تبليغاتX
نمای اول
 
نمای اول
 
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ...
 

 همه بشدت می خندیدند. تمام نظم کلاس بهم ریخته بود.

ورود استاد جدی و اخمویی چون پروفسور مدرسی نیز تغییر چندانی در وضعیت کلاس ایجاد نکرد.

حتی استاد  نتوانست جلو خنده اش را بگیرد.

 در گوشۀ کلاس نظافتچی پیر، آقا اسماعیل، حیران و ترسان ایستاده و لباس هایش را می تکاند.

از سر و رویش آب و رنگ می ریخت.

بادکنک پراز آب و رنگ که یکی از دانشجویان، زیر تریبون برای استاد نصب کرده بود، ترکیده و سر تا پای پیرمرد را آلوده کرده بود.

آقا اسماعیل قبل از شروع کلاس برای نظافت و جابجایی سطل آشغال به زیر تریبون رفته بود که ناگهان بادکنک ترکیده بود.

همۀ کلاس بی وقفه می خندیدند. فقط خدیجه ساکت و از این اتفاق ناراحت و پریشان بود.

 صدای نهیب پروفسور مدرسی همه را به خود آورد:

 -         برو اسماعیل ... برو لباست را عوض کن. اینجا ایستاده ای که چه شود؟!

و رو به کلاس:

 -       ساکت ...ساکت.

واقعآ شرم آور است ... هر کدام از شما که مرتکب این خطا شده باشد مستوجب اخراج از دانشگاه است.

*****

لحظاتی بعد خدیجه به بهانه ای از کلاس بیرون آمد.

چشمش را به جستجوی آقا اسماعیل به اطراف چرخاند.

او را بر سکوی سنگی دید که از سرما در آفتاب گز کرده بود.

خدیجه مسیر را طوری انتخاب کرد که از کنار آقا اسماعیل عبور کند.

سرعتش را کم کرد و آهسته گفت:

-         پدر جان مرا ببخشید ... کار من بود ...تورا به خدا مرا حلال کنید.

تنها یک نفر می دانست که نصب بادکنک کار خدیجه است.

...و هیچکس نمی دانست که آقا اسماعیل پدر واقعی خدیجه است!      

 

                              سید اشرف طباطبایی ،عجمان – امارات  ‏چهار شنبه‏، 2009‏/10‏/14 * ۱۳۸۸/۷/۲۲

                                                                                                         

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:59  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 چشمانش بر صفحۀ روزنامه خشک شده بود.

هر گز فکر نمی کرد روزی سوژۀ داغ صفحۀ حوادث روزنامه ها نسرین دوست دوران دانشجویی و نامزد قبلی اش اش باشد.

زنی که اکنون با داشتن دو فرزند دانشجو در خارج از  کشور خودکشی کرده بود.

حادثۀ سقوط غم انگیز نسرین از معروفترین برج جهان یعنی ایفل در پاریس تبدیل به خبر اول خبرگزاری های جهان شده بود.

فقط بهروز می دانست که بر نسرین چه گذشته و چرا خودکشی کرده است.

 اکنون کلمه به کلمۀ آخرین نامۀ نسرین که بیست سال پیش بوسیلۀ سوسن خانم خیاط،، دوست خواهرش بدست او رسیده بود جلو چشمانش رژه می رفتند.

نسرین در آن نامه برایش نوشته بود:

 "بهروز ... تو مرا کشتی، نابودم کردی ... بعد از آنهمه بی آبرویی که در حقم روا داشتی و بیرحمانه ترکم کردی با دشمنم، رقیب دوران تحصیلی ام ازدواج کردی ... تحقیرم کردی ... جایی برای ماندنم نگذاشتی ... روحم را کشتی و جسمم را سخت آلوده کردی. جسمم را... که از آن بشدت متنفرم ... با اینهمه برای هردو شما آرزوی سلامتی می کنم ..."

 بعد از مدتی نسرین با تاجر صاحب نامی ازدواج کرد. از کشور خارج شد وکم کم از یاد وخاطرۀ بهروز گم شد.

بهروز نیز صاحب دو فرزند یک دختر و دیگری پسر شد.

 هر زمان به یاد رفتارها، بی تابی ها و حرف های نسرین می افتاد در دلش می خندید و با خود می گفت مثل همۀ زن ها ... گریه ها و گنده حرف های عاشقانۀ مسخره ... همه شان مثل هم هستند ...

 بهروز بعد از ازدواج نیز روابط مشکوکش  را با زنان حفظ کرد. هرگز زندگی خانوادگی اش را جدی نگرفت. او نظر و نگاه بیمارگونه ای به همۀ زنان داشت.

مدام با همسر و فرزندانش بگومگو داشت و همین نیز بیشتر بهانه ای شده بود تا از خانواده جدا باشد و به خلافکاری هایش ادامه دهد.

 ... تا آنکه سال گذشته فاجعۀ بزرگ رخ داد و سخت خانه نشینش کرد. مسیر  زندگیش بکلی تغییر کرد.

 درست یکسال پیش بود که خبر تجاوز به دخترش و قتل او به تفسیر در همۀ روزنامه ها نوشته شد.

در گزارش پلیس آمده بود دختر بهروز یکی دیگر از قربانیان زنجیره ای جوان بیماری بوده است که پس از تجاوز مانند دیگران از بلندترین برج شهر به پایین انداخته شده است.

 از آن زمان او مشتری تمام نشریات وروزنامه های حوادث و آنهم صفحۀ خانواده شده بود.

او تشنۀ انتقام، هر مطلبی را می خواند و به هر دری سر می زد تا رد پا ویا سر نخی از قاتل دخترش بیابد.

تا آنکه امروز بهروز خبر خودکشی نسرین را دید.

او چندین بار خبر را خواند.

بهروز تنها کسی است که می داند مسبب مرگ نسرین چه کسی است.

فقط بهروز می داند که بر نسرین چه گذشته و چرا خودکشی نموده است.

 ... وامروز بهروز قاتل دخترش را پیدا کرده است         

                            سیداشرف طباطبایی - امارات - عجمان،           سه شنبه‏، 2009‏/10‏/13 * ۱۳۸۸/۷/۲۱ 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 3:25  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

اطرافیانش با عجله به خاکش سپردند. معتقد بودند نباید مرده بر زمین معطل بماند.

***

... و او ناگهان خود را در میان صفوف ارواح دید. سرگردان به هر سو می دوید.

می خواست بداند آن جلو، سر صف چه خبر است. مثل همیشه و طبق عادت دنیوی اش خیلی عجله داشت که بداند چه اتفاقی افتاده است.

برای جلو رفتن باید در یکی از صف ها می ایستاد که او اصلآ حوصله و صبر آنرا نداشت.

او همیشه عجله داشت.

 و همین عجله در اولین روز استخدامش او را به اینجا کشانده بود.

***

او با عجله به خیابان دوید و اتوموبیلی که راننده آن نیز عجله داشت به او کوبید و بیدرنگ از دنیا رفت.

او حتی هفت ماهه به دنیا آمده بود.

... با عجله خوردن، رفتن و گفتن را آموخته و زودتر از همۀ هم سن وسال هایش به مدرسه رفته بود.

اولین روز کارش بود که عمرش در دنیا تمام شد.

***

به اول صف رسیده بود.

مآموران را دید که بر سر دو راهی نشسته بودند و فقط در یک کلام و همراه با اشارۀ دست ارواح را رهسپار می کردند.

از اینطرف ...

از آنطرف ...

فقط همین دو راه بود.

از اینطرف بهشت بود و از آنطرف جهنم بود.

با عجله خود را به مآموران رساند.

مآمور پرسید: اعمال؟! ...

او با خود چیزی نداشت ... با ترس و اضطراب به دیگران نگاه کرد. همه سخت مشغول و گرفتار اعمال خویش بودند.

با ترس و شرمندگی پاسخ داد: عجله کردم ... دستم خالی است.

مآمور بیدرنگ با اشارۀ دست پاسخ داد: از آنطرف.

... و از نفر بعد پرسید: اعمال ؟!

کار تمام بود ... در یک چشم بهم زدن از مآمور فاصله گرفته بود.

در راهی افتاده بود که دیگر هیچ عجله ای نداشت.

                                                                                               امارات – عجمان

‏                                                                                                                       دوشنبه‏، 2009‏/10‏/12

                                                                                                                                 20/7/1388             

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:33  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

از آن طرف صدای خانمی  به انگلیسی و با لهجۀ عربی از من پرسید :

- سید اشرف؟

گفتم:

- بله خودم هستم ...

گفت:

شما باید به ادارۀ پلیس بیایید .

بسیار خوب می آیم ...

کی می آیید؟

آلان که در حال رفتن به سر کارم هستم ... فردا می توانم ... اما نه فردا نیز به فجیره می روم... می توانم بپرسم برای چه کاری احضار می شوم؟

بله مجددآ می پرسم آیا شما سید اشرف هستید؟

بله درست است.

کم کم نگران شدم.

- موبایلتان ... آیا شما موبالتان را گم کرده اید؟

فوری قضیه را متوجه شدم.

بله ... چند ماهی میشه ...

موبایلتان پیدا شده. شما کی می توانید بیایید.

همانطور که قبلآ گفتم اگر اشکال نداشته باشد پس فردا بیایم.

اشکال ندارد فقط صبح مراجعه کنید.

ممنون ... ممنون این بهترین خبری بود که امروز می شنوم ... مرا خیلی خوشحال کردید. می توانم اسم سرکار را بدانم؟

بله ... مریم هستم.

- خیلی ممنون. اسم یکی از دخترهای من نیز مریم است – نگاهی به دخترم مریم انداختم که در اتوموموبیل کنارم نشسته بود – این اسم خیلی خوب بیادم می ماند ...    

 ***

 حال خوشی پیدا کردم.

موبایل را در واقع گم نکرده بودم، بلکه در فروشگاهی و هنگام خرید از من به سرقت برده بودند و به خاطر مشکلات بسیاری که برایم فراهم کرده بود بسیار عصبانی و نارحت بودم.

 ***

روبروی ادارۀ پلیس با جعبۀ شیرینی در دست از اتوموبیل پیاده شدم. در همان لحظه تلفنم به صدا در آمد.

  - سلام، بله بفرمایید. صدای مریم خانم از ادارۀ پلیس بود.

  - سید اشرف؟

  - بله بفرمایید.

- شما امروز می آیید؟

- روبروی در ورودی هستم و تا چند لحظۀ دیگر خدمت شما می رسم.

 ***

یکی از نگهبانان مرا راهنمایی کرد و وارد اتاق کار مریم خانم شدم. به محض ورود مرا شناخت و خیلی جدی پرسید:

سید اشرف؟

بله

- بفرمایید بنشینید.

 پاکتی را از قفسۀ کنار میزش بیرون آورد و آنرا باز کرد و موبایل را از آن بیرون آورد.

با دیدن کارت شناسایی ام و گرفتن امضاء، موبایل را تحویلم داد.

من نیز جعبۀ شیرینی را از کیفم در آوردم و به او دادم. قبول نمی کرد. گفتم:

- این شیرینی ایرانی است و هدیۀ ناقابلی است فقط برای قدردانی از زحمات شما.

او مردد نگاهی به افسر پلیسی که پشت میز دیگری و روبروی او نشسته بود انداخت و شیرینی را از من گرفت و روی میز او گذاشت.

موبایل را در دستم چرخاندم.

پرسیدم:

- سارق را شناسایی کردیده اید؟

- دستگیر، زندانی و سپس از کشور اخراج شده است.

 ***

تصورم این است که همۀ آدمیان از پیدا کردن خوشحال و از گم کردن ناراحت و عصبانی می شوند وهر چند آن شیئی کم ارزش باشد به ویژه آنکه اگر سرقتی در کار باشد.

 ***

داخل اتوموبیل نشستم و بلافاصله موبایل را روشن کردم. با روشن شدن صفحۀ آن و کامل شدن تصویر اول، حالم دگرگون شد و تمام حس خوبی که تا آن لحظه به من دست داده بود یکجا و ناگهان از سرم پرید و جای آن غمی بزرگ و حال بدی در دلم نشست.

 عکس از خانم روستایی جوانی بود که دست دخترش را در دست گرفته بود. دختر نیز با لباس و کیف مدرسه و موهای بلند بافته شده به مادر تکیه داده بود. هر دو گوشۀ خانه ای خرابه ایستاده بودند

... و هر دو تبسمی شیرین بر لب داشتند.                 

                                                                            عجمان  ‏جمعه‏، 25/3/1388     2009‏/06‏/19

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:58  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

با شوق و ذوق و به سرعت می دویدم.

امروز با همۀ روزهای دیگر فرق می کرد. برای دیدن مادر و کمک به او بی تابی می کردم.

 معلم گفته بود " به دست های او نگاه کنید همۀ زحمت ها در آن ها دیده می شود آنها را ببوسید و از مادر خود مرتب بپرسید چه کار دارد و چه کمکی از شما ساخته است. اگر شانس بیاورید و او کاری داشته باشد معلوم می شود لطف الهی شامل حالتان شده است. اگر تابه حال در این فکر نبوده و کاری برای مادرتان نکرده اید اشکال ندارد چون نمی دانستید. اما از این به بعد باید..."

 در یک لحظه با سر در شکم "میزداوود"  فرو رفتم. پاتیل پر از ماست که بر سر گذاشته بود از دستش  رها شد ونیمی از آن ماست بر سرو صورتش و باقیمانده با دیگ بر سر الاغ "مشتابد" (مشهدی عابد) افتاد والاغ هم که شاید اولین تجربه اش از این نوع بود وحشت کرده و پابه فرار گذاشت و برای رهایی از دیگ و ماست ها چنان خود را به در ودیوار و آدمها میکوبید که علاوه بر شکستن بار خود که کوزه ، قلک ،  قلیان و آفتابه و ...بود، زنان وکودکان را نیز زخمی کرد و فراری داد.

 هر کسی به فراخور سن و سال، حال و منال چیزی می گفت. همه مرا مقصر می دانستند. آنها حتی الاغ را با همۀ خرابکاری هایش کمتر از من مقصر می دانستند.

 پس از لحظاتی به خود آمدم و یادم آمد که برای چه می دویدم. فرار را بر قرار تر جیح داده و از معرکه ای که نا خواسته پیش آمده بود فاصله گرفتم.

 درس امروز کلاس "همکاری وتعاون در منزل" و کمک به پدر و مادر مهربان بود.

نمی دانم آنروز چرا آقا معلم پدر را رها کرده وفقط راجع به مادر صحبت می کرد و از مادر برای ما و به ویژه برای من چنان فرشته ای ترسیم کرد که برای دیدن او و بوسیدن دست و رویش طاقتم طاق شده بود. به محض شنیدن زنگ تعطیلی مدرسه به سرعت و بی پروا به سمت خانه حرکت کردم.

هنگام خروج از مدرسه ناخواسته پایم در سطل حلبی آشغال کنار در خروجی رفت وبا سر بداخل باغچۀ  آقای مدیرافتادم که حداقل به اندازۀ طول و عرض خودم، دهها گل شمعدانی و لاله عباسی را شکستم.

 نزدیک خانه که رسیدم مادرم را در حال خروج ازخانه دیدم. هنوز سلام نکرده از او پرسیدم:" مادر چه کار داری برات انجام بدم؟ "

مادر مات ومبهوت نگاهم می کرد. در دستان مادرم کیسه ای پارچه ای بود که معمولآ برای خرید نان از آن استفاده می کردیم. چششمم به دستان او افتاد.

توصیه های آقا معلم بیادم آمد.

" به دست های او نگاه کنید همۀ زحمت ها در آن ها دیده می شود آنها را ببوسید و ..."

به طرف مادر رفتم ودست های او را برای بوسیدن به سمت دهانم بردم. او به سرعت دستانش را عقب کشید و با تعجب پرسید " چته امروز چت شده، دیوونه شدی؟"

گفتم " مادر بگو چکار داری که من انجام بدم. درس امروز ما ..."

مادر نگذاشت حرفهای من تمام شود با عصبانیت پرسید " بگو ببینم امروز چه غلطی کردی ... چه دسته گلی آب دادی هان؟! ..."

او به داخل خانه برگشت و ادامه داد " بیا تو ببینم ... بیا ... یالله بگو ببینم چی شده و گرنه به داییت میگم حالتو جا بیاره اصلآ خودم مگه چلاقم ..."

مادر بادبزن را برداشت و به سمت من دوید.

از ترس داخل حیاط پریدم و به آنطرف حوض رفتم. دور حوض تنها جایی بود که مادر نمی توانست مرا بگیرد.

مرتب قسم می خوردم که کاری نکرده ام و هر چه می خواستم از درس و تعاون و دستان مادر و... توضیح بدهم،

موفق نمی شدم.

هر دو از نفس افتاده بودیم که ناگهان دایی جان همراه با "میزداوود" که هنوز صورتش ماستی بود و پاتیل خالی هم در دست داشت، یا الله کنان وارد شدند.

اولین چیزی که دایی پرسید " اکبر کجاست؟؟؟..." و تا چششمش به من افتاد بیل داخل باغچه را برداشت و به سمتم دوید و فریاد زد " دو شقه ات می کنم نگاه کن چه بر سر بندۀ خدا آوردی!"

 جای توضیح کلاس و درس و تعاون و دستان مادر و... نبود به سرعت از خانه خارج شدم.

بچه های محل یکی یکی پیدایشان شد و آنهایی که دیده بودند چه شده برای آنهایی که نمی دانستند تعریف می کردند و می خندیدند وهر جا را که نمی دانستند از خود من می پرسیدند.

 آفتاب نشست و من نیز کم کم آرام شدم.

ناگهان از دور سروکله الاغ ها و"مشتابد" (مشهدی عابد)  پیدا شد.

من به سرعت به سمت منزل دویدم. کمی دور تر از درب منزل تعداد زیادی از زنان همسایه و زن "مشتابد" دور پدر و مادر  حلقه زده بودند.

همه متوجه من شدند وساکت با نگاهشان مرا بدرقه کردند.

من با عجله خودرا به داخل دالان خانه انداخته وبا تشویش وترس از دایی داخل حیاط رفتم.

خوشبختانه دایی نبود و مادر بزرگ  لب حوض مشغول گرفتن وضو بود.

دفتر و کتابم را که هرکدام در جایی افتاده بود جمع کردم.

سلام کردم و بطرف مادر بزرگ رفتم.

تا مادر بزرگ پرسید "چی شده؟"

سرم را در سینۀ او فرو بردم و با صدای بلند شروع به گریه کردم.

مادر بزرگ دستان خیسش را بالا گرفته بود با آرنج مرا در آغوشش می فشرد و نصیحتم می کرد و من نیز از مدرسه و کلاس ومعلم، از درس و تعاون و دستان مادر و... می گفتم.

هیچکدام حرف های هم را گوش نمی دادیم ولی همدیگر را می فهمیدیم.

مادر بزرگ مرا به اتاقش برد و غذایم داد.

کنار تشک مادر بزرگ دراز کشیدم.

پلک هایم سنگین شده بود.

به مادر، دایی و پدر که هرکدام یک فصل کتک طلبکار بودند و به فردا فکر می کردم که باید در تاریکی سحرگاه مشق هایم را بنویسم.

از همه بدترآقای مدیر در مدرسه با من چه خواهد کرد. آنهمه گلهای شمعدانی و لاله عباسی باغچۀ اش را من شکسته بودم. خودم شاهد بودم که یکی از بچه ها فقط یک گل لاله عباسی چیده بود چگونه کف پایی زد. خدمتگذار مدرسه می گفت بعد از کف پایی او را در انباری مدرسه آویزان کرده اند.

در خواب و بیداری بودم که صدای بگومگوی مادر بزرگ ومادر و غرولند پدر را شنیدم.

مادر بزرگ مرتب می گفت الان چه وقت کتک زدن است بچه است گناه داره ...خوابه!

... و من به خواب رفتم.   

و افسوس که هرگز مادر بزرگ، مادر، پدر، دایی و دیگران قضیۀ مدرسه و کلاس ومعلم، درس و تعاون و دستان مادر و... و شوق مرا نفهمیدند.                   

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:32  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشي برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند.

صاحب مغازه گفت: "آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند. آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند."

آن خانم يك آیينه خريد و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد.

صاحب مغازه پرسيد: " نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند."

آن خانم يك نردبان خريد و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.

صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب، مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد."

آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.

وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود.

او گفت: "طوطي مرد."

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: " آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟"

آن خانم پاسخ داد: : چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت:

" آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟"

http://mgtsolution.com

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:48  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

آنروز علاوه بر امور جاری، کارهای متفرقۀ خارج از محیط کار نیز بسیار داشتم و ناچار بودم با وجود ترافیک بسیار سنگین شهر  از نقطه ای به نقطۀ دیگری بروم و حتی خیلی از مناطق را نیز چند باره رفت و آمد کنم.

نزدیکی های غروب بود که کارم سبک شد.

هنوز مکان مناسبی را برای ادای نماز نیافته بودم. از گرسنگی و تشنگی نیز نای حرکت نداشتم. بنزین اتوموبیل نیز ته کشیده بود.

در اتوبان کمربندی شلوغ بین محل کار تا منزل در کنار پمپ بنزینی توقف کردم.

علیرغم ترافیک سنگین جاده در کمال تعجب پمپ بنزین را بسیار خلوت دیدم.

خورشید در حال غروب بود.

با عجله به سمت تنها فروشگاه آن منطقه رفتم.

داخل فروشگاه هیچ مشتری نبود.از تنها فروشندۀ زن پرسیدم قبله کجاست. او مبهوت نگاهم می کرد به هر زبانی که می دانستم و می توانستم پرسیدم و او نفهمید. ناچار شدم از زبان بین المللی که همان زبان اشاره است استفاده کنم و با انجام بخشی از نماز منظورم را به او فهماندم. او با خنده به کارگری که بیرون از فرشگاه بود اشاره کرد و با صدای بلند گفت "بابرو".

من به سمت او رفتم و گفتم بابرو؟

او با اشارۀ دست گوشۀ دیگری از محوطه را به من نشان داد.

در فاصله نسبتآ دوری چند کامیون در حال سوختگیری بودند.

مجددآ سؤالم را در مورد سمت و سوی قبله از او پرسیدم او نیز پس از آنکه منظور مرا به سختی متوجه شد در حالیکه همان محل قبلی را نشان می داد با صدای بلند گفت "بابرو".       

ظاهرآ فقط  بابرو مسلمان بود و نماز می خواند.

با عجله به سمت بابرو رفتم.

کارگری با چهرۀ جوان و سبزه رو مشغول کار روی کامیونی بود.

سلام کردم و سؤال کردم بابرو؟ از جایش بلند شد و با گرمی گفت: بله.

پرسیدم قبله کدام سمت است. با دقت و با وسواس و با ایستادن به سمت قبله پاسخ مرا داد. از او تشکر کردم و برای پیدا کردن مکانی مناسب از او جدا شدم.

بابرو مرا صدا کرد و پرسید: سجاده داری، می خواهی؟

گفتم:اگر مزاحم کارت نباشد بله.

به سمت اتاقکی در گوشۀ دیگر محوطه راه افتاد و من نیز با او حرکت کردم. به پشت اتاقک پیچید، من پیشتر نرفتم و همانجا منتظرش ماندم که سجاده را بیاورد.

پس از لحظاتی نسبتآ طولانی با دست خالی بر گشت. با اشاره دست مرا به پشت اتاقک دعوت کرد و خود با عجله به سمت محل کارش حرکت کرد.

متوجه شدم که برای نماز من جایی را در نظر گرفته است.

به پشت اتاقک رفتم. حیات کوچکی کاملآ جدا از محوطۀ بزرگ پمپ بنزین بود.

در زیر بند رخت های کوتاه و بلند و پر از لباس های سشته شدۀ مردانه، سجاده ای نو با مهر و تسبیح نو پهن شده بود.

بابرو سنگ تمام گذاشته بود.

او از آنچه داشت بهترین را برای نماز خواندن من مهیا کرده بود.

بی اختیار لحظاتی را بر سجاده نشستم.

تمام صداها گم شده بودند.

نگاهم از آسمان تا کعبه کشیده شد ... براستی که بابرو سنگ تمام گذاشته بود.

میان من و کعبه فقط دیوار بسیار کوتاه روبروی اتاقک بود ...

بابرو در بهترین مکان و در مناسب ترین سمت سجاده را گسترانده بود.    

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 7:46  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

بوی اسپند و شمع و گلاب و لیمو فضا را پر کرده بود.

آنشب صدای در هم پیچیدۀ طبل، سنج، حسین حسین عزاداران و همهمۀ  زنان و کودکان از دور ونزدیک بگوش می رسید.

شب آخر بود ، شب عاشورا ... و عزاداران با تمام توان فریاد زنان برسر و سینه می کوبیدند.

ما همگی خانواده نیز چون دیگران سخت مشغول بودیم.

سید سلیم برای پیوستن به دستۀ میدان 90 و زدن زنجیر از خانه بیرون زده بود.

دخترانم همراه با آشنایان برای دیدن دسته های کوچک وبزرگ که از محلۀ ما می گذشتند، بر سکوهای در خانه نشسته بودند.

من و مادر مشغول کمک کردن به سید مسلم بودیم. او مشغول آماده کردن وسایل لازم جهت پذیرای از عزاداران بود.

چند سالی بود که او در صبح عاشورا با شربت از عزاداران پذیرایی می کرد.

آغاز این پذیرایی یک لیوان آب بود که سه سال پیش سید مسلم به خواهش یک عزادار تشنه به او  داده بود. و با همین یک لیوان آب لطف وحلاوت سقایی برای عاشقان امام حسین علیه السلام را تجربه کره بود.

این باعث شد که شب بعد آنرا تبدیل به یک پارچ آب کند و در نهایت پس از چند سال، چندین سطل شربت بود که روز عاشورا به عزاداران تشنه می رساند.

آنشب نیز چون سال های دیگر سید مسلم باتمام انرژی و شور و حال می دوید و کار می کرد .

ناگهان صدای فریادش بلند شد و پرت بر زمین شد.

به طرفش دویدیم.

خون زیادی از کف پایش بیرون می زد.

با اشارۀ دست لیوان شیشه ای را که زیر پایش شکسته بود به ما نشان داد وبی آنکه از زخم ودردش حرفی بزند با ناله و حسرت گفت:

- با این وضع ... فردا چطور شربت بدهم.

پاسخ دادم:

- بابا جون شما زحمت خودت را کشیده ای واجرش را هم از صاحب مجلس می گیری.

زخم پایش را همانشب در بیمارستان با چندین بخیه مداوا وپانسمان کردند.  

به او پیشنهاد کردم که با این وضعیت امسال کنار سطل های شربت در منزل بنشیند و کار ریختن یخ و پر کردن پارچ ها را انجام دهد و رساندن شربت و تعارف کردن به عزاداران را به من واگذارد.

برایش سخت بود اما چاره ای جز قبول آین وضعیت نداشت. 

صح عاشورا بسیار ناراحت و پکر بود.

عزاداران دست دسته آمدند و رفتند.

سید مسلم در همان حال، با انرژی سینی های شربت را آماده می کرد من نیز آنها را به عزاداران می رساندم.

همۀ شربت ها نوشیده شد.

ظهر عاشورا هنگامی که کارمان تمام شد سیدمسلم را بر خلاف صبح، سرحال دیدم. رضایت خاطری در صورتش هویدا بود.

احوالش را پرسیدم. به نزدیکم  آمد و با حال خاصی گفت من سقایی ام را کردم.

تعجب کردم. مطمین بودم و می دانستم او تمام روز را در خانه گذرانده است.

او با حالی منقلب و مسرور به من گفت:

- هر زمان که دسته های عزاداری به پشت پنجره می رسیدند وصدای یا حسین آنها به اوج می رسید من نیز بلند می شدم وبه گل های تشنۀ باغچه ها و گلدان ها آب می دادم!

     ********

  او چندین سال لطف وحلاوت سقایی و پذیرایی از عاشقان امام حسین علیه السلام را تجربه کره بود.

او لذت دیدن عبور جرعه جرعۀ آب را از حلقوم تشنگان را با تمام وجود چشیده بود،

... صدای حق سلام بر حسین و لعنت بر یزید را به گوش جان شنیده بود،

و تیر افسون نگاه رضایت آمیز عزادار سیراب، بر قلب قلبش نشسته بود.

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 7:1  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:36  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

غروب کدخدا آمد با عجله، از تن اسبش بخار به هوا بلند می‌شد. سبیل‌ها تابيده، با هيأتی ترس‌آور، چشم‌ها، خون گرفته و خوف‌انگيز. انگاری که برای جنگ آمده است. بازوها، قوی و سينه ستبر. پا این جا، سر آن جا، با دودلی نگاهش کردم.  در فکر بودم که نفت برای چراغ از کجا بیاورم یا برای شام شب تخم‌مرغ را چگونه درست کنم تا تنوعی باشد.

از نگاه کدخدا غرور و سرفرازی می‌بارید. دیده به کوه دوخته بود و به بلندی دست نیافتنی قله‌اش.

ـ شهر کی تشریف می‌برین؟

ـ فردا صبح.

ـ از رشید شنیده بودم.

رشید پسرش بود که کلاس سوم بود.

ـ کاری داشتید؟

ـ یک شاهنامه می خواستم، دلم گرفته.

به دشت نگاه کردم، به کوه واسب و رودخانه که از ایوان مدرسه پیدا بود. دنیا فراخ شده بود. همه چیز زیباتر از لحظه‌های قبل، با یک جست روی اسب پرید. اسب تن به سوار نمی‌داد، گردن را شق و رق گرفته بود و اطاعت نمی‌کرد. با نهیب بنیان کن کدخدا به راه افتاد گویی پرنده‌ای که ازمقابل دیدگانم دور شود. نمی‌دانم چرااحساس کردم سوارانی بسیار به استقبالش آمدند. بعد افراسیاب را دیدم که رو به هزیمت نهاده است. دشت پر از هیاهوی سواران بود و شیهه‌ی اسبان، صدای چکاچک شمشیر گوش صحرا را انباشته بود.

*****

این بار کدخدا صبح آمد. آرام روی خانه‌ی زین جا خوش کرده بود. از دیشب صدایی بلند نبود. همه چیز دل مرده بود حتی آفتاب. اسب آوردش کنار ایوان مدرسه. کلاه دوگوشش را تا روی ابروها پایین کشیده بود. سلام نکرد. پیاده هم نشد. شاهنامه را پرتاب کرد توی دامنم. فریاد کشید این که شاهنامه نیست، رستم ندارد.

دهنه‌ی اسب را کشید. اسب فرمان‌برداری کرد. روی پاهای عقبش چرخید ودور شد. رو به روستا نرفت، دشت را پاره کرد.

لرزان شاهنامه را برداشتم. با عجله خريده بودم. ورق نزده بودم. تمام راجع به ساسانیان بود. جلد آخر از شاهنامه ی بروخیم. آزرده شدم. خودش می‌تواند رستم باشد، کدخدا را می‌گویم.

سرم را بلند کردم و به دشت پرسکوت نگاه کردم. کدخدا روی تپه کنار رودخانه نشسته بود و اسبش کنارش می‌چرید.

اما، خیمه و خرگاه سپاه افراسیاب آن طرف رودخانه آشکار بود...

 نویسنده: امین فقیری         http://www.aliaram.com/files/mehr-das-13.htm

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:12  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

من در رديف يك، قفسة دوم قرار گرفته‌ام، آقاي عزيزي در طبقة مجاور. ما بايد طوري بنشينيم که در قفسه جاي بگيريم، طرز خاصي از نشستن كه با تمرين زياد آن را ياد گرفته‌ايم. پاها را تو شكم جمع مي‌كنيم، بعد دو دست را حلقه مي‌كنيم دور پاها. كساني كه قبل از ما قفسه‌بندي شده‌اند، حالا خاك گرفته‌اند. رييس انبار نايلون زردي رويشان كشيده است. كافي‌ست تلنگري بزنيم به‌شان، تا يك‌باره پودر شوند و بريزند روي زمين.

مدير واحدها هر روز قد م‌زنان از ما بازديد مي‌كند، گاهي هم ايراد مي‌گيرد :

- آن خانم چرا كج شده است؟

يا اين‌كه:«موهاي آن خانم

گاهي هم به رفتارمان ايراد مي‌گيرند. مثلا ً يك بار از من ايراد گرفتند كه:«وقتي مديرها رد مي‌شوند، انگشت شصت پايت طور عجيبي تو ذوق مي‌زند

گفتم:«‌انگشت پايم خودش دراز است و من ديگر بهتر از اين نمي‌توانم جمع‌شا ن كنم

چند نفري انگشتم را از نزديك ديدند و خوشبختانه پذيرفتند كه قصد و مرضي ندارم.  گاه به‌گاه خبرهايي از قفسه‌هاي مجاور مي‌شنويم كه مثلاً با بيست سا ل نشستن در قفسه‌، به سن بازنشستگي مي‌رسيم، البته با بيست روز حقوق كه اين زياد براي ما جالب نيست .اين جمله بين بچه‌ها هر روز تكرار مي‌شود.

- اين قدر اين‌جا مي‌نشينيم، تا با سي روز حقوق بازنشسته شويم .  خبرهاي مهم معمولاً ما را هيجان‌زده مي‌كند، تكاني مي‌خوريم و سعي مي‌كنيم قلاب دستمان را چند لحظه باز كنيم و نفس عميقي بكشيم .تازه‌گي شنيده‌ايم افراد قفسه‌بندي شده شامل قانون سختيِ كار مي‌شوند. در صورتي كه قانون سختي كار اجرا شود، ما احتمالاً از قفسه‌ها بيرون مي‌آييم و شايد بتوانيم خودمان را بيرون بكشيم. هرچند نشستن در قفسه ما را سنگين و كرخت كرده است، پريروز زني مي‌خواست از قفسه پايين بيايد، به محض بلند شدن و راه افتادن، استخوان پايش شكست. هر قدمي كه برمي‌داشت صداي استخوان‌ها بيشتر شنيده مي‌شد. به در ورودي نرسيده بوده كه صداي آمبولانس بلند شد.

ما اين جا تقريباً عشق را فراموش كرده‌ايم، فقط گاه‌به‌گاه يادمان مي‌افتد كه قفسه بالايي و يا پهلويي آقاي عزيزي نشسته. بيشتر هم از بوي عرق تن هم مي‌فهميم. از بس يك جا نشسته‌ايم حس بويايي‌مان حساس شده و تقريباً هر بويي را زود متوجه مي‌شويم .   

اگر بتوانيم از بين قفسه‌ها انگشتي تكان بدهيم، احتمالاً اشاره‌اي به قفسه‌هاي مجاور هم مي‌كنيم كه مثلاً آقاي عزيزي بداند من الان اين‌جا نشسته‌ام و دارم به او فكر مي‌كنم. اين تنها دل خوشي ماست تا بتوانيم سقف كوتاه اين جا را تحمل كنيم.

اما امروز با بقية روزها فرق مي‌كند. مي‌خواهم خودم را از اين وضع نجات دهم. يعني پاهايم را از قفسه بيرون بگذارم. كمرم را اگر توانستم راست كنم و بعد... البته علتش هم اين است كه خواب ديده‌ام دو بال كوچك در آورده‌ام و از قفسه پروازكنان آمده‌ام بيرون، رفته‌ام بالاي شيرواني، تو قفسة دو جدارة انبار تخم گذاشته‌ام.

آن بالا دست كسي به‌ام نمي‌رسيد و اين از آرزوهايم بود... بعد خواب‌هاي ديگرهم بود كه ناراحتم مي‌كرد، انگار سينه‌هايم آب شده بود و من داشتم ياد مي‌گرفتم با هر آهنگي چه‌طور برقصم !

مي گفتم:« آقاجان! ما كه رقص بلد نبوديم، اين‌قدر برايمان آهنگ‌هاي جورواجور زدند كه ما ياد گرفتيم به هرسازي برقصيم ...

الان ساعت دوازد ه ظهر است، ناهارم را خورده‌ام و حالا گمانم وقتش است، فقط تنها مشكلي كه دارم، بعد از ناهار معمولاً چرت كوتاهي مي‌زنم. چرت بعد از ناهار يكي از بهترين لحظه‌هاي زندگي من است. قرص‌هاي آرام‌بخشم را هم خورده ام و اين باعث مي‌شود كمتر دچار كابوس شوم... خوابي نرم و كيفور چشم‌هايم را گرم مي‌كند، البته هنوز فكرم به پرواز است. مي‌خواهم استخاره كنم كه مي‌بينم خواب رفته‌ام و تو خواب دارم فال حافظ مي‌گيرم تا ببينم پرواز كردن ... كتاب را برعكس گرفته بودم. داشتم خودم را تو آينه نگاه مي‌كردم. مردمك چشم‌هايم كه زماني سياه‌ترين مردمك‌هاي دنيا بود، سفيدِ سفيد شده بود؛ بعد ديگر چيزي يادم نيست، انگار كسي بيدارم كرد، رييس انبارمان بود که با صداي بلند گفت:

 - خانم بايد شيريني بدهي، مشمول قانون سختي كار شده‌اي. حالا با بيست سال كار، مي‌تواني سي روز حقوق بگيري .

به دنبال آقاي عزيزي مي‌گشتم. ديگر آخرين روزهايي بود كه مي‌توانستم ببينيمش. سرم را به جلو خم كردم. انگار شست پايم را تكاني دادم. هيچ جوابي نيامد.

  صداي رييس انبار را شنيدم كه گفت:«خانم دنبالش نگرد! ديروز روش نايلون كشيد‌ه‌ايم

نویسنده: میترا داورhttp://www.aliaram.com/files/ketab-n-93-3.htm     

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 8:42  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

در يك برنامه راديويي با يك رهبر اركستر، به نام «آندره پروين» مصاحبه مي شد.

مصاحبه كننده از او پرسيد:

“چرا درست در زماني كه آن طور با مهارت كار مي كردي و دنيا را زير پاي خود داشتي، هاليوود و كار ساختن موسيقي فيلم را رها كردي؟

پروين جواب مي دهد:

“زيرا رفته رفته به جايي رسيده بودم كه هنگام برخواستن از خواب (از اضطراب) دل درد نداشتم و ديگر درباره تواناييهايم نامطمئن نبودم

نويسنده حكايت : چارلز  هنري،                                    فرستنده حكايت : حسين كريمي 

http://mgtsolution.com/

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:11  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است.

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

                                                             http://azhameja4u.blogfa.com/cat-1.aspx
 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتندمتوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اندوبه جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.

   آنها به استاد گفتند:  « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....

استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:

»کدام لاستيک پنچر شده بود؟«....!!!!

                                                                                                  http://azhameja4u.blogfa.com

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:40  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

  کوتاهترین داستان جهان

 این داستان که کوتاه ترین داستان جهان از نظر کارشناسان ادبیات است فقط ۶ کلمه دارد و آن را ارنست همینگوی برای شرکت در یک مسابقه داستان نویسی کوتاه ارائه کرده بود و بابت آن ۷۰۰ دلار نیز جایزه گرفت و بعد ها نیز در مورد آن مقالات بسیاری نوشته شد.

 “کفش نوزاد،

                   فروشی،

                                 هرگز پوشیده نشده

 

                                                                                   نوشته سعید کلانتری* http://azhameja4u.blogfa.com/

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 7:18  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد تغار(ظرف) نفيس قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد .

ديد اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت :

عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟

دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم.

دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد وبا کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.

عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت :

عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.

دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت :  فروشی نبست  قربان ! راستشن من با اين وسيله تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام                      

                                   داستانک ها نوشته سعید کلانتری* http://azhameja4u.blogfa.com/

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:38  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

اگر قورباغه‌اي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي مي‌كند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيم ، قورباغه به گرم شدن آب عكس‌العملي نشان نمي‌دهد تا آنجا كه آب جوش بیايد و قورباغه ‌بميرد.

دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق مي‌دهد.

اما اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظه‌اي با دماي بدن قورباغه دارد بياندازيد ، حتی اگر براي آن قابل تحمل باشد ، خواهيد ديد كه قورباغه به سرعت به بيرون مي‌جهد چرا كه نمي‌تواند اين تغيير دما را تحمل كند.

 غم انگیز است که اقرار کنیم همۀ ما بجز یکی دونفر قورباغۀ اولی هستیم.

البته من وشما اینقدر می دانیم که باید  قورباغۀ دومی باشیم!

                                                                                         http://mgtsolution.com    

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:23  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

روزى پدر و پسرى كه از دوستان و شيعيان اميرالمؤ منين "عليه السلام" بودند نزد آن حضرت آمدند،

حضرت برخاست آنها را احترام كرد آنگاه آنها را بالاى اتاق خود نشانيد و خود جلوى آنها نشست بعد از مدتى دستور داد غذا را آوردند، آنگاه با آنها غذا را ميل فرمود.

سپس به قنبر فرمود: طشت و آفتابه و دستمال به اتاق بياور تا ميهمانان دستشان را بشويند وقتى وسايل آماده شد حضرت برخاست و آفتابه را گرفت تا بر دست آن مرد بريزد.

آن شخص به خاك افتاد و اجازه آن كار را به حضرت نداد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين "عليه السلام" چگونه خداوند مرا ببيند در حالى كه تو بر دستم آب مى ريزى؟ حضرت فرمود: بنشين و دستت را بشوى كه خداوند مى بيند كه برادر "يعنى على "عليه السلام"" فضيلت و برترى بر تو ندارد و مى خواهد تو را خدمتگذارى كند تا در بهشت پاداش د ده برابرى بگيرد.

آن مرد نشست و حضرت فرمود: تو را "به حق بزرگ من كه آن را شناخته اى" قسم مى خورم كه كاملا دستت را بشويى و گمان كن كه قنبر آب بر دستت مى ريزد.

آن شخص اطاعت كرد و اميرالمؤ منين على "عليه السلام" آب را ريخت تا او دستهايش را بشويد.

آنگاه على "عليه السلام" آفتابه را به فرزندش محمد حنفيه داد و فرمود: پسرم اگر فرزند اين مرد به تنهايى نزد من آمده بود خودم آب بر دستش مى ريختم اما خداوند اجازه نداده كه بين پدر و پسرى كه در يك مجلس هستند به تساوى برخورد شود لذا من بر دست پدر او آب ريختم و تو بر دست پسر او.

محمد برخاست و آب بر دست آن جوان ريخت تا او نيز دستهايش را بشويد...

                                                                                   محجة البيضاء، ج 6، ص

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 6:50  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 روزي دو نفر كوله بار سفر مي بندند و با هم به مسافرت مي روند.

در حين سفر راهشان به جنگلي مي افتد و مجبور مي شوند از آن عبور كنند.

بعد از طي مسافتي، مي بينند از دور پلنگي به سمتشان مي آيد. يكي از آن دو كوله بارش را بر زمين نهاده شروع به فرار مي كند. آن ديگري صدا مي زند كه اي برادر كجا داري مي دوي؟ پلنگ كه از هر دوي ما سريعتر مي دود.

 

آنكه در حال دويدن بود سر برمي گرداند و جوابش مي دهد كه: "مهم آن نيست كه پلنگ از هر دوي ما سريعتر مي دود، مهم آن است كه از بين ما دو نفر كدام يك تندتر مي دويم."

 

                                                  سایت راهکار  http://mgtsolution.com/olib/994163774.aspx
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

  پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: "خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد " 

زن پاسخ داد: " كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد."

پسرك گفت: " خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد."

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: " خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت."  مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: " پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم."

پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند."

                             سایت راهکار مدیریت    http://mgtsolution.com

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:35  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

گنجشكك اشي‌مشي در زمستاني سرد، گرفتار سرما شده بود.

گنجشكك رفته رفته از پا در آمد و روي زمين افتاد و هر لحظه در انتظار مرگ بود.

ناگهان گاوي از آنجا رد شد و بصورت اتفاقي مقداري از مدفوع خود را بر روي گنجشك انداخت.

در اثر گرماي مدفوع، كم كم سرما از بدن گنجشك خارج شد. بعد از مدتي گنجشك آنقدر حالش خوب شد كه شروع كرد به جيك جيك كردن!

گنجشك مشغول خواندن بود كه گربه‌اي از راه رسيد و آن را از درون مدفوع خارج كرد و خورد.

--------------------------------------------------------------------------------

این حکایتی بود که در سایت http://mgtsolution.com/ تحت عنوان ذیل دیدم و خواندم:

گنجشكك اشي‌مشي

فرستنده حكايت : زرگر، عادل

كليدواژه‌ها : وقايع غير منتظره ؛ برداشت درست از اتفاقات ؛ تحليل

 

وبر این قصه تحلیلی بشرح ذیل آمده بود آمده بود:

 

 شرح و نتايج اين حكايت :

 

۱-    هر كسي كه روي گنجشك مدفوع ريزد، الزاماً دشمن او نيست.

۲-    هر كسي كه گنجشك را از مدفوع بيرون آورد، الزاماً دوست او نيست. 

۳-    به هر دليل اگر گنجشكي درون مدفوع قرار داشت، دليلي براي جيك جيك كردن او وجود ندارد.

حیفم آمد که تحلیل این قصه پر انرژی را تکمیل نکنم ، بر حاشیۀ آن یاداشتی نگذارم و این حکایت تلخ وشیرین را مفت ومجانی و بدون بهره وری لازم رها کنم!

واما تحلیل بر تحلیل:

 

الف) - درس اخلاق

 

۱-   نخست سعی کنیم با پیش بینی های لازم کاری کنیم که چنین گرفتار نشویم.

۲-   در میان گنجشک ها "اشی مشی"  نشویم. چون قهرمان هر قصه ای می شویم و هر کاری بخواهند با ما می کنند وهر چی از هر جا بیفتد بر سر ما می ریزند.

۳-   یادمون باشه در گرفتاری ها منتظر گاو نمونیم چون بعد از گاو نوبت گربه است.

باید قبل از هر کسی خودمان فکری به حال خودمان بکنیم.

شاید هرگز گاوی رد نشه ویا اگر رد شد ممکن است همان لحظه مدفوعش نیاید ویا اگر انداخت ممکن است مستقیم روی سرما نریزد و اگر ریخت ممکن است به اندازۀ کافی گرم نباشد و یا اصلآ ممکن است اول پا روی سرمان بگذارد و بعد مدفوع کند.

۴-   همه جا جیک جیک نکنیم حتی اگر حالمان خوب باشد و پر از نجاست باشیم

۵-   سعی کنیم زود از مدفوع بیرون بیاییم و بعد در یک بلندی و جای مطمین جیک جیک کنیم.

۶-   خودمان را جای گاو بگذاریم،

برای احتیاط همیشه تکۀ پالونی ، پارچه ای ، پتویی و یا کاپشن کهنه ای همراهمان باشد تا مجبور نشویم برای نجات کسی که در برف گرفتار شده بر شرش مدفوع داغ بریزیم.

۷-   خودمان را جای گربه بگذاریم.

اگر خوردن گنجشک را خداوند برایمان حلال حلال کرده باشد ودر برف وباران هم گرسنۀ گرسنه باشیم نباید هر گنجشکی که دیدیم فوری آنرا بخوریم به خصوص اگر او خوشحال وسر حال در مدفوع نشسته باشد و در نزدیکی اش پشت پنجره ای، نویسنده ای، با چشمانی باز و قلمی تراشیده و آماده نشسته باشد.

چون نتیجه اش رسوایی است و مانند گربۀ بیچاره ، ملعون و رسوای عالم وآدم می شویم.

 

ب) - تآکیدات

 

۱-    الزامآ مدفوع گاو همیشه برای سرماخوردگی خوب نیست.

۲-    اگر در چنیین شرایطی گرفتار شدیم نترسیم و داد و بیداد راه نیندازیم و فقط با خونسردی و فوری فکر چاره ای کنیم. اوضاع ازاین بدترش هم ممکن است اتفاق بیفتد.

چون اگر گربۀ اولی خانگی باشد و از گنجشک مدفوع زده خوشش نیاید  ممکن است هوس کند که همان عمل گاو را تکرار کند و گربه بعدی کار گربۀ قصه را انجام دهد .

۳-   زنده ماندن و سپس زندگی کردن خوب وشیرین است اما نه به هر قیمتی.  

 

ج) – آرزوهای دست نیافتنی

 

ای کاش انجمن حمایت از حیوانات دست بکار می شد و به هر قیمتی آدرس گاو ، گربه و گنجشک اشی مشی را پیدا می کرد.

 

۱-   از عمل گاو حمایت وپشتیبانی می کرد و او را به خاطر اقدام بموقع و خیرخواهانه اش مورد تشکر وقدردانی قرار می داد.

۲-   از عمل هر دو گربه اظهار انزجار می کرد.به خصوص اقدام بی شرمانۀ گربۀ خانگی را محکوم و او را مورد ضرب وشتم قرار می داد.

۳-  از مصیبت وارده بر خاندان اشی مشی ابراز تآلم و تآثر می کرد وبا حضور در لانه ویا حداقل در محل حادثه موجبات تسلی خاطر آنان را فراهم می کرد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.  سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .  

 

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

 

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

 

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 

 اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

 

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

 

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

 

مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=42750&pageIndex=1&pageSize=10
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 سه گاو سفيد و سياه و قرمز ، بهمراه شيرى در بيشه‏اى بودند و چون گاوها با هم متحد بودند ، شير نمى‏توانست به آنها دست يابد.

روزى شير به گاوهاى سياه و سرخ گفت ، دليلى نمى‏بينيم كه گاو سفيد در بيشه ما باشد زيرا رنگ او بر خلاف رنگهاى ماست و شما دو تا با من همرنگيد ، اگر بگذاريد او را بخورم ، بيشه در انحصار خودمان ميماند ، آنها به شير گفتند مانعى ندارد او را بخور ، و شير گاو سفيد را خورد.

چند روزى كه گذشت شير به گاو سرخ گفت رنگ من بمانند رنگ تو است بگذار تا گاو سياه را بخورم و بيشه براى ما دو تا باقى ماند گاو قرمز گفت باكى نيست او را بخور.

پس از آنكه گاو قرمز تنها ماند شير به او گفت اينك ناگزير ترا ميخورم ، گاو قرمز گفت بگذار سه بار فرياد زنم ، شير به او گفت ، فرياد بزن ، گاو قرمز فرياد زد و گفت:

من آنروز خورده شدم كه گاو سفيد خورده شد .

                                                                                             امام علی(ع)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"

فرشته جواب داد:

" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!"

                                                                                                                      آنتوان چخوف

                                                                                           http://www.louh.com/minimal/1066/index.aspx       

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 7:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

      

                                                                                        

با صدای زنگ تلفن از جا پرید. به شماره روی دستگاه نگاه کرد. گونه اش داغ شد.

مادر گوشی را برداشت. از دو شب پیش منتظر تلفن خواستگارش  بود و حالا .....

-  چشم . حتماً خبرتون می کنم.

دختر نوک موی بافته اش را جوید.

مادر گوشی را گذاشت و با لبه روسریش ور رفت:

- مادر پژمان بود. می گفت از شب خواستگاری نگین انگشترش گم شده. خواهش کرد اگه پیداش کردیم خبرش کنیم.

   نیلوفر مالک خرداد۱۳۸۷

http://www.louh.com/minimal/1804/index.aspx

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:17  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

 

می‌دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

 

می‌چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب

 

می‌وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب

 

تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

 

در میخانه بسته‌اند دگر 

افتتح یا مفتح الابواب

 

لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه‌های کباب

 

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

 

بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش باده ناب

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی 

 

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم.

                                                                                                                                                     *سعدی*

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم.

ناگاه اتفاق مغیب افتاد.

پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

 

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند      

باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

                                                                                            (سعدی)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 

 

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد.

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد.  

دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد.

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود.

او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند ...

غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.

                                 منبع :http://qas.weblog.sh
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:39  توسط س.ا.طباطبایی و م.طغرایی  | 
 
  بالا