|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
تقدیر
به روزی روزگاری
گذر می کردم از راهی
بدیدم گلعزاری
گلی همسایۀ خاری، کنار تخته سنگی آرمیده
دلش غمگین وافسرده
به چشم خود نظاره می کند گل های دیگر را
نه یاری، نه غمخواری، نه امیدی به دلداری
دلش تنگ است
کسی دلتنگی روح و تنش را هیچ آگه نیست
کسی او را نمی فهمد
***
همه گلهای صحرا در نسیم باد می رقصند
غرور وسر کشی در تک تک آنها نمایان است
در این خیل عظیم گل
چرا تنها فقط یک گل
کنار دشتی از گل های دیگر
اینچنین مسجون وزندانی!
خدایا این عدالت هست؟
تو این را عدل می نامی؟
کجایش عدل می باشد؟
***
بناگه هاتفی در گوش من فریاد زد خاموش
چه می دانی تو از عدل خداوند
چه می دانی تو از مهر خداوند
تو با این عقل اندک
کی توانی رهسپار کوی او گردی
به از خاموش بودن تحفه ای اینجا نمی یابی
خموش ای بندۀ حق ناشناس پر توقع
ومن راهی شدم خاموش وافسرده
***
و اینک گوش کن ای بندۀ مغرور
***
پس از سی سال دو باره من گذر کردم ازان راه
ندیدم گلغزاری، ندیدم هیچ خاری
کجا رفتند ان گلهای رقصنده
کجا رفتند خیل سرکش و مغرور
فقط دیدم درختی پر ز برگ و گل
بسی زیبا به زیر سایه اش هر روز
معلم با گروهی بچه می آیند
عجب! اینجا کلاس درس بر پا هست
به روی تخته سنگ آن مونس دیرینۀ گل
نشسته تخته ای سبز
وتو اینجا به زیبایی تماشا می کنی عدل خدا را
عجمان- معصومه طغرایی پنجشنبه،۱۳۷۸/۸/۱۹
|
|