

همیشه نقل وشیرینی یا نخودچی و مویز یا انجیر وبادام یا قرص زنجبیلی ، همه یاسین خوانده ، در دستانش داشت.

اگر هیچکدام نبود حبۀ قندی را از گرۀ گوشۀ چارقد سفیدش می چید و به ما می داد.

همۀ اینها را در قوطی ها و پتنگ های (کیسه های پارچه ای) کوچک وبزرگی نگهداری می کرد.

هر گز دست خالی از نزدش بر نمی گشتیم.

 

تربت کربلا هم داشت که از آن برای روز مبادا وآخرین مداوا استفاده می کرد.

آنچه در خاطرم مانده ، او به من سه بار آب تربت داد.یکبار که از درد نیش عقرب فریاد می زدم. بار دوم نیمه شبی بود که از دندان درد   بی تاب و بیخواب شده بودم و آخرین بارکه برای رفتن به سربازی با او خداحافظی کردم  از آب تربت کربلا به من نوشاند و دیگر او را ندیدم و به رحمت خدا رفت.

 

همۀ مایملکش یک قرآن ، یک مفاتیح ، مهرو تسبیح کربلا و سجادۀ ترمه ، یادگار پدرش از سفر حج وکربلا بود.

البته صندوقچه مخملی قرمزی هم داشت که زیر درگاهی پنجره حیاط همیشۀ خدا در بسته بود.

 

در خاطرم است ، هنگام کودکی ام یک بار در صندوق باز مانده بود ، من با دیدن انبوه پارچه ها ولباس های  رنگارنگ وعطر مست کنندۀ گل محمدی درون آن ، از سر شوق وکنجکاوی به درون آن پریدم. هنوز لذت این عمل را نچشیده بودم که در صندوقچه بر انگشتانم بسته شد و در ظلمات درون آن فرو رفتم.

با فریاد بر آمده از ترس ودردم ، دایی جان به سراغم آمد و با نثار یکی دو اردنگی نجاتم داد.

 

مادر بزرگ از در اطاقش که پا به حیاط می گذاشت مرغ وخروس ها وکمی دورتر گنجشک ها دورش حلقه می زدند. و وای اگر صدای بیا بیای او را می شنیدند ، می دانستند که آب ودانه ای در کار است و با سرو صدا از سرو کولش بالا می رفتند.

حتی گربه ها نیز در کناراو احساس آرامش می کردند. گربۀ سفید با دو توله اش گوشۀ ایوان هنگامی خواب خوش داشت که سجادۀ مادر بزرگ روی ایوان پهن می شد.

غروب های تابستان مادر بزرگ در انتظار اذان مغرب بر ایوان به دعا ونیایش می نشست.

   

باغچه کوچکی داشت که همیشه سبز بود. مادر بزرگ با ذوق و شوق درآن گلکاری وسبزیکاری می کرد.

او آمار روزانۀ دانه دانۀ گل ها و برگ برگ سبزی هایش را داشت.

از شادابی باغچه اش شاد بود ومی خندید.

 

دیدن دختر وپسرهای جوان مانند دیدن باغچه سبزش شادش می کرد و بدون آنکه خودشان بدانند بهترین دعاها را نثارشان می کرد. بخصوص اگر آنها تازه عروس یا تازه داماد بودند ویا پدر ومادری جوان را همراه با کودکانشان می دید ، مانند فرزندان خودش برای آنها دعا می کرد ، صلوات می فرستاد و قربان صدقه شان می رفت و گاهی اشک شوق می ریخت. دراین موارد واکنش ورفتارش برای غریب وآشنا یکی بود.

 

در همۀ مجالس عروسی و عزای محلۀ وفامیل شرکت می کرد.

 

برای او دیدار زایران خانۀ خدا و مشهد مقدس از واجبات بود.

 

قبل از حلول سال نو و یا جشن های عروسی ، برای هرکدام از فرزندان و نوه ها و چند روز قبل از مراسم اصلی ، در منزلشان مستقر می شد تا با راهنماییش بتوانند شیرینی های محلی و سنتی را خودشان بدست خودشان تهیه کنند.

 

هنگام زایمان زنان و بخصوص فرزند اولی ها ، مادر بزرگ را با سلام وصلوات می بردند تا با حضورش در کنار زایو به او قوت قلب دهد و همچنین به محض تولد نوزاد در گوشش صلوات وشهادتین بخواند.

 

مادر بزرگ ماه رمضان آرام و شاداب بود و چشمانش برق می زد و می درخشید. و اما در ماه محرم بیقرار و غمگین بود و مدام چشمانش خیس اشک بود.

 

درست در یادم نمانده که چند ساله بودم که بطور جدی نماز خواندن را به من آموخت. اما خوب می دانم که در ماه رمضان وهنگام سحر بیشترین تعلیمات را به ما می داد.  

 

من بزرگترین فرزند خانواده و همچنین بزرگترین نتیجۀ او بودم.

رمضان و سحرهای سرد زمستانی در یادم مانده که مرا از آنطرف حیاط بزرگ و قدیمی خانه صدا می کرد.

ومن عاشقانه ظرف غذای داغم را که مادرم تازه آنرا از دیگ پرکرده بود بدست می گرفتم و با ترس پا به حیاط تاریک و بلند خانه می گذاشتم.باید از لابلای درختان نارنج و لیمو و از میان باغچه های گل شمعدانی ولاله عباسی بر سنگ و آجرهای جابجا شدۀ کف خانه پا می گذاشتم و با دویدن خود را به اطاق مادر بزرگ که آنطرف حیاط  و در کنارۀ حوض بلند وعمیق خانه بود می رساندم.

از یک طرف صدای مادرم بود که مرا تشویق به رفتن می کرد و می گفت: نترس.

از آنطرف صدای مادر بزرگ بود که مرا تشویق به آمدن می کرد و می گفت: نمی ترسد.

هر چه صدای مادرم ضعیف تر می شد ، صدای مادر بزرگ قوی تر می شد.

اشکال مختلف و ترسناکی از پستی و بلندی های  پشت بام ، لای درخت ها ، میان دالان بلند و درگاه ها بیرحمانه مرا به خود می کشیدند اما تصویری که هر شب مرا  در بین راه می لرزاند و مجبورم می کرد که ناخودآگاه چشمانم را ببندم و کور بدوم ، تصویر ستارگان در حوض سیاه خانه بود که چشمان مرا به آسمان می کشاند و من ناگهان برسرم یک آسمان پر از ستارگان بزرگ وبسیار نزدیک وپایین می دیدم. چنان پایین که سر را می دزدیدم که به ستارگان نخورد و فقط کور می دویدم. چندین بار با ظرف غذا زمین می خوردم اما این قصه هر شب ادامه داشت. لذت سحرهای ماه رمضان را مادر بزرگ خوب بمن چشانده بود.

   

      

بعد از خوردن سحری با من به حساب وکتاب روزهای رمضان می نشست.

چند ساعت روزه گرفتن را با دعا به هم می دوخت وچند روز روزۀ کله گنجشکی بدست می آورد واز جمع چند روزۀ کله گنجشکی ، آنهم با دعا که به هم چسبیده می شد ، چند روزۀ واجب بدست می آمد و به حسابم گذاشته می شد.

 

علاوه بر نماز و حفظ سوره های کوتاه قرآن هر شب یک دعا را نیز بمن می آموخت.

یکشب که با ولع از او می خواستم بمن بیشتر دعا بیاموزد او با آرامش یاد آوری نمود که تعداد دفعات ونفرات برای دعا ، از تنوع آن مهمتر است و راه حلی آسان پیشنهاد نمود.او گفت:

هنگام دعا اگر جمله هایتان تمام شد می توانید هزاران باربگویید: آمین واز برکات آن بهره مند شوید.

چون هنگام شب وبخصوص در شبهای ماه مبارک رمضان هر لحظه بسیار مؤمنانی هستند که درحال دعا هستند کافی است شما با گفتن آمین در صواب آنها شریک شوید.

 

مادر بزرگ کلمۀ آمین را مفتاح مؤثری می دانست.

او همیشه تآکید می کرد در میان خواب نیز ، آن هنگام که بیدار می شوید وغلطی می زنید همان لحظه کلمۀ آمین را در قلب وبر زبان جاری کنید تا از برکات آن با مؤمنانی که در همان لحظه در حال دعاهستند شریک شوید.

            

            همین الان یادم به یکی از سحرهای ماه رمضان در دوران سربازی افتاد و خاطرۀ گوجه فرنگی

 

گوجه فرنگی

 

بزودی تقدیم می شود.

 

 

 

    

        

   

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:0  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۳

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است  کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

کبوتر خانگی

 

تعطیلات تابستانی شروع شده بود.

 

صبح زود اولین روز تعطیلات از خانه خارج شدم.

 

همیشه اولین وآخرین روزهای مدرسه واولین وآخرین روزهای تعطیلات تابستانی برای ما روزهای خاص وفراموش نشدنی بودند.

به همین دلیل اگر در کشکول خاطرات بیادماندیمان خوب جستجوکنیم بخش اعظمی از آنها را مربوط به همین دوران می یابیم.

 

همۀ بچه های اهل کوچه و محله مانند مورچه های پس از باران های بهاری از خانه شان ها بیرون زده بودند.

آسمان و زمین و در و دیوار همه ذوق زده بودند. حتی آواز و پرواز پرندگان تغییر کرده بود.

هیچکس غیبت نداشت.

هیچکس بیمار نبود. برای آنکه مبادا خدای نکرده کسی موجبات تکدر خاطر دیگری را فراهم کند،

هیچکس حرف از درس و مشق و مدرسه نمی زد انگار نه انگار این ها تا دیروز وجود داشته اند.

 

رنگ و بوی محله به کلی تغییر کرده بود. همه برای بازی "بعلی ارده شیره ای" عجله داشتند.

 

بعضی از بچه ها صبح قبل از طلوع آفتاب به کوچه زده بودند. در هر گوشه بچه ها در دسته های کوچک وبزرگ دور هم جمع شده وبطور موقت بازی های متفاوتی را شروع کرده بودند. اما همۀ آنها در انتظار آغاز بازی دسته جمعی "بعلی ارده شیره ای" لحظه شماری می کردند.

 

این بازی شبیه بازی امروزی " زو (کبدی)" بود و این تنها بازی بود که تمام بچه های محل را از ریز و درشت به کار می گرفت.

 

جز چند نفری همه پیدایشان شده بود. همگی در انتظار محمود بودیم.

 

همیشه من و محمود به دلیل آنکه نفس و دویدنمان بیشتر و بهتر از دیگران بود، به عنوان سرگروه می ایستادیم وبا شیوه های جذاب وگوناگونی، دیگر همتاها و هماوردها را انتخاب می کردیم.

 

بالاخره محمود از ته کوچه پیدایش شد.از دور به من سلام داد. من هم به او پاسخ داده و به سمت اوحرکت کردم.  بچه ها نیز متوجه او شده و کم کم همه در میدانگاه محله دور من و محمود جمع شدند.

 

در آن هوای نسبتآ گرم، محمود پالتو بلند سبز دوران سربازی بابای خودرا پوشیده بود.از جیب گشاد و گود پالتو کبوتر کوچک سفیدی را بیرون آورد. او کبوتر را کف یکی از دستانش نشانده و بالا پایین کرد.

کبوتر نیز بال بال می زد.

همه با تعجب وکنجکاوی دور او حلقه زده بودیم.

از جیب دیگر پالتو یک دسته از پاکت های اداری باطله را بیرون آورد.یکی از پاکت ها را جداکرده وهمانطور که سعی می کرد به نوک کبوتر گیر دهد با صدای بلند به ما توضیح داد که این یک کبوتر خانگی نامه براست. چون موفق نشد نامه را به نوک آن زبان بسته آویزان کند گفت این هنوز بچه است و با نشان دادن گوشۀ نوک کبوتر ثابت کرد که این یک کبوتر نامه بر است و در مورد کبوترهای نامه بر شروع به صحبت کرد.

راستش من هرگز نفهمیدم که نوک او چه ویژه گی داشت که دیگر کبوترها نداشتند.

 

در یک لحظه ولوله ای بر پا شد. همۀ بچه ها در مورد کبوتر و نامه و قدیم و جنگ و جنگ ها که چطور این کبوترها خبر میرسانده اند، سخن می راندند.

 

سخن به اینجا کشیده شد که هر کدام از ماها با یک تومان کبوتری بخریم تا بتوانیم در این تابستان برای هم نامه بفرستیم و کلی کیف کنیم.

بخصوص وقتی که تصور می کردیم اینهمه کبوتر هرکدام یک پاکت نامه به نوک با هم در آسمان پرواز کنند چه صحنه ای درست می شود ...   

 

هنگامی محمود اعلام کرد کفتر باز محل، " فری پرو پت" فقط سه چهارتا بچه کبوتر نامه بر بیشتر ندارد آه از نهاد بچه ها درآمد. اما محمود فوری توضیح داد که اگر چند کبوتر نامه بر حتی با صد کبوتر معمولی، مدتی با هم زندگی کنند همه آنها نامه بر می شوند.

همگی برای تهیه پول بسرعت از هم جدا شدیم.

 

در آن زمان هم یک تومان پول کمی نبود وهم کفتر بازی به دلایل مختلف کار مذمومی بود.

 

سراغ مادر رفتم.

چنان سرم داد زد و با جارو به کمرم کوبید که دیگرجرآت تکرار تقاضایم را نکردم و پا به فرار گذاشتم. از قضا هنگام فرار از دالان خانه با پدر که هیچ زمانی این وقت از روز پیدایش نبود سینه به سینه شدم.

 

وقتی او از ماجرا با خبر شد چوبی را از هیزم دانی برداشت ومرا دنبال کرد.

آن چوب چنان کلفت و بلند و پر از برجستگی بود که اگر فقط  یکبار به کمر هر فیلی فرود می آمد برای همیشه او را فلج می کرد.

 

در یک آن همۀ آمال و آرزوها را بر باد رفته دیدم و از همه بدتر جلوی دیگر بچه ها نیز حسابی خراب

می شدم.

 

پدر که از خانه بیرون رفت با گریه وارد خانه شدم و روبروی در اطاق مادرمادربزرگ (آبی بی) بر سکویی در آفتاب نشستم و صدای گریه را بقدری که گوش سنگین آبی بی آنرا بشنود بالا بردم.

 

این آخرین شانس من بود.

 

مادر مادر یعنی مادر بزرگ را بی بی و مادر مادر بزرگ را آبی بی صدا می کردیم. 

آبی بی خیلی مرا دوست داشت و نسبت به گریۀ من آنهم در آفتاب خیلی حساس بود.

 

صدای فریاد مادر از آنطرف حیاط بلند شد. آبی بی در حالیکه از حالم سؤال می کرد از اطاقش بیرون آمد.

من فقط گریه ام را بلند تر وسوزناک تر کردم.

 

مادر در میان نفرین وسرزنش من ، ماجرا را برای او تعریف کرد.

آبی بی دوباره از من پرسید:

- برای چی اینجور گریه می کنی؟

من در حالیکه پا و کمر خودرا گرفته بودم پاسخ دادم:

- یک تومان پول می خوام.

مادر با شنیدن پاسخ من دوباره با جارو به سراغم آمد ومن با ترس پشت آبی بی پنهان شدم و فریادم را بلندتر کردم.

 

آبی بی جلوی مادر را گرفته بود و مادر داد می زد:

- بزار تا قبل از اینکه باباش بکشدش من خفش کنم که دیگه از کبوتر حرف نزنه.وای خدا رحم کنه آقا دایی نفهمه تکه تکه ات می کنه!

 

آبی بی با سرزنش مادر که چرا با بچۀ به این خوبی چنین رفتاری دارید، توانست مادر را آرام کرده واو را از من دور کند.

 

آبی بی در حالیکه کمر و پای مرا نوازش می کرد پرسید:

- کبوتر برای چی می خوای؟

من برایش توضیح دادم که قرار است همۀ بچه ها یک کبوتر بخرند. البته از نامه و نامه بری چیزی نگفتم.

 

او در حالیکه به دسته ای از پرندگان در آسمان اشاره می کرد گفت:

- می خوای همۀ اینها را به نام تو کنم؟

و بلافاصله ادامه داد:

- اگر پسر خوبی شوی من دعای مخصوصش را همین الآن می خوانم.

 

او وقتی شک و تردید مرا دید ادامه داد:

- اصلآ می خوای همۀ لک لک ها ی سفید پا قرمز را به نام تو کنم.

- یعنی میشه!؟

- چرا نمی شه. همین الان دعایش را می خونم. اما یه شرط داره.

- چه شرطی؟

- به هیچکس نباید این راز را بگی. چون ممکن است آنها با سحر و جادو و بدجنسی اونا رو از تو بگیرند. اگر قول میدی که همین الآن شروع کنم.

   

در آن زمان محل سکونت ما در نزدیک دریاچه بختگان بود و در این فصل از سال گونه های مختلف و زیبایی از پرندگان مهاجر از اقصی نقاط جهان در آسمان شهر ما دیده می شدند بخصوص هنگامی که در حال اوج  و یا فرود بودند زیبایی آنها صد چندان می شد.

 

آبی بی از من قول گرفت و من هم به او قول دادم که این راز برای همیشه بین من او پنهان بماند.

او نیز دعایش را با دقت خواند.

 

از آن زمان به بعد من صاحب یک آسمان مرغ سفید پای قرمز زیبا شدم.

 

 

 

همین الان یادم به سحر های ماه رمضان و خاطرۀ آموزش مناجات های شبانه آبی بی افتاد:

 

 

آموزش مناجات های شبانه آبی بی

 

بزودی تقدیم می شود.

 

        

                 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۲

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است که لابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

 

اولین شکار پدر بزرگ

 

در قدیم والدین به فراخور وضعیت وموقعیتشان نسبت به آموزش فرزندان خود اهتمام و اقدام می کرده اند. علاوه بر مکتبخانه ، سوار کاری ، تیراندازی وزندگی در شرایط سخت صحرایی وکوهستانی از جمله آموزش هایی بودند  که فرزندان را با تشویق ویا اجبار به انجام آنها وا می داشته اند.

 

در آن زمان پدر پدر بزرگ یکی ازچهره های سرشناس و معروف منطقه و بسیار هم مورد احترام عامۀ مردم بوده است.

 

او مدام اصرار داشته که فرزنداننش سوارکاری وتیر اندازی را سریع وخوب بیاموزند. درآن زمان و در آن شرایط این کمترین خواسته ای بوده است که هر پدری از پسرش داشته است.

 

پدر بزرگ علیرغم میل پدر ، تشویق مادر وتآکید دایی جان واطرافیان ، از تفنگ و اسب بیزار بوده و به قول خودش تا پایان عمر نیز تیرانداز قابلی نشد. اما او علاقمند به کارهای اداری بوده ومدیر نسبتآ موفقی هم از کار در آمده بود.

 

بنا به نقل چند باره از زبان پدر بزرگ:

 

( پدرم که از بی اعتنایی من، کلافه شده بود روزی خسته از بیرون آمد و مرا صدا کرد و با تهدید وتشر گفت:

- من دیگه از این وضعیت خسته شده ام. همین امروز همراه اسد  به کوه سیاه می روی و تا شکاری صید نکرده باشی به منزل بر نمی گردی.

 

او بهترین تفنگ خود را که یک برنو کوتاه اهدایی بود به من داد و به خدمتکارمان اسدخان که مردی قوی هیکل وبا وفایی بود گفت:

-تفنگ دولول بلژیکی را هم تو بر می داری، و فردا این موقع روی رخ کوه سیاه هستید. تا یک کل ویا یک قوچ شکار نکنید از کوه پایین نمی آیید.

 

مادر هر چه کرد رآی پدر را برگرداند حریف او نشد، و من خوب می دانستم حرف پدر شوخی بردار نیست و باید برای رفتن به کوه خود را آماده کنم.

 

نیمه شب در مقابل چشمان اشک آلود مادر و دعای مادر بزرگ بار و بندیل را بر پشت الاغ گذاشته و سوار بر اسب به سمت کوهستان حرکت کردیم.         

 

مادر حق داشت نگران باشد. در آن زمان نه وسیله نقلیه درست وحسابی بود که با آن جابجا شویم ونه امکان ارتباطی که کسی از حال کسی با خبر شود.

 

نا امنی هم بیداد می کرد.

از یک طرف یاغی ها و راهزنان در کوه ها پنهان بودند و حد اقل متاع ما برای آنها همین تفنگها بودند که برای بدست آوردن آنها به راحتی ما را سر به نیست می کردند.

از طرف دیگر وجود حیوانات وحشی چون پلنگ و گرگ و... و مارها و حشرات سمی گزنده ، نگرانی ها را بیشتر می کرد.

 

باید تمام تلاش خود را به کار می بستیم تا قبل از طلوع آفتاب و گرم شدن هوا، بیشترین فاصله را به سمت کوهستان طی کنیم.

فقط  برای نماز صبح لحظه ای توقف کردیم. آفتاب تمام دشت را فرا گرفته بود که به آخرین آسیاب آبی در دامنه کوهستان رسیدیم.

برای صرف صبحانه، چرای چارپایان و کمی استراحت اطراق کردیم.

 

اسد خان خیلی سریع آتش را به پا کرد.

روشن کردن هیزم وبرپا کردن آتش از جمله مهارت های حیاتی بود که در آن زمان هر کسی باید چگونگی آنرادر شرایط آب وهوایی مختلف می آموخت.

اسد خان در اینجا نه به عنوان پیشخدمت بلکه در جایگاه یک معلم، ریزه کاری ها را بیان و به آن عمل

می نمود.

 

هنوز آب کتری جوش نیامده بود که "سهراب سبیل سیاه" به همراه برادر همسرش پیدایشان شد.

آنها را همۀ شهر می شناختند. "سهراب سبیل سیاه" از شکارچیان حرفه ای و مشهورمنطقه بود.

آنها مرا شناختند و بسیار احترام گذاشتند.

با بفرمای ما برای صرف صبحانه وچای پیاده شده و کنار ما نشستند.

آنها بر عکس مسیر ما ، از کوه به شهر می رفتند.از بار الاغشان مشخص بود که با دست پر بر می گردند.

سهراب گفت که دو قوچ، یکی دوساله ودیگری چهار ساله را شکار کرده است.

آنها فوری یکی از جگرهای شکار را بیرون کشیده و روی آتش انداختند.

شغل سهراب سبیل سیاه فروش گوشت شکار به قصابی ها بود.

فوری فکری به خاطرم رسید از او پرسیدم:

- قوچ بزرگ را چند به قصاب می دی. او گله ای کرد وگفت:

- بی انصاف ها پولی نمی دهند. خیلی هنر کنند یک تومان تا پانزده زار به من میدهند.

- من قوچ بزرگ را از تو می خرم.

- قابلی نداره.آقا برای من زشت است که از شما پول بگیرم. ما نمک پروردۀ پدر شما هستیم.

فوری بلند شد وبند از بار الاغ خود باز کرد وقوچ بزرگ را بر الاغ ما منتقل کرد.

 

در این مدت اسد خان مات و مبهوت چند بار خواست چیزی بگوید که من به او اجازه حرف زدن ندادم.

سهراب سبیل سیاه با اصرار من یک تومان پول را قبول کرد وخیلی سریع به اتفاق همراهش ما را به قصد شهر ترک نمود.

 

با رفتن آنها اسد خان زبان باز کرد و گفت:

- شما میخواهید چه کنید. می خواهید به آقا چه پاسخی بدهید؟

- هیچی. می گیم.شکار کردیم.

- یعنی به این سرعت. هنوز ظهر نشده...حتمآ شکارها خودشان آمدند اسقبال ما!

آقا بخدا قباحت داره.زشته، می دونی اگه آقا بفهمه چوب تو آستینمون میکنه.منو که می کشه.

- اگر خودت دقت کنی هیچ اتفاقی نمی افته.بیا این دو زار هم انعام تو. تو هم خیلی خسته شدی.

 

اسد خان ساکت شد.

 

قرار شد تا بعد از ظهر را همانجا بمانیم وبا خنک شدن هوا به سمت شهرحرکت کنیم.

اسد خان ناراحت بود واز رسوایی و خشم پدر می ترسید.

آثار و بوی کباب جگر، انواع حشرات را بسمت ماکشانده بود. تعداد مگس ها وانواع زنبورها لحظه به لحظه بیشتر می شد .

پس از لحظاتی ناله اسد خان از درد شکم بلند شد.

بنظر می رسید پرخوری کرده است.چون من شاهد بودم او علاوه بر آنکه همۀ کره ها و پنیرها را خورد، جگر کباب شدۀ شکار را نیز بدون داشتن دندان درست وحسابی بلعیده بود.

 

درد دل او شدیدتر و استفراغ هم به ان اضافه شد. نگران حالش بودم.

 

او گفت کمکش کنم تا خود را در آب حوضچه پر جلبک آسیاب فرو کند.

 

در همین حال او سعی می کرد آموزگار باقی بماند. می گفت در چنین حالتی آب چشمه بهترین درمان است. او حتی می لرزید ومی نالید اما از مسایل ایمنی در کوه می گفت ودست بردار نبود.

 

هنوز تا کمر در آب فرو نرفته بود که فریادش بلند شد. زنبور درشتی گردنش را نیش زد.

اوضاع کاملآ به هم ریخت. چون من تجربه ای در این موارد نداشتم همه چیز از دستم خارج شده بود.

اسد خان به هر زحمتی بود تمام بدن را به آب رساند وبیرون آمد.

فوری اورا بر اسب نشاندم و با عجله بسمت شهر راه افتادیم.

 

درد شکمش کمی آرامتر شده بود اما از جا ودرد نیش زنبور شکایت می کرد. او در طول مسیر بی حس وحال بر زین چسبیده بود.

 

آفتاب بشدت می تابید. گرمترین وقت روز را در راه بودیم. اسد خان چند بار پیاده وسوار شد و بالاخره هنگام اذان مغرب وارد شهر شدیم.

 

من سر قوچ را از بار الاغ برداشته وبه پشت قاچ زین اسبم بستم و تفنگ را به دست گرفتم، و چه فکر خوبی بود . چون نظر کوچک و بزرگ را به من جلب کرده بود.

 

وقتی بزرگترها می گفتند "خسته نباشی میر شکار" من همانطور که ته قنداق تفنگم را در دستانم می فشردم یک عالم کیف می کردم.

بعضی از آنها مرا می شناختند و مرا به همدیگر معرفی می کردند و می گفتند پسر فلانی است و به کیف من افزوده می شد.

بیشتر کودکان از سر کنجکاوی مقداری از راه را با من می دویدند ومن به آنها تشر می زدم که از ما دور شوید.

 

هوا کاملآ تاریک شده بود که به در خانه رسیدیم. در خانه باز بود. همه جا جارو وآب پاشی شده بود و نور چراغ دستی نفتی، دالان خانه را روشن کرده بود.

با دیدن این شرایط قند در دلم آب شد و یادم آمد که امشب نوبت شب نشینی دوره ای بزرگان فامیل در منزل ماست.

عجب شبی خواهد شد.

 

از آشنایان اولین کسانی که ما را دیدند دایی و زن دایی بودند که همان لحظه از راه رسیده بودند. من نفهمیدم مادر بزرگ نیز از کجا پیدایش شد وبا دیدن من وسر قوچ، دور من چرخید و قربان صدقه ام رفت و به سرعت وارد منزل شد و فریاد زد:

- شاه داماد آمد ... میرشکار آمده ... و شروع به کل زدن کرد.

 

در یک آن نفهمیدم کی اسبم را گرفت ، کی شکار را پیاده کرد. شلوغ شد. کوچک وبزرگ دور من جمع شده بودند.

بزرگان فامیل از  میهمانخانه منزل بیرون آمده بودند .مادرم مرا در آغوش گرفت و شکر خدا نمود. 

در این گیر و دار فقط توانستم بگویم اسدخان مریض است مواظب او باشید. اما مگر گوش کسی بدهکار این حرف ها بود.

همه چیز آن لحظه من بودم ولاشۀ قوچ وسر قوچ.

 

پدرم در حیاط خانه به استقبال من آمد. چشمانش برق می زد. او به آرزویش رسیده بود. بخصوص در شبی که همۀ بزرگان فامیل در یک جا حضور داشتند.

مرا بوسید و با سلام وصلوات وهمانگونه که دست بر شانه های من گذاشته بود مرا با خود به سمت شکار که گوشه تالار افتاده بود کشاند.

- خوب بگو ببینم چه جوری زدیش کجا رفتید که به این سرعت توانستید برگردید.

 

او دستی به شاخ قوچ کشید و ادامه داد:

- چهار ساله هم است. عجب سر حال است. از تفنگ راضی هستی. امکان ندارد تیر از این لوله خارج بشود وبه هدف نخورد.

پدر با سؤالات و اظهار نظرهای پی درپی نفس مرا گرفته بود. ناگهان با شک وتردید پرسید:

- چند تا تیر خورده ؟!

من مانده بودم که چه بگویم. چون تفنگ من تک گلوله بود. اسد خان که خسته وبی رمق روی پله های تالار نشسته بود بدادم رسید وگفت:

- تیر اول را آقا زد. من دیدم هنوز داره میره یک تیر هم من زدم. دوباره آقا زد و دیگه افتاد. من هم دل درد ...

پدر راه افتاد. کسی به ادامۀ حرف او گوش نداد.

 

من تا خواستم بگویم اسد خان مریض بوده پدر با یک دست سر قوچ را برداشته و با دست دیگر دست مرا گرفت و به سمت میهمانخانه راه افتادیم. دیگران هم همراه ما می آمدند.

 

پدر مرا کنار خودش روی تشکچه اش نشاند.

 

این دومین بار بود که پدر در یک جلسه رسمی به من اجازه داده بود در کنارش روی تشکچه اش بنشینم.

 

بار اول شبی بود که فردای آن قرار بود مرا ختنه کنند و پدر برای آنکه به من نشان دهد که دیگر بزرگ

شده ام مرا در بالای مجلس وروی تشکچه کنارخودش نشانده بود.

 

***

بد نیست بدانید در مجموع پنج بار من رسمآ بر تشکچه بابا نشستم.

بار اول ودوم را که گفتم.

بار سوم زمانی بود که داماد می شدم.

بار چهارم لحظات پایانی عمرش بود که مرا احظار کرده بود.

بار پنجم، او دیگر بر تشکچه کنار من نبود . از خاکسپاری آن خدا بیامرز بر گشته بودیم که خویشان و آشنایان برای گفتن تسلیت و دادن سر سلامتی به منزل ما آمده بودند ومن به توصیه دایی جان بر آن تشکچه نشستم. وپس از آن برای همیشه جمع شد.

 

***

هر کس از من سؤالی می کرد. من هم با آب وتاب جواب می دادم.

کم کم ترسم ریخت و داستان شکار را هر دفعه پیچیده تر تعریف می کردم.

بخصوص که از اسدخان نیز خبری نبود.  

 

پدر فریاد زد:

- برای میرشکارم چای و زعفران دم کنید و با دست خودش قطاب و باقلوای خانگی را که خیلی خاص برای او تهیه می شد به من تعارف کرد.

 

در آن لحظات خیلی قشنگ خوشی وغرور در هم پیچیده بودند.

 

در یک لحظه و در میان شیشه های رنگی  پنجرۀ مشجر میهمانخانه، اسد خان را دیدم که درمیان درگاهی تنها نشسته بود. هیچکس به آن بیچاره توجه نمی کرد. حتی دریغ از یک استکان چای.

 

من خواستم لابلای قصۀ شکارم به اسد خان نقش بیشتری دهم.

به پدر گفتم:

- تیراندازی اسد خان هم خیلی بموقع بود.

پدر که نمی خواست ذره ای از این افتخار نصیب کس دیگری شود، فوری گفت:

- نه نه همان تیر اول خودت کاری بوده. من جای تیر تو را دیدم. فقط اسد زده گوشت شکار را خراب کرده.

 

دایی جان هم با تمسخر گفت:

- حتمآ اسدخان می خواسته کبک بزنه خورده به قوچ بیچاره.

همۀ حضار خندیدند.

 

پدر نیز در ادامۀ شوخی دایی گفت:

- نه نه قوچه اسد خان را شناخته و برای احوالپرسی به طرف او آمده.

منم که جو زده شده بودم گفتم:

- در واقع اسد خان از ترس جانش به قوچه تیر اندازی کرد.

 

همه از خنده ریسه می رفتند ومن داشتم تجربه می کردم که چقدر مسخره کردن دیگران خوشمزه است. 

 

در یک لحظه اسد خان را ندیدم.حتمآ تحملش تمام شده و از آنجا رفته بود.

 

ناگهان در میان صدای شوخی و خنده ها، صدای اسد خان شنیده شد ودر یک لحظه اوج گرفت.

او از میان در و لا به لای ازدحام میهمانان به زور خود را به درون میمانخانه کشید.

همه ساکت شدند.

 

اسدخان فریاد زد:

-بیا ... بیا این ... این دو زار رو بگیر که دارم می ترکم ... این خفت به دو زار نمی ارزه ... دارم می ترکم.

 

دو ریالی را که در کوهستان به او داده بودم با مشقت از جیبش درآورد و آنرا به سمت من پرت کرد و رو به پدر کرد و گفت:

- دیگه راحت شدم ... ترکیدم. همش دروغ بود ...

 

من دیگر نفهمیدم چه شد. با دیدن چهره پدر که با تعجب به من خیره شد پیش چشمم سیاهی رفت.

به سمت بی بی دویدم و با شنیدن اسم "سهراب سبیل سیاه" از زبان اسد خان، بیهوش شدم.)

 

 

همین الان یادم به خدا بیامرز بی بی (مادر بزرگ) افتاد و خاطرۀ خرید کبوتر:

 

کبوتر خانگی

 

بزودی تقدیم می شود.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:1  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

"کوه و کاه و دمنه"-۱

 

همیشه ازشنیدن خاطرات وخاطره گویی، نگاری، نویسی، خوانی و... لذت برده ام. گفتم بد نیست بخشی را به خاطره نویسی اختصاص دهم.

 

قبل از شروع باید مواردی را تذکر دهم:

* نام این بخش"کوه و کاه و دمنه"است  کهلابد با "کلیله و دمنه" بی ارتباط نیست! و

* خاطرات ترتیب زمانی ندارد و

* نام اشخاص ودر مواردی مکان ها برای حفظ حرمت آنها تغییر یافته و

* ممکن است برای شنیدنی تر شدن خاطرات تغییراتی در ترتیب وترکیب بعضی از اتفاقات داده شده باشد ولی باور کنید همۀ آن ها درست و واقعی است. و

* همۀ آنچه نوشته می شود خاطرات شخصی خودم است.

البته در مواردی به خاطرات دیگران که با موضوع نوشته ام در ارتباط است، پرداخته ام.و

* ... و

 

همین الان یادم به خاطره ای در مورد خاطره نویسی افتاد و دفتر چه خاطرات محمد:

 

دفتر چه خاطرات محمد

 

یادم می آید برای فیلمبرداری از جبهه های جنگ شب هنگام از شیراز عازم جنوب کشور شدیم.

چهار نفر بودیم.

من فیلمبردار گروه بودم.

محمد رانندگی می کرد .او شخصیت جالبی داشت .در همه حال خندان وخونسرد بود.

قبل از انقلاب کتابفروشی داشته وپس ازانقلاب به صف نیروهای بسیج پیوسته بود. ازشروع تا پایان جنگ در جبهه ماند و هنگام برگشت از جبهه اویکی از فرماندهان مهم وبسیار معروف نظامی شده بود.

 

محمد دیگری همسفر بود که کارگردان و تهیه کننده گروه بود. او نیز اکنون یکی از نویسندگان و مدیران موفق مملکت است.

 

محمد دیگری بود که در آن زمان به عنوان دستیار فیلمبردار همسفر ما بود واکنون یکی از فیلمسازان موفق تلویزیون است.

 

شروع سفر با سکوتی نسبتآ طولانی آغاز شد وپس از آن از هر دری صحبت کردیم.

 

نیمه های شب در یکی از روستا های بین راه ایستادیم. در تنها مغازه روستا شعاع ضعیف نوری از میان در نیمه باز آن بیرون میزد.

وارد مغازه شدیم.

تنها نشانه های حیات و بیداری در آن لحظات، پرواز یک پروانۀ کوچک به دور لامپ خاک گرفته وکدر مغازه، صدای رادیو شکسته ای که گزارش از جبهه وجنگ می داد و چشمان بی روح پیر مرد فروشنده بودند که گویی به عنوان تنها عضو زندۀ این کالبد همراه باما در حدقه می چرخیدند.

 اشیاء داخل مغازه بسیار متنوع وعتیقه بودند.خیلی از آنها مربوط به کودکی من بودند.

 

ماشین های اسباب بازی وعروسکهای پلاستیکی، پستانکهای قرمز بزرگ، حلوای کنجدی، خرمای محلی، چراغ نفتی ونفت، هندوانه و خربزه، شربت و بادبزن، کاسه و لیوان و استکان،  دفترو مداد و خودکار، ...

 

چشمم به دفتر های کوچک جیبی جلد پلاستیکی افتاد.

هم از دفترها خاطرات خوبی داشتم وهم احساس خاطره نویسی ام را که از قبل در ذهن داشتم، تحریک نمود. فوری دو دفتر خریدم .هر کدام از همسفران نیز چیزهایی خریدند.

خواستیم راه بیفتیم که رادیو خبر شهادت آقای چمران را در جبهه های سوسنگرد اعلام نمود.

همگی تکان خوردیم وهر کس چیزی می گفت.

واکنش پیر مرد فروشنده بسیار عجیب بود.کسیکه تا چند لحظه پیش تکان نمی خورد بمحض شنیدن خبر محکم پشت دست خود کوبید .از جا برخاست و با صدای بلند به صدام و هر چه عراقی در دنیا بود دشنام می داد و افسوس می خورد.

وقتی فهمید که عازم جبهه هستیم از ما پولی نگرفت و گفت صلوات بفرستید.

راه افتادیم.من یکی از دفاتر را باز کردم و به محمد کارگردان دادم و گفتم در شروع خاطراتم دوست دارم هر کدام چیزی بنویسید.

او آیه ای از قرآن کریم را نوشت که معنی آن این بود که "اگر انسان ها میدانستند چقدر دوستشان داریم از شوق میمردند".

محمد راننده گفت از قول من هم همین را بنویس.

محمد دستیار گفت کاش من هم یک دفتر خریده بودم. من دفتر دیگر خودم را به او دادم. قبول نمی کرد ومی گفت این دفتر ها کوچکند تو هم کم می آوری. که در نهایت از من گرفت و شروع کرد وچه شروع کردنی در یک چشم بهم زدن نیمی از دفترش پر شد.حق با او بود دفتر برای او کوچک و کم برگ بود.

همه سربه سرش می گذاشتیم و چنین بر می آمد که از اول او قرار بوده خاطره نویسی کند.

در حرکت، ایستاده ونشسته می نوشت.

 

هنگام روز به اهواز رسیدیم و برای هماهنگی به روابط عمومی سپاه مراجعه کردیم. محمد راننده را تقریبآ همه می شناختند.

من از لحظات ورود وتصاویر رزمندگان و ... که بسیار نوشتنی است الآن خودداری می کنم و آنرا به آینده می سپارم.

بیشتر به محمد وخاطراتش می پردازم.

 

بعد از نماز جماعت ظهر که با جوانان خواندیم وبسیار چسبید در محوطه بیرونی و در گوشه ای پتویی انداختیم و روی آن تشستیم.

محمد راننده برای تهیه چای از ما جدا شد.

محمد تهیه کننده نیز برای انجام کارهای اداری رفت.

محمد دستیار هم پس از آماده کردن دوربین آنرا به من سپرد و خود مشغول نوشتن آخرین صفحات دفترچه خاطراتش شد.

من فیلمبرداری را شروع کردم.

محشری بود و ولوله ای بود.

همه با نشاط وجوان بودند.

هر از گاهی صدای توپخانه و ضدهوایی ها از دور و نزدیک به گوش می رسید.

 

ناگهان محمد معترض از جا بر خاست.

در میان ناله وفریاد وغرو لند او این جمله شنیده می شد :

-دیگه خسته شدم .

ناگهان دفتر خاطراتش را برداشت و شروع به پاره کردن آن کرد. دستان او را گرفتم وگفتم محمد چه می کنی.

زورم به او نمی رسید و همانطور که دفتر چه را ریز ریز می کرد گفت:

 

-بابا خسته شدم، خسته شدم ازبس چاخان نوشتم.

تو نمی دونی چه اراجیفی سر هم کرده بودم. چند بار گلوله خمپاره و توپ به نزدیکمان خورده بود وعمل نکرده بود.

چند بار بمباران شدیم جان سالم بدر بردیم و همین الآن در اخرین جمله ام نوشته بودم با اتوموبیل روی مین رفته ایم ومن در میان دود وآتش وخون با تنها عضو سالمم که دست راستم است ودر حالیکه به سختی نفس می کشم مخواهم وصیتم را بنویسم.

حالا تو بگو واقعآ چنین بود ؟!      

 

همین الان یادم به خدا بیامرز پدر بزرگم افتاد و خاطرۀ اولین شکار او:

 

 

اولین شکارپدر بزرگ

 

بزودی تقدیم می شود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:41  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا